ازدواج اقوام ترک  با نگاهی به ازدواج در سردرود / قابل نژاد

نوشتار پیش رو در خصوص ازدواج، حاصل تحقیق و مطالعه‌ی کتاب‌ها و تحقیق میدانی و مصاحبه‌های حضوری اینجانب (نویسنده) با پیرمردان و پیرزنان و مطلعین در مناطق مختلف آذربایجان، مخصوصا در سردرود می‌باشد. از کلیه‌ی دوستان و عزیزانی که در سردرود و سایر مناطق قبول زحمت نموده و مرا در این تحقیق یاری نمودند (هر چند خیلی از آن‌ها به رحمت ایزدی پیوسته‌اند) تشکر و قدردانی می‌نمایم.

ازدواج در اقوام ترک مفصل‌تر و جالب‌تر از همه‌ی اقوام است. چنانچه در قدیم بیشتر اقوام ترک دو ماه مراسم عروسی را طول می‌دادند. ادبیات غنی ترک‌ها پر است از ماهنی‌ها و حکایات و آداب مراسمات عروسی و مدت زمان (دو ماه- چهل روز و شب- هفت شبانه روز) عروسی و رسوم و باورهای مربوط به ازدواج و عروسی مخصوصاً در آذربایجان و سردرود.

سردرود،  یکی از آبادانی‌های باستانی اقوام ترک در نزدیکی تبریز است.در حال حاضر آبادترین و پر رونق‌ترین از نظر اقتصادی و فرهنگی با بیش از چهل هزار جمعیت می‍باشد. با نماد (غار کشف شده توسط قابل نژاد (نویسنده) یا قدمت بیش از هفت هزار سال به بالا مشهور است.

وضعیت زن و تشکیل خانواده (ازدواج) در دوره‌ی نو سنگی معلوم نیست ولی دیرینه شناسان حدس می‌زنند حدود ده هزار سال پیش به بعد، حدود دو هزار سال زنان ایران عهده‌دار امور خانواده و قبیله و جامعه بوده‌اند و این بیست قرن، دوران زن‌سالاری و مادر شاهی بوده و داستان‌های اساطیری ایران نیز به همین اساسند. دکتر گیرشمن نیز در مشاهدات خود در غار تنگ بیده‌ی لرستان همین معنی را تأیید می‌کند. ازدواج در آن زمان هیچ محدودیتی نداشته، به طوری که تمام زنان متعلق به تمام مردان و به عکس بوده است. بعد ازدواج دسته جمعی بوده است. یعنی تعداد معینی از زنان با تعداد معینی از مردان ازدواج می‌کردند، ولی هیچ یک حق رابطه جنسی با زنان یا مردان خارج از گروه خود را نداشته‌اند. بعد ازدواج مشترک برای زنان ممنوع شد ولی برای  مردان کماکان باقی ماند. اسلام نیز برای زن یک مرد و برای مرد چهار زن قائل شده است. زنان ایران قبل از حمله عرب از حقوق و آزادی‌های بیشتری برخوردار بودند. (مرتضی راوندی جلد ۳ صفحه ۶۲۲) جرجی زیدان می نویسد: زن عرب قبل از اسلام با عفت و شرافت زندگی می کرد و از حقوق و اختیارات فراوانی برخوردار بود. ولی بعد از نهضت اسلامی به تدریج از حقوق و اختیارات زنان کاسته شد. قبل از اسلام عفت آن‌ها ثمره‌ی آزادی‌خواهی و استقلال‌طلبی آن‌ها بود. زیرا زنی که با استقلال و آزادی خو گرفته، تحمل ننگ و عار نمی‌تواند بکند و برعکس زنی که در ذلت و اسیری به سربرده و به قید حجاب و پرده مقید گشته زودتر تن به خواری دهد. کاری که برای آن زن آزاد مستقل ننگ می نماید، زن بدبختی که در قید اسارت است، آن را عار نمی‌شمارد. عرب‌های قبل از اسلام همسر یگانه خود را ستایش می‌کردند و تنها زن او یار و یاور و غمگسار او بود در رنج و راحت و سفر و حضر. ولی در بعضی از ممالک قانون شیوه‌ی ازدواج بر اساس وحدت زوج و زوجه وضع گردید. از آن زمان که ازدواج رسمیت یافته و انتخاب همسر و شوهر و ارتباط دائمی با آن منوط و مشروط به عقد ازدواج شد، تشکیل خانواده نیز جزء از این طریق ممکن نشد. فکر هر دختر و پسر جوان و مجرد همیشه مشغول به پیدا کردن شریک زندگی خوب برای خود گردید. هنوز نیز این روال ادامه دارد. روش‌های دیگر مانند دوست دختر و دوست پسر و ازدواج دسته جمعی مدرن در بعضی از کشورها و شهرهای خودمان به صورت پراکنده گزارش شده ولی در هیچ جای دنیا به صورت قانون درنیامده است و طبیعتاً انسان همیشه نگران آینده و سرنوشت خود بوده و خواهد بود و در این مورد به هرگونه تلاش دست زده و می‌زند و به هر راه و بی‌راهه حتی بعضاً راه و روش‌های دور از عقل رفته و دچار خیالات وافی شده و قبول خرافات کرده و گرفتار باورهای غلط شده‌اند تا آنجا که متوسل به ساحران، جادوگران، دعانویسان، کف‌شناسان، قیافه‌شناسان، بخت‌گشایان سودجو شده‌اند. مردم آذربایجان و سردرود نیز مانند مردم سایر بلاد دچار این قبیل چیزها بوده‌اند. ولی خوشبختانه مردم بافرهنگ سردرود از چند دهه قبل پی به غلط و بی‌اساس بودن بعضی از  آن روش‌ها برده و با هوشیاری و فرهنگ‌سازی تدریجی محیط زندگی و آبادی خود را از این آلودگی‌ها پاک نموده‌اند. چنانچه اکنون سردرود در روشن‌بینی و پاک‌ضمیری نمونه است. آنچه پیر مردان و پیر زنان شهرها و روستاهای اطراف آذربایجان، مخصوصاً سردرود سینه به سینه شنیده و نقل کرده‌اند و در روزگاران قدیم به صورت عرف درآمده بود، بسیار است که به چند نمونه اشاره می شود تا بدانیم جهالت برای بشر چه قدر گران تمام شده و انسان‌ها برای خود چه قید و بندهائی درست کرده‌اند.

۱- روز بیست و هفتم ماه رمضان که روز قتل ابن ملجم مرادی می باشد، زن‌ها آرایش کرده و به مساجد می‌رفتند و با پارچه‌هایی که از قبل تهیه کرده بودند، در بین دو نماز پیراهن مراد می‌دوختند و باور داشتند که با پوشیدن آن بخت آن‌ها گشاده خواهد شد و نیز باور داشتند که پول آن پارچه باید از راه گدائی بدست آید و ناشناس و رو پوشیده در کوچه و بازار گدائی کرده پول آن پارچه را بدست می آوردند.

۲- دختران دم بخت از زیر تفنگ سرباز (نظامی) رد می‌شدند تا بختشان گشاده شود.

۳- از میان زه وکمان پنبه زن (حلاج) رد می‌شدند.

۴- درب خانه‌ها دو نوع درکوب داشتند، یکی به شکل آلت نرینه (آلت مرد) و دیگری به شکل آلت مادینه (آلت زن). مادر دختر دم بخت سر درکوب نرینه را می‌گرفت و دختر به نیّت گشاده شدن بخت خود از میان در و مادرش و از زیر درکوب نرینه و دست مادر رد می‌شد و این کار را هفت بار تکرار می‌کردند. در تاریکی شب که کسی آن‌ها را نبیند.

۵- شب قدر یعنی شب بیست و سوم ماه رمضان بیدار می‌ماندند و احیا نگه می‌داشتند تا بختشان گشاده شود.

۶- روز چهارشنبه سوری قبل از مراسم پریدن از آتش سوار بر پارو می شدند (کورک مینمک) و حرکت می‌کردند. دور چشمه یا تونقال آتش یا دور حوض آبی که در حیاط خانه داشتند، چرخ می‌زدند. در آن حال یکی از تماشا کنندگان از مادرش می‌پرسید: دخترت کجا می‌رود؟ و مادر در جواب می‌گفت: دخترم سوار بر پارو شده و به خانه‌ی بخت می‌رود.

۷- به فالچی (فال‌بین) مراجعه می‌کردند و از طرف بخت دعا گرفته و اعمالی بجا می‌آوردند تا بختشان گشاده شود.

۸- پسرها و دختران جوان مجرد در هر چهارشنبه (چهار چهارشنبه‌ی آخر سال یعنی چهارشنبه‌های ماه اسفند) مخصوصاً چهارشنبه‌ی آخر سال (چهارشنبه سوری- آخر چرشنبه) از روی آتش مراسم چرشنبه سوری می‌پریدند. برای گشاده شدن بخت.

۹- پریدن از روی آب جوی یا چشمه در صبح روز چهارشنبه‌ی آخر سال (چهارشنبه سوری) برای گشاده شدن بخت. به این صورت که قبل از اذان صبح بیدار و بزک کرده و لباس‌های تازه، زیبا و گلدار پوشیده و آیئنه به پشت بسته چنانچه دختری که در عقب او می‌آید خود را در آن آیئنه تماشا کند و دختران هر محله یکدیگر را خبر کرده دسته جمعی در حالیکه شبانه وسایل بزک، شیرینی و نان و پنیر با خود داشته با خنده و هلهله به سرچشمه‌ها، جوی‌ها، استخر‌ها و رودخانه‌‌ها رفته قبل و هنگام طلوع خورشید شیرینی و لقمه (تیکه، بلله) نان و پنیر و گردو به یکدیگر می‌دهند و با خواندن قوشماجا‌ها شادی می‌کنند.

سودان آتیللام بختیم آچیلا

باشیما بختین گولو ساچیلا

گلن ایل تویوم توتولوب

بویوم‌دا اوشاق غمیم قوشوب

۱۰- رد شدن از زیر شکم قوچ یا شیر سنگ.

۱۱- مادر دختر دم بخت به قصاب یا سلاخ کله قندی می‌داد تا چادر دخترش را از میان روده‌ی گوسفند عبور دهد تا با به سر انداختن آن چادر بخت دخترش گشوده شود.

۱۲- از میان دو میل سنگی که در قدیم به شکل آلت نرینه تراشیده و روی قبر مردان نامی می‌گذاشتند، رد می‌شدند. با عنایت به شواهد موجود در قبرستان قدیم و جدید و آثار سنگی متعدد باقیمانده از سده‌های گذشته، این مورد در سردرود مرسوم نبوده است.

۱۳- قفل بستن بر جاهای مقدس مانند مقبره‌های عارفان، پیرها، زیارتگاه‌ها و دیگر اماکن متبرکه که از غیب آن قفل همراه با بخت آن‌ها گشاده شود. این مورد در سردرود مرسوم نبوده است.

۱۴- مادر دختر دم بخت دست خود را بر سر سنگ میل که به شکل آلت مردان بود که حدوداً یک متر و بیست سانتی‌متر بلندی داشت می‌گذاشت و دخترش از زیردست مادرش رد می‌شد. این مورد در سردرود مرسوم نبوده است.

۱۵- سنگ ریزه بر سر میل سنگ می‌چسباندند. اگر می‌چسبید و به زمین نمی‌افتاد، می‌گفتند: بخت گشاده شد.

۱۶- پارچه به درخت یا سنگ یا چیزهای دیگر که در آن محل مقدس می‌دانستند، می‌بستند که باد یا دست غیب آن را بگشاید و همراه و همزمان با گشوده شدن آن، بخت نیز گشوده شود.

۱۷- نذر گفتن به شخص یا مکانی خاص برای گشوده شدن بخت.

۱۸- دختر دم بخت در راه مکتب‌خانه رفت و آمد می‌کرد. در ساعاتی که اطفال به صورت پراکنده به مکتب‌خانه می‌رفتند یا برمی‌گشتند، پنهانی به هفت تا از اطفال مکتب‌خانه حلوا شکری یا سیب می‌داد تا با دعای آن‌ها بخت او گشاده شود. با توجه به سابقه‌ی کم مکتب‌خانه در سردرود شواهدی در این خصوص ثبت نگردیده است.

۱۹- در چهارشنبه سوری آجیل مشکل‌گشا می‌خریدند و به نیت بخت‌گشائی به دستمال پسر بچه‌هائی که در آن شب به حیاط‌ها می‌انداختند، بسته و به بیرون می‌انداختند و صاحبان دستمال‌ها که منتظر بودند دستمالشان پر برگردد، آن را برداشته و خوشحال می‌شدند.

۲۰- مادر بی‌چاره کاسه و قاشق مسی برداشته، روی خود را پوشانده، به در خانه‌ها رفته و با کوبیدن قاشق به کاسه صاحب‌خانه‌ها آن صدای مخصوص را شنیده و به مطلب پی‌ می‌بردند و پولی به آن زن می‌آوردند و او آن پول‌ها را جمع و آش بخت‌گشا می‌پخت و به مردم می داد.

۲۱- دختران دم بخت چهل روز صبح، پشت سرهم قبل از طلوع آفتاب، جلوی بیرونی در خانه‌ی مسکونی خود را آب و جارو می‌کردند. برای گشاده شدن بخت خود. اگر این کار را یک روز قطع می‌کردند، از اول شروع می کردند تا چهل روز پشت سر هم باشد و اثر کند.

۲۲- از هفت سفره‌ی نذر (احسان) ذره‌ای نمک به دست آورده جمع می‌کردند و اوّلین چهارشنبه‌ی ماه پیش رو را روزه گرفته و آن هفت نمک هفت اوجاق را به طعام افطار خود می‌ریختند و آن طعام را می‌خوردند. جهت گشاده شدن بخت.

۲۳- شب چهارشنبه سوری دختران مجرد به گوشه‌ی چادر یا چارقد خود گرهی می‌زدند و بر سر گذری می‌رفتند و از اوّلین عابر می‌خواستند که گره از لباس آن‌ها بگشاید. با گشوده شده آن گره، بخت آن‌ها در سال جدید گشاده می‌شد.

۲۴- دختران و پسران دم بخت در تاریکی شب چهارشنبه سوری در کنار دیوارهای مسیر عابرین یا پشت در خانه‌ها می‌ایستادند و به سخنان آن‌ها گوش می‌دادند و یک سخن خوش و نیک آن‌ها را امیدوار به گشوده شدن بختشان می‌کرد و این کار را فال‌گوش (آچار سالما) می‌گفتند. داخل حیات شده و با نیّت کلید زیر پا می‌گذاشت و می‌ایستاد و اوّلین سخن را به بخت خود ربط می‌داد.

۲۵- مادر دختران دم بخت نذر پختن سمنوی حضرت فاطمه می‌کرد و با شرایط خاص آن را پخته میان همسایگان پخش می‌کرد. کنار اوجاق سجاده‌ای برای حضرت فاطمه باز می‌کردند و باور داشتند که او نماز صبح را در آنجا خواهد خواند. پختن سمنو از ساعت هشت شب آغاز و موقع نماز صبح تمام می‌شد.

۲۶- برای گشاده شدن بخت دختران آش امام (امام آشی) پخته و پخش می‌کردند. برای هر امام چیزی بر آن آش اضافه می‌کردند. مثلاً برای یکی از امامان نخود، برای دیگری عدس، برای دیگری برنج … و نمک آش را بنام حضرت فاطمه می‌انداختند. و می‌گفتند نمک مهریه‌ی فاطمه است. شیعیان گویند آب، جارو و نمک مهریه‌ی حضرت فاطمه است.

۲۷-‌ به نیّت گشوده شدن بخت فرزندان شله زرد امام حسن می‌پختند. به چهل خانه می‌دادند.

۲۸-‌ قدیم در خانه‌ها حیوانات گوناگون نگهداشته می‌شد. از جمله شتر، اسب، قاطر، الاغ، گاومیش، گاو، گوسفند، بز، سگ، گربه، غاز، اردک، بوقلمون، مرغ و خروس و انواع پرنده‌ها و دختران دم بخت آب دادن آن‌ها را به نیّت گشوده شدن بخت خودشان به عهده می‌گرفتند و در این امر دقّت می‌کردند. علاوه بر این‌ها مادر، مادربزرگ، عمه و خاله‌های دختران دم بخت آن‌ها را چیزهایی از آداب شوهر یابی یاد داده و با خود به مجالس، حمام‌های عمومی، عروسی‌ها می‌بردند تا با تعریف و نشان دادن آن‌ها به دیگران شوهر پیدا کنند و مادر یا خواهر پسران جوان که برای انتخاب یک عروس خوب برای خانواده‌ی خود در جستجو و تکاپو بودند، آنها را دیده و یکی را می‌پسندیدند. به بهانه‌ای دختر را می‌بوسیدند تا از عدم بدبوئی دهان او خاطر جمع شوند و در حمام‌های عمومی به بدن عریان دختران و سر و صورت و موهای آن‌ها دقت می‌کردند. معمولاً دنبال دختران با ادب و خوشگل از خانواده‌های اصیل و اهل بودند. دختران دم بخت در حمام‌ها به دوش زنان بزرگ خانواده‌ها آب نیم گرم (ولرم) می‌ریختند و در مجالس به بزرگان و گیس سفیدان جا داده و احترام می‌کردند و با پخش چای، قلیان و چپق و غیره خود را نشان می‌دادند و در تمامی مناسبت‌ها و مراسمات ملّی و مذهبی مخصوصاً دهه‌ی محرم و چهار هفته بازار اسفند ماه دختران و پسران خود را آراسته و زیبائی و استعداد‌های خود را نشان داده و برای پیداکردن شریک زندگی تلاش و جدیّت می‌نمودند. قدیم در هفته بازارها قسمتی از بازار و محوطه را در اکثر شهرها مخصوصاً ایلخچی بنام «سؤیگولو بازار» در نظر می‌گرفتند و پسران و دختران مجرّد به شرط همراه بودن با مادر یا خواهر خود به آن قسمت رفته و برای خود جفت انتخاب می‌کردند. مهمترین اقدام برای تکمیل زندگی ازدواج است و برای آن هر گونه تلاش برای پیدا کردن شریک زندگی صورت می‌گرفت. مشهور است که در یکی از روستاهای اطراف تبریز مادران در روز اول ماه محرم به دختران خود لباس‌های نو پوشانده و از هر باب آراسته و راه و رسم پیدا کردن شوهر و دلربائی پسران را می‌آموختند و می‌گفتند: دخترم اگر زرنگ نباشی و پسری برای خود پیدا و دست و پا نکنی کارت به محرم سال آینده می‌ماند. سعی کن در این ده شبانه‌روز کار خود را بکنی و نیز مادر به دلاّله‌ها، پیر زنان و مشاطه‌ی محله سفارش می‌کردند که اگر چنین پسری یا چنین دختری سراغ داشتید، خبر کنید معمولاً دلاله‌های کهنه کار در پیدا کردن دختر برای پسران و پسر برای دختران پیش‌دستی می‌کردند. آن‌ها ایل‌دار بودند و همه را می‌شناختند. اخلاق، رفتار و اسرار مردم را می‌دانستند. به خانه‌ها راه داشتند. هر روز به بهانه‌ای به خانه‌ها سر می‌زدند. اگر موفق در کار خود می‌شدند، انعام خوبی می‌گرفتند. پیر زنانی در سردرود قدیم بودند که در ایجاد شرائط برای انتخاب همسر و فراهم نمودن مقدمات ازدواج خبره بودند و این کار را برای خود اسباب شغل قرار داده بودند، بنام خواستگار خانم یا ننه (ائلچی ننه). در حقیقت فرزندان جوان، مخصوصاً دختران دم بخت در خانه فکر و اندیشه‌ی پدر و مادر را مشغول می کند و نیز مسئولیّتی است سنگین بر دوش آنان و همیشه دغدغه‌ی ایشان انتخاب همسر آن‌هاست و بزرگ‌ترین آرزوی آنان خوش بختی و عروسی کردن فرزندانشان است. قدیم دختران مجرّد را بار سنگینی بر دوش خود می‌دانستند. قابوس ابن وشمگیر در کتاب قابوس‌نامه‌ی خود به پسرش سفارش می‌کند که اگر در خانه دختر دم بخت داشته باشی قبل از هر کار در فکر آن باش که برای او یک شوهر خوب پیدا کرده و او را به خانه‌ی بخت بفرستی و از غم آن رها و از زیر آن وظیفه و تکلیف سنگین فارغ شوی. حضرت محمد فرموده: هر کس (مرد) دارای سه دختر باشد، جهاد از او ساقط است. من خودم قبل از انقلاب بناء بودم. مادرم سفارش می‌کرد: کارگرانی را با خود ببر که در خانه دخترانی دارند. (قیز اتکلی دیرلر.) در سردرود قدیم به این مورد اهمیت و اولویت می‌دادند و خود دختران به هر وسیله‌ی ممکن خود را نشان می‌دادند و هنرهای خود را به رخ می‌کشیدند. با آب و جارو کردن جلوی در خانه در صبح زود، بردن و شستن استکان کمر باریک و نعلبکی سرخ خروس‌نشان و شستن وسائیدن سینی برنجی با کپیر(خاک مخصوص پاک کننده‌ی ظروف) در چشمه یا در کنار جوی آب وسط محله و گرفتن آن سینی به کف دست راست در روی شانه راست موقع برگشتن به خانه و نشان دادن ذوق و سلیقه‌ی خود به پسران جوان و خیره شدن چشمان جوانان (پسران مجرّد) از درخشش آن تا مگر یکی از پسران سلیقه‌ی آن دختر را پسندیده و حاضر به ازدواج با او گردد. این روش‌ها و ترفندها هزار بار برای بخت‌گشائی دختران از نذر و دعا و مرثیه بهتر و کارگرتر است. لباس و رخت به کنار رودخانه برده، می‌شستند و پسران به بهانه‌ی سیراب کردن چهار پایانشان به کنار رودخانه می‌رفتند و دختران را دیده و می‌پسندیدند و بدین ترتیب وصلت و ازدواج صورت می‌گرفت. کوزه‌ی آب بر دوش به چشمه رفته آب به خانه می‌آوردند تا بلکه یکی از جوانان که در اطراف چشمه مشغول به صحبت و بازی بودند متوجه شده و خواستگار بفرستند. در تاریخ کم نیستند پادشاهان و نامدارانی که دختری را درکنار رودخانه، جوی آب یا چشمه دیده و پسندیده و با او ازدواج نمایند. از جمله ناصرالدین شاه قاجار که دختر یک آسیابان را در کنار جوی آب در حال رخت‌شویی دید و پسندید و با او ازدواج نمود و از آن زن ظل‌السلطان به دنیا آمد و درصد بالائی از پسران همسر خود را در هفته بازارها یا کنار چشمه و جوی آب دیده و عاشقش می‌شدند. چنانچه در ادبیات و ترانه‌های آذربایجان آمده و در عروسی‌ها خوانده می‌شد. من در عروسی‌های سردرود مخصوصاً قبل از انقلاب که به عنوان مهمان دعوت می‌شدم همه‌ی این ماهنی (ترانه)ها را شنیده‌ام که نمونه‌هایی از آن ماهنی‌ها را می‌آورم.

سودان گلن سورملی قیز

باشیندا گول سئوملی قیز

وئر کوزه‌نی من گؤتوروم

گلیم قاپیزدان اؤتوروم

سودان گلن سورملی قیز

چوخ اینجیدیر کوزه سنی

کوزه‌نی الیندن آللام

قولومو بو ینووا ساللام

گلسن سنی اؤزوم آللام

آی بو گلن یارین اؤزودور

گؤزلری جئیران گؤزودور

ده‌یرمانچی قیزی اون دؤرد یاشیندا

سورمه گؤزونده، وسمه قاشیندا

من اونو سئودیم چشمه باشیندا

بولاق باشیندا دوران قیز

الین بئلینه ووران قیز

هؤروکلرینی بوران قیز

سؤیله کیمین قیزیسان؟

آلمادان قیزمیزیسان

کیمین بخت اولدوزوسان؟

کوزه لری تک بزه‌رم

عشقینده چؤللرگزرم

هر غمیوه من دؤزرم

آی بو گلن یارین اؤزودور

گؤزلری جئیران گؤزودور

کوزه‌نی چیینیندن آشیر

ساچین دابانا دولاشیر

سورمه سنه چوخ یاراشیر

آی بو گلن یارین اؤزودور

گؤزلری جئیران گؤزودور

چشمه باشی قارانلیق

سولار باشدان بولانلیق

قیزلار بیزه ناز ائیله‌ر

بیز ده سوبای دولانلیق

آی آشیق تعریفله بیزیم گلینی

قاینینا دئیین با غلاسین بئلینی

چشمه باشی داش اولار

سو تؤکولر یاش اولار

آذربایجان قیزلاری

تمام قارا قاش اولار

آی آشیق تعریفله بیزیم گلینی

قاینینا دئیین باغلاسین بئلینی

چای قیراغی بیچیلمز

سو درین‌دیر کئچیلمز

منه دئییر یاردان کئچ

یار شیرین‌دیر کئچیلمز

آی عاشق تعریفله بیزیم گلینی

قاینینا دئیین باغلاسین بئلینی

چشمه باشی گونئی‌دیر

شوشه‌لر دولو می‌دیر

یاریمدان نامه گلیب

بوتون عرض گیلئی‌دیر

آی آشیق تعریفله بیزیم گلینی

قاینینا دئیین باغلاسینی بئلینی

بولاق باشی توز اولار

اوستو دولو قیز اولار

اَییل دسمالین گؤتور

من گؤتورسم سؤز اولار

آی آشیق تعریفله بیزیم گلینی

قاینینا دئیین باغلاسین بئلینی

سودا گؤردوم جمالین

آغ اوزده قارا خالین

وئر یادگار ساخلاییم

ساری زرلی دسمالین

آی آشیق تعریفله بیزیم گلینی

قاینینا دئیین باغلاسین بئلینی

سن بولاق اوستدن گلنده

قایقاجی باخیب گولنده

قارا تئللری هؤرنده

آلدین صبر و قراری

آذربایجان مارالی

اووچونو قربان کسرم

سن گلمه‌سن من کوسرم

سنی گؤرمه‌سم اؤلرم

آلدین صبر و قراری

آذربایجان مارالی

بولاق باشیندان گلن قیز

گوز آلتی باخیب گولن قیز

منیم دردیمی بیلن قیز

سؤیله کیمین قیزیسان

وورولدوم او قاشلاریوا

اوزون- اوزون ساچلاریوا

یاندیرما منی، اؤلدورمه منی

سئویرم سنی آ گؤزل، سئویرم سنی

منیم نشانلیم چوبان‌دیر

اؤزو بیر گؤزل اوغلان‌دیر

بو جانیم اونا قربان‌دیر

نئیلیرم اؤزگه یاری

بو دره‌ده قوزو  ملر

ایندی چوبان داغدان ائنر

نشانلیم چوبان

من اونا قربان

سئویرم اینان، آ بالام

اؤلورم اینان

آی قیز نئیلیرسن چوبانی

دور گل آلیم من سنی

ائلیم ده چوخ، پولوم دا چوخ

توتوم قیزیلا سنی

من سندن اؤتور اؤلورم

سنی اورکدن سئویرم

یاندیرما منی، اؤلدورمه منی

سئویرم سنی، آ گؤزل، سئویرم سنی

ایندی چوبان داغدان ائنر

قوزولاری اوردا ملر

مندن اؤتور بورا گلر

نشانلیم چوبان

من اونا قربان

سئویرم اینان، آ بالام اؤلورم اینان

چرشنبه گونو، چشمه باشیندا، گؤزوم بیر آلا گؤز دلبره دوشدو

وورولدوم اونا سرّیم آچیلدی، سؤزوم دیللرده ازبره دوشدو

ائندیم بولاق باشینا

بیر قیز چیخدی قارشیما

سئودا نه‌دیر، بیلمزدیم

او دا گلدی باشیما

سئودا نه‌دیر بیلمزدیم

او دا گلدی باشیما

گل گؤزلیم، گل مارالیم، اولوم گؤزون قربانی

منیم آزاد وطنیم‌ده، بیرجه سنه تای هانی

گل منی دیندیر، قلبیم سنین‌دیر

یا گل من آلیم یا منی اؤلدور

ازدواج یکی از امور مهم زندگی افراد یک جامعه است و در جوامع شرقی از تقدس زیادی برخوردار و دارای رسم و رسوم بسیار می‌باشد و درسردرود تا چند دهه‌ی پیش اکثر این رسم‌ها در مراسمات اجرا می‌شد. امّا در زمان‌های دورتر در ازدواج فامیلی یا درون طایفه‌ای بود و بعضی از مردم عامی ازدواج پسر عمو با دختر عمو را شرط شیعه بودن فرض می‌کردند و ازدواج‌ها بیشتر بین پسر عمو و دختر عمو صورت می‌گرفت.چون معتقد بودند عقد پسر عمو و دخترعمو درآسمان بسته می شود و علت این پندار در میان شیعیان از این بود که علی اوّلین امام آن‌ها با دختر عموی خود فاطمه دختر پیامبر ازدواج نمود و ملاهای این مذهب همیشه در منابر تبلیغ می‌کردند که عقد ازدواج علی با فاطمه در آسمان بسته و خوانده شده است و نوری (ستاره‌ای) از آسمان آمده و در خانه‌ی علی داخل شده است. آنگاه که مردان زیادی از فاطمه خواستگاری می‌کردند. گویند این نور خدائی فاطمه بود که در خانه علی فرود آمد و در روح علی حلول کرد. نیز روزگاران گذشته در سردرود بعضی از ازدواج ها در بدو تولد ناف‌بٌر می شده‌اند. یعنی بچه‌ها را به یکدیگر نامزد می‌کردند. بدین طریق که وقتی دختری به دنیا می‌آمد مادر پسر سه چهار ساله یا بیشتر به مادر دختر نوزاد می‌گفت: ناف بچه‌ات را به نام پسر من ببٌر. اگر پدر و مادر نوزاد موافق می‌شدند، نافش را بنام آن پسر می‌بریدند و پدر و مادر داماد سه چهار ساله یک جفت گوشواره با شیرینی را با تشریفات خاصی به خانه‌ی دختر نوزاد می‌فرستادند به عنوان نشانلیق، آداقلانما، آداخلاما، نشانلاما، آدلانما، آد ائله‌مه، نشان کردن (نامزدی) و برای مادرش پول و قند و پارچه می‌دادند و باور داشتند اگر بچه‌ها را ناف‌بٌر کنند و نامزد نمایند از مرگ ناغافل در کودکی و نوجوانی در امان خواهند ماند و به آن «گؤبک کسدی» می‌گفتند. مراسم زیادی درسردرود  به اجرا در می‌آمد. باورهائی که تنها در مورد ازدواج از ناف‌بٌری تا اوّلین زایمان عروس داشتند و به عمل می‌آوردند از هزار مورد بیشتر است. از جمله ناف‌بری (گؤبک کسدی)، جشن بلوغ، سؤز سالما، آندیرما، دئمه ائشیتمه، قیزغینلاتما، اوز آچما، دیله دیشه سالما، قیز- اوغلان آختارما، تاپما بندله‌مه، انتخاب، گؤرمه سئومه، سوروش یئتیش، قولاق- قولاق اولماق، ائلچی‌لیک، گئت- گل، اونو یوللا بونو یوللا، جوابلاشما، قوی گؤرک، ترازی گؤتو یئره وورماق، ناز چکمه، آچار سالما واسطه، هله دؤزون، خاطردن قورتولما، ساعت گؤزله‌مه، ساعت خوشلاما، مصلحت‌لشمه، جواب قطع ائله‌مه، جواب قعطی آلماق، قرارلاشما، هه بلی هه آلماق هه بلی، بلی گرفتن، بله برون (بلی بردن، بلی آپارماق)، قیز گؤرمه اوزوک تاخما، آغیز شیرین ائله‌مه، قاپی تانیما، آغیز دادی آلما، کبین دانیشما، قند سیندیرما (قند شکنی)، کبین کسمه خو‌نچاسی آپارماق، مهریه (صداق، باشلیق، شیربها، وئرمه یا بویونا آلما)، نشانلی آیاق آچماسی، عروسی قوناق گتیرمه، بازارلیق ائله‌مه، خرید ائله‌مه، خرید، قیچی قویما، پارچا کسدیرمه، پارچه‌ی سفید چادر را بر سر عروس انداخته و قیچی را برای بریدن به کنار پارچه گذاشته و نگه می‌داشتند تا انعام از طرف افراد عروس و داماد داده می‌شد. آنگاه چادر سفید عروس (بخت چادیراسی) بریده می‌شد عروس از این چادر و آینه بخت (بخت آیناسی) و حلقه (بخت اوزویو) محافظت می‌کرد.

 تا اواخر دهه‌ی هشتاد پیر زنی در سردرود زنده بود که هر سه را نگه داشته بود. پرسیدم: چند سال از عروسیت می‌گذرد؟ گفت: هفتاد و چهار سال. به این مراسم در سردرود پالتار کسمه می‌گویند، نشانلی آیاق آچما خونچاسی، رغائب خونچاسی، نوبارلار (نوبار) خونچاسی، چله خونچاسی، چهارشنبه سوری خونچاسی (آخر چهارشنبه)، بایرام (نوروز) خونچاسی، قربان خونچاسی، خرید خونچاسی، غدیر خونچاسی، حنا خونچاسی، حمام خونچاسی، سلام مادر خونچاسی، جهاز آلما، جهاز ییغما، جهاز گؤرمه، جهاز آپارما، جهاز دؤشمه، آسما کسمه، جشن حنابندان، توی به‌یی سئچمه، بابا سئچمه، اودون گتیرمه، چؤرک یاپما، ساغدوش- سولدوش، مشاطه گتیرمه، حنا گئجه‌سی، گلین دالیسیجا گئتمه (به دنبال عروس رفتن)، بئل باغلاما (کمر بستن)، گلین گئتمه‌، دوواق قاپما. در راه موقع رفتن عروس به خانه داماد، گلین گلمه گئجه‌سی، شب زفاف، دسمال آپارما، بنده‌ی تخت، بنده‌ی تخت دوواق قایماسی، پرده سالما ائو آدامینا قاتما، سلام مادر، ال اؤپمه. روز سوم ازدواج بعد از عروسی، آیاق آچدی روز هفتم بعد از عروسی. در زمان‌های دور زنان سردرود به جهت صفای دل و پاکی ضمیر مانند زنان ایلات روی خود از مردان نمی‌پوشاندند و پسران قادر بودند آزادانه دختر مورد نظر و علاقه‌ی خود را دیده و بپسندند و انتخاب کنند و برای همسری بپذیرند و بر‌گزینند. ولی از عصر صفوی کم‌کم روپوشانی زنان از مردان شروع و در دوره‌ی قاجار شدّت یافت و به علت پدر سالاری جوانان کم رو بار می‌آمدند. فقط اندکی از جوانان زرنگ بودند و برای انتخاب همسر خودشان تلاش می‌کردند و برای دیدن روی دخترانی که در کنار رودخانه و چشمه‌ها نیمه باز می‌شد، می‌رفتند. چون بسیاری از دختران از خانه بیرون نمی‌رفتند و اگر می‌رفتند برای کارهای ضروری کاملاً رویشان پوشیده بود. لذا پدر و مادر اقدام به انتخاب عروس به خانواده‌ی خود می‌کردند. اکثراً در سردرود پدر و مادر پسران، خود دختر انتخاب می‌کردند و اظهار نظر داماد در این مورد یا نبود و یا توجهی به آن نمی‌شد. معمولاً عروس و داماد اوّلین بار به صورت کامل یکدیگر را در شب عروسی (شب زفاف) می‌دیدند. و بعضاً آن شب نیز وقتی عروس را به اتاق می‌بردند چراغ اتاق را خاموش می‌کردند و آن‌ها همبستر شده با هم می‌خوابیدند. فردا صبح داماد می‌توانست روی زنش را به خوبی ببیند و آن وقت هم کار از کار گذشته بود. اگر کچل، چئری، قوتور یا نیخ بود ناچار می‌ساخت. در آن صورت داماد بیچاره به مادرش می‌گفت:

دئدیم آی ننه:

دئدی جان بالا!

دئدیم بو نه‌دیر گتیردین؟

دئدی: دینمه بالا!

بؤیوک خطادیر دئدیم آی نه‌نه!

گل بیر یانیمدا اوتور، بالان دئییلم؟ اللهدان اؤتور.

 باشی کچل، اوزو قوتور

 اوزونه باخاندا قیامت قوپور

دئدی آی بالا!

دئدیم جان نه‌نه!

دئدی ایش ایشدن کئچیب

بو قیزی بختینین مله‌یی سئچیب

 والدین سعی می‌کردند از میان دختران خواهران و برادران خود دختری را به عنوان عروس خود انتخاب نمایند که درشت اندام سالم و مقاوم باشد تا در کارهای زراعت و خانه و رسیدگی به چهار پایان بارکش و شیرده کمک آن‌ها باشد و اگر لازم می‌شد دختر مورد پسند جستجو کنند این کار توسط مادر یا خواهر یا عمه و خاله‌های پسر (داماد) انجام می‌شد و یا توسط مشاّطه (موشاطا)، دلاله (زنان خانه‌گرد) و یا زنی که ایل‌دار و روزگار گذرانده به نام ننه یا ننه باجی یا ننه خانم که این واسطگی را شغل کرده بودند. معمولاً دخترها را در کنار رودخانه‌ها، جوی‌های آب، سرچشمه‌ها، حمام‌های عمومی، مجالس  زنانه، هفته بازارها می‌دیدند و یا توسط ننه باجی که به خانه‌های مردم راه داشت و به تمام خانه‌هایی که دختر دم بخت داشت سر می‌زد سراغ و پیدا می‌کردند. اگر در آن شرایط دختری را می‌دید به مادر پسر خبر می‌برد و او در ساعت خوش از شوهرش و پسر خود (داماد) اجازه گرفته اقدام می‌کرد. در سردرود تعداد خواستگاران ۳ الی ۵ نفر می‌باشد. مادر داماد و خواهر بزرگ داماد و عمو و خاله. همچنین میزبانان در خانه‌ی دختر (عروس) ۳ الی ۵ نفر می‌باشد. معمولاً ننه خانم (واسطه) قبلاً به خانه‌ی عروس خبر می‌دهد. افراد خواستگار (ایلچیلر) آرایش کرده و لباس و چادر نو پوشیده آماده می‌شوند. آنگاه مادر یا خواهر یا خاله در مقابل داماد ایستاده این ماهنی را می‌خواند و ادامه‌ی این ماهنی از زبان افراد عروس برای اینکه ناز کنند، به قول ترک‌ها «ترازی گؤتو یئره وورماق»

چادیرامی ساللام باشیما، اوز- گؤزومو بزه‌رم

سنه قیز آلماقدان اؤتور هر یانی من گزرم

قاپیلارین دابانلیغین دابانیندان اوزرم

هر نه قدر سؤز دئیه‌لر، ها‌می‌سینا دؤزرم

سئودیییمی من تاپارام، باشینا گول دوزرم

سنی کوره‌کن ائیله‌ییب قاباغیندا سوزرم

گئدیب سنه قیز آختاریب هر طرفی گزرم

آینا آلان، سانجاق آلان، وئرمه اذیت خالا

سن آختاران بوردا دئییل، وئرمه اذیت خالا

یکّه‌دیر اوغلانیز سیزین، بیزیم ده قیز چوخ بالا

چوخ گئدیسیز، چوخ گلیسیز، قالمیشیق حالدان حالا

آزجا گل قاپینی چال، آستانانی تاپدالا

بعد به راه می‌افتادند. اگر در اول راه با سگ روبرو می‌شدند به راهشان ادامه می‌دادند و باور داشتند سگ خوش یمن و دیدن آن شگون دارد و جواب خوب و مثبت خواهد بود. ولی اگر با گربه روبرو می‌شدند و یا عطسه می‌کردند، هفت قدم به عقب برگشته و صدقه در نظر می‌گرفتند. ولی اگر عطسه دو تا بود می‌گفتند: خوب است و شگون دارد. بعد به راه ادامه داده، به در خانه‌ی دختر می‌رسیدند. درها دو تا درکوب داشتند. یکی نرینه (به صورت و به شکل آلت مردانه) و دیگری مادینه (به شکل آلت زنانه) و در دو طرف درها سکوئی وجود داشت یکی برای نشستن رهگذران خسته و دیگری که در سمت راست در و دارای یک پارچه سنگ صاف به نام «ائلچی داشی» برای نشستن ائلچی درکوب مادینه را می‌زدند و افراد داخل خانه از صدای درکوب مادینه می‌فهمیدند که زنی یا زنانی در پشت در ایستاده است. لذا یکی از زنان خانه برای بازکردن در می‌رفت و یکی از خانم‌های ایلچی که سن بیشتری داشت روی سکوی ایلچی می‌نشست و کسی که در را باز می‌کرد و او را نشسته در روی سکوی ایلچی می‌دید موضوع را فهمیده با احترام خاص آن‌ها را به داخل خانه می‌برد و به نوعی به بقیه‌ی افراد خانه می‌فهماند که این‌ها برای خواستگاری آمده‌اند. بعد از خوش و بش‌های زیاد و رد و بدل شدن صحبت‌های متفرقه و تعارفات و تعریفات می‌رفتند بر سر اصل مطلب و پس از توافقات اولیه و زنانه، مورد پذیرایی قرار می‌گرفتند و ادامه‌ی سخن و مراحل بعدی و اصل کار موکول به مجلس مردانه‌ی دیگر می‌شد. وقتی مردها نیز در خانه‌ی دختر به صحبت نشسته و شروط یکدیگر را قبول نموده و به توافق می‌رسیدند نوبت به «قیز گؤرمه» می‌رسید. پسر (داماد آینده) با مادر و خواهرش طبق قرار قبلی و در تاریکی به خانه‌ی دختر (عروس آینده) می‌رفتند و اندکی می‌نشستند. در سردرود (در دوره‌ی معاصر) مرسوم است که در این مرحله دختر و پسر هر دو یکدیگر را دیده و بپسندند تا وصلت صورت گیرد. در فرصتی نیم ساعته  دختر و پسر در اطاقی نشسته و یکدیگر را می‌دیدند و صحبت می‌کردند و شرط و شروط خود را به یکدیگر می‌گفتند. بیشتر در این دقایق عهد زندگی بسته می‌شد و عشق و مهر و محبّت یکدیگر در دلشان می نشست. وقتی دختر به این خلوت می‌آمد با دو استکان چای تازه‌دم در یک سینی زیبا در دست وارد می‌شد و با ادب و احترام به پسر (شوهرآینده‌ی خود) سلام و خوش آمد می‌گفت. بعد از خوردن چای دختر سیب یا میوه‌ی دیگری را که قبلاً در آن اطاق گذاشته می‌شد، پوست کنده به پسر تعارف می‌کرد و لحظه‌های خوش و لذت‌بخش را تجربه می‌کردند. اگر هر دو یکدیگر را می‌پسندیدند نوبت به جشن «هه بلی، بلی برون، آغیز شیرین ائله‌مه» می‌رسید. در این مجلس مادر داماد طبق باورهای توده‌ی عام یک جفت گوشواره به عروس می‌داد به عنوان حلقه به گوشی و فرمان‌بری عروس و در مقابل و عوض آن مادر عروس یک شال کمری به داماد می‌داد به عنوان کمربستگی و وابستگی به خانه و زندگی. کسی که خونچه‌ی «بلی برون» را از خانه عروس به خانه‌ی داماد می‌آورد خلعت و انعام می‌گرفت. چون خبر بلی و قطعی شدن وصلت مهمتر از همه چیز بود. اگر جواب مثبت نبود خونچه‌ی «بلی برون» نمی‌فرستادند. خونچه‌ی «هه بلی» شامل شال کمر، پارچه، شیرینی، گل، میوه، جوراب و نبات بود. بعد از این مرحله دو طرف با دلی شاد و لبی خندان تدارک جشن‌های بعدی را می‌دیدند. تا نوبت می‌رسید به مراسم «کبین دانیشما (کبین کسمه) (دانیشیق گئجه‌سی)» در این شب هفت، هشت نفر مرد از دو طرف در خانه‌ی پدر عروس دور هم می آمدند و در مورد تعیین میزان و مقدار مهریه (کابین) و شیربها (باشلیق) بگو مگو می‌نمودند. در این مراسم با چای، قلیان، چپق، میوه، قهوه، شربت، و… پذیرایی می‌شد این مراسم را «کبین دانیشما، سؤزدانیشما، سؤز باغلاما، کبین کسمه، کبین سالما، کاوین کسمه، دانیشیق گئجه‌سی، کبین یازما» نیز می‌گفتند. افراد حاضر در این گردهم‌آیی عبارت بودند از جمله پدربزرگ عروس و داماد، پدر، عمو، دایی، عروس و داماد و برادران بزرگ عروس و داماد. تعیین مهریه از قدیم‌الایام مشکل اساسی و مسئله‌ی دست و پاگیر در موضوع ازدواج بوده است. و روز به روز بدتر شده و امروز مانع پنجاه درصد ازدواج جوانان شده است. زندگی مشترک باید با انسانیّت و فرهنگ و عشق و محبّت پی‌ریزی شود نه با مهریه‌ی سنگین. در تاریخ حاکمانی پیدا شده‌اند که به این قبیل مسائل پی برده و در اصلاح آن کوشیده‌اند. مانند غازان‌خان ایلخانی که دستور داد کاوین (کبین)ها از چند صد دینار به نوزده دینار و نیم تقلیل یابد. او می‌گفت اگر میزان مهریه سنگین باشد، مرد از بیم پرداخت آن جرأت نمی‌کند زن ناسازگار و ناراست خود را طلاق دهد و در نتیجه ناچار می‌شود عمری به اکراه و بی‌میلی با زن خود سر‌کند. غازان‌خان معتقد بود زن و شوهری که یکدیگر را دوست دارند، به صد حیلت و اجبار جدا کردن آنان ممکن نیست، ولی اگر کسی در دوستی و موافقت زنی متردد باشد، بی‌گفت و گوی و اندیشه و مانع از او جدا تواند شد. در قدیم علاوه بر این مبلغ سنگین چیزهایی تعجب‌آور و بعضاً بعید را مهریه قرار می دادند. از جمله ده من بیست من خاکستر قلمه‌ی سفید (سرو تبریزی)، که درختی است اگر بسوزد کمترین مقدار خاکستر از او باقی می‌ماند. صاعد راست با پای چپ و یا صاعد چپ با پای راست (بیر ال، بیر آیاق)، یک من شاخ مار یا پوست مار، یا مهره‌ی مار، یک من تبریزی بال مگس و … و در مورد باشلیق (شیربها) نیز چیزهایی تعیین می‌کردند. مانند فلان مقدار هیزم و زغال، مثلاً سی من تبریزی آرد، سه من قند، هفت من روغن دنبه و جان و پیه، پنج من گلاب، سه من روغن زرد، ده من دوشاب، دو من تنباکو، یک من توتون، هفت من برنج، بیست من گوشت، ده من شکر، سه من نخود، سه من عدس، سه من پیاز و مقداری نمک. چون مهریه و شیربها را تعیین می‌کردند، آن‌ها را نوشته و در دو نسخه تنظیم و مهر و امضاء می‌نمودند و شرح کامل آن را در آن سند (کبین کاغذی) می‌دادند. مثلاً مقدار فلان مبلغ پول رایج مملکت ایران یا سکه، نقره، یا طلا، ملک، زمین مزروعی، باغ، بادام زار، باغچه و… چون از نوشته فارغ می‌شدند، کله قندی را که مادر داماد می‌فرستاد، در یک سینی در وسط اتاق قرار داده آن را با قندشکن می‌شکستند. (قند سیندیرما) سر و کله‌ی قند را هرکس قاپیده به مادر عروس می‌برد، انعام می‌گرفت. کسی که می‌خواست قند را بشکند، قندشکن را روی قند گذاشته نمی‌شکست تا انعام بگیرد از پدر عروس. بعد بسته‌ی شیرینی دو سه منی (خونچه‌ی شیرینی) را که طرف داماد با خود آورده بودند باز نموده و با گفتن مبارک باد میل می‌نمودند و از میوه‌هایی که طرف عروس آماده کرده بود می‌خوردند. در این مراسم مرسوم بود دختر بچه‌هایی پشت در و پنجره گوش می‌دادند تا مبارک باد دسته جمعی مردان را که در حکم قطعی شدن کاوین و وصلت بود به زنان منتظر در خانه یا اتاق دیگر برسانند. هر کدام از این دختر‌ها زود داخل جمع زنان شده و مژده‌ی مبارک باد را می‌داد مژدگانی می‌گرفت. در این موقع خواننده نیز با قاوال این ماهنی را می‌خواند. متن این ماهنی در دوره‌ی قاجار، در سردرود چنین بود:

کبین کسیلدی باغلاندی

قازانلار سویو داغلاندی

قویون- قوزولار یاغلاندی

کوره‌کنه قربان ائدک

کند اهلینی مهمان ائدک

گلین باشینا گول ساچاق

گوموش جعبه‌سینی آچاق

ایشلرین دالیجا قاچاق

گلین آناسی ساغ اولسون

اوزو همیشه آغ اولسون

مبارک‌دیر بو نشانلیق بو وصلت

قورولدو آرادا بزم محبت

ائل طایفا ایچینده چوخالدی حرمت

گؤروم بو وصلتی مبارک اولسون

دوداق گولسون، اورک عشقیله دولسون

مبارک اولسون بو خیر ایش

یاخشی اولاجاقدیر هر ایش

قربان ائدک یئتدی کپیش

آتا- آنالی قالسینلار

بیر، بیریندن کام آلسینلار

اوزده گولسون، اوزده دوداقدا گولسون

اورک گولسون، الده، آیاقدا گولسون

تئللره ساچیلان داراقدا گولسون

بو ایشی قوشانا دئیین آفرین

قوشاقاریسینلار کوره‌کن- گلین

زنان بعد از جشن و سرور یک ساعتی، قرار و تعیین وقت جشن «اوزوک تاخما» را گذاشته متفرق می‌شدند و مادر عروس یک خونچه (کبین کسمه خونچاسی) درست کرده به زنان طرف داماد می‌داد که شامل: شیرینی، میوه، پارچه، شال و جوراب و… تا آن خونچه را به کسانی که در خانه‌ی پدر داماد نشسته و منتظر چگونگی احوال و روند کار بودند، رسانند و آن‌ها نیز باخبر شده و از شیرینی و میوه‌ها بخورند. جشن «اوزوک تاخما» زمان قدیم در سردرود بدین طریق بود که بیست الی سی نفر از زنان طرف داماد در روز تعیین شده به خانه‌ی والدین عروس می‌رفتند و با یک خونچه (اوزوک خونچاسی) که در آن یک جعبه (جعبه‌ی کوچک) حامل حلقه‌ی نامزدی یا «نشانلیق اوزویو»، گل و گلاب و میوه و شال سرخ توری ابریشم (روسری بزرگ) پارچه و … این حلقه از زمان باستان بوده و اهمیت فوق‌العاده و بسیار زیادی داشته حتی از آیئنه (بخت آیناسی) و عروس مانند جان خود از آن حلقه و آغ دون یا گلین دونو مراقبت و محافظت می‌کرد. بعد از اتمام جشن انگشتری (اوزوک سالما) نوبت به جشن و مراسم عقدخوانی (عقد اوخوما- صیغه اوخوما) و قند اوغما می‌رسید. در این مجلس حدوداً سی نفر زن و مرد از هر طرف درخانه‌ی عروس جمع و این جمع شصت هفتاد نفری شاهد رضایت عروس و جاری شدن صیغه‌ی عقد (خطبه‌ی عقد) می‌شدند. قبل از دوران ناصرالدین شاه قاجار تا بعد از پیروزی ظاهری مشروطیت در سردرود رسم مراسم عقدکنان چنانچه سینه به سینه از اهالی خود سردرود و آبادی‌های دیگر آذربایجان به ما رسیده خیلی مفصل و باشکوه برگزار می‌شد که خلاصه‌ی آن تشریفات و تجملات را در این تاریخ (تاریخ اجتماعی سردرود) می‌آورم تا برای نسل‌های آینده یادگار بماند. چون مراحل ازدواج و وصلت فرا می‌رسید بزرگان دو طایفه در تدارک این جشن برمی‌آمدند. خانواده‌ی عروس برای خونچه‌های عقدکنان به قدر شأن و وسعت خود، منسوبان عروس را سرشماری کرده به عدد همه قند و نقل و نبات می‌خریدند. زنان منسوب خود و عروس را تعداد کرده و برای هر کدام از آن‌ها با در نظر گرفتن مقام و درجه و جایگاه و مرتبه‌اش چیزی در خور حال می‌خریدند و پارچه‌های دوخته شده و بی‌دوخت، کفش، حنا، وسمه، سرمه، آینه‌ی بخت (بخت آیناسی)، شمع، گل و لاله، شمعدان، شال ترمه، پارچه‌های رنگین و نفیس ایرانی، فرنگی، انواع رنگ و اسباب و جوهرهای بزک، دوزک و … را در یخدان‌ها می‌گذاشتند و قسمت ملبوسات را در خوانچه‌ها می‌چیدند و یک خوانچه علی‌حده به نام خوانچه‌ی نخود بریزی از انواع نخود‌چی و فندق و پسته و بادام و جویز و میان پرها و تخم کدو و کشمش منقّا و شاهانی (شانی) و خرمای خدک و چند خونچه‌ی دیگر از سیب و گلابی، انگور و انار و یا میوه‌های مناسب فصل هر چه بوده در قاب‌ها چیده و یک خونچه از نعناع و ترخان و ریحان و گشنیز و تره و شبید و جعفری و غیره که هر کدام از این‌ها به نظر حکما دارای تاثیر و حکمت‌اند و خاصیت خاص دارند در بشقاب‌های بلور روی هم می‌چیدند و چند قرص نان خشک، مشتی برنج و اندکی نمک و تخم مرغ و یک کاسه عسل و گل قند و یک زوج کفش نوک بلند به نام «بخت باشماغی» (کفش عروس) و دو شاخه نبات که در توی آن کفش‌ها جاسازی می‌کردند و دو قند کوچک یک چارکی که در هنگام عقد و خطبه خوانی سر عروس می‌سائیدند. بر روی همه خوانچه‌ها پارچه‌های نازک ابریشمی پولک‌دوزی شده‌ی رنگارنگ توری حاشیه‌دار باریش‌های بلند سر قطازی می‌کشیدند و هر خوانچه را یک جوانی بر سر گذاشته به صف راهی خانه‌ی والدین عروس می‌شدند و فانوس‌ها و مشعل‌های زیادی افروخته بدست می‌گرفتند و در جلو و عقب و یمین و یسار قطار خونچه راه می‌رفتند و سازنده‌ها و مطرب‌ها با غوغا و هلهله و شادباش براه ادامه می‌دادند. عطر گلاب و عود و عنبر و کندر و ریشه چهار سوی را پر می‌کرد. مردان در کوچه‌ها و زن‌ها بر بام‌ها به تماشا آمده لذت می‌بردند. چون به خانه‌ی عروس می‌رسیدند پدر و مادر عروس به اشخاصی که خونچه و یخدان و غیره را می‌آوردند و مشعل‌آوران و فانوس‌بران خلعتی از قبیل جوراب و قبا و آرخالیق و پارچه‌ی تیرمه داده مرخص می‌کردند. ساعاتی بعد که زنان خانواده‌ی داماد همه‌ی وسایل و اشیاء را با همکاری و راهنمایی زنان خانواده عروس در جای مناسب گذاشته و می‌چیدند، افراد زیادی از دو طرف از راه رسیده وارد خانه می‌شدند. قبل از مشروطیت در سردرود جای زنان با مردان در مجالس جدا از هم بود. در مجلس زنانه سوای صندوق‌ها یا خوانچه‌های قند و نقل و نبات که باید در مجلس مردانه تقسیم می‌شد، سایر خوانچه‌ها را پیش روی عروس می‌نهادند و شمع بزرگی را روشن می‌نمودند و طشتی برزگ میان بزم، نزدیک به آن شمع نگه می‌داشتند … عروس را با لباس های فاخر سبز می‌نشاندند و کفش‌های زیبا را پایش می‌کردند زنان حلقه‌وار گرد عروس می‌نشستند. ملا و وکیل عروس و وکیل داماد در اتاق مردان مشغول کشیدن قلیان و صرف چای و قهوه و انواع شربت‌ها و خوردن میوه‌جات و نقل و شیرینی می‌شدند تا وقت خطبه برسد. سفره‌ی عقد پهن و دو صندلی کنار آن برای عروس و داماد گذاشته می‌شد. عروس در یکی از آن‌ها می‌نشست. عروس در این موقع لباس سبز زیبائی پوشیده و روی خود را با تور سفیدی می‌پوشید. تور دیگری را دو نفر زن در بالای سر عروس نگهداشته و زن دیگری (قندساو) پشت سر عروس ایستاده دو قطعه قند را درست در بالای سر عروس بهم می‌سائیدند. آینه، شمع، لاله‌ها، شمعدان‌ها، گل‌ها، میوه‌ها و… در سفره‌ی عقد چیده شده و همه چیز آماده می‌شد. آن وقت داماد را آورده در صندلی خود کنار عروس می‌نشاندند. ملا همراه با وکلای عروس و داماد و چند نفر ریش سفید و معتبرین مجلس و منسوبین از عروس اجازه گرفته وارد اندرون می‌شدند و مشغول خوردن شربت مخصوص سفره‌ی عقد می‌شدند. در آن هنگام مشاطه از یکی از قندساو‌ها می‌پرسید: چه چیزی می‌سائی؟ او نیز در جواب می‌گفت: مهر و محبت و به هاون‌کوب که در هاون نمک می‌کوبید می گفت: (نمک نماد پاکی است) چه چیز می‌کوبی؟ او نیز جواب می داد: مهر و محبّت و از دختری که دو قطعه پارچه‌ی سفید را با نخ بدون گره می‌دوخت می‌پرسید: چه می‌دوزی؟ او نیز جواب می‌داد: دل عروس را به دل داماد. این سؤال و جواب اسباب شگون و خوش یمنی است. آنگاه ملا می‌پرسید: عروس خانم و آقا داماد حاضرند؟ همه‌ی اهل مجلس یک صدا می‌گفتند: بلی! پس ملا از عروس می‌خواست که به او وکالت دهد تا وی را به عقد نکاح دائمی سرمدی داماد به صداق فلان مبلغ یا ملک یا چیز دیگر درآورد. اما عروس جواب نمی‌داد. زنان حاضر می‌گفتند: عروس رفته گل بچیند. بار دوم می‌گفتند: عروس رفته از چشمه کوزه‌ای آب بیاورد. بار سوم می‌گفتند: عروس رفته گلاب بگیرد و بیاورد. بار چهارم اگر جواب نمی‌داد، مادر عروس مقداری طلا به دخترش می‌داد و او بار پنجم با عشوه و ناز می‌گفت: با اجازه‌ی بزرگترها بلی! ملا می‌گفت: بلند بگو و او بلند می‌گفت: بلی! بعد از حاضرین می‌پرسید: آیا عروس خانم را شناختید؟ همه می‌گفتند: بلی! ملا می‌گفت: آیا صدای بلی صدای خود عروس بود؟ همه می‌گفتند: بلی! و آن چند نفر ریش سفید را که در آنجا بودند شهود حضوری عقد و بلی می‌گفتند. پس صیغه و عقد و محرمیّت و مزاوجت با موکلین جاری می‌شد و نکاح‌نامه (عقد نامه، مهریه‌نامه، کبین‌نامه، ازدواج‌نامه، عقد‌نامه) را نوشته و امضاء و مهر می‌کرد و به تأیید و امضای وکلا و معتمدین می‌رسانید. نیز مهر ریش سفیدان خانواده‌ی عروس به آن‌ها زده می‌شد و آن نوشته در سه نسخه تنظیم و به هر کدام از طرفین یک نسخه داده می‌شد و نسخه‌ی سوم پیش ملا می‌ماند، یا نزد بزرگ خاندان. سپس صدای مبارک باد بلند می‌شد. گلاب و نقل و نبات و شیرینی را بین حاضران می‌گردانیدند. آنگاه هدایایی از مردان و زنان آورده و پیش عروس و داماد به زمین گذاشته می‌شد. پارچه‌های تیرمه و ابریشمی، طلاجات و جواهرات و… پیرزن سردرودی نقل می‌کرد: برای مادر بزرگ من یک جعبه (حلقه) زیورآلات طلا و جواهرات جمع شده بود که قریب به بیست عدد انگشتر در میان آن‌ها بود. بعداً حملات روس و جنگ و غارت و… احوال مردم این منطقه را پریشان کرد و عروسی‌های چهل روزه را به هفت روزه و هفت روزه را به سه شبانه‌روز تقلیل داد. تمامی طلاجات و جواهرات و اشیای قیمتی به یغما رفت و کشتارها و قحطی‌ها اموال و روحیه‌ی مردم منطقه و سردرود را نابود کرد. البته امروز نیز به رنگی دیگر، بدتر و نابودتر می‌شود. مردان بعد از این متفرق و مراسم را ترک می‌نمودند. ولی زن‌ها پس از خوردن تنقلات و ناهار به تجدید بزک و زینت و آرایش خود و عروس می‌پرداختند. در بین جشن عقدکنان تا عروسی نامزدبازی (نشانلی بازلیق) صورت می‌گرفت. به این ترتیب که عروس با همکاری زنی که محرم اسرار بود به اتاقی که نزدیک در خانه‌ (خانه‌ی عروس) بود، منتقل می‌شد و داماد با راهنمایی آن زن وارد آن اتاق می‌شد و پس از ساعاتی بوس و کنار آنجا را ترک می نمود و عروس به اتاق خود می‌رفت. بعد از آن که نامزد شدند بزرگ خاندان خانواده‌ی داماد نواری سفید با گل‌های قرمز از جنس ابریشم بر سر عروس می‌بست. بعد از آن عروس موقع بیرون رفتن از خانه آن را به دور سرش می بست تا پسران جوان بدانند که او نامزد شده است و با او کاری نداشته باشند. این رسم تا اواخر قاجار در سردرود اجرا می‌شد. پسران آن علامت را در سر هر کدام از زنان می‌دیدند، او را خواهر خود می‌دانستند. بعد نوبت می‌رسید به اعلان نامزدی. این بار بزرگان و افراد شاخص آبادی (سردرود) از طرف پدر داماد و پدر عروس دعوت به صرف نهار در خانه‌ی پدر داماد می‌شدند و در آن مجلس قبل از نهار با شیرینی و میوه و چای و قلیان از مهمانان پذیرایی می‌شد و بعد به صحبت می‌نشستند تا نهار. علت این مهمانی احترام به همه‌ی بزرگان و افراد سرشناس بود که همه‌ی آن‌ها را در جریان امر قرار دهند. دلیل دوم در شادی و روز خوش خود آن‌ها را شریک قرار داده و همه‌ی آن‌ها را با خود بدانند و نیز همه باخبر و شاهد شوند که پسر فلان کس با دختر فلان کس ازدواج نموده است. در این مجلس داماد خود خدمت می‌کرد و دلیل مهم‌تر این مهمانی این بود که سلسله مراتب‌ها و مقام و مرتبت هرکس نمایش داده شود و همه به بزرگان احترام کنند و بزرگان به صدرها و صدرها به صدر آخر (بؤیوک صدر، لاپ یوخاری، صدر بزرگ) نشینند. این مجلس یک مجلس آموزشی و اجتماعی بود. چون تمامی بزرگان، کدخدایان، خان و ارباب و معتمدین و صدرها حضور داشتند و علاوه بر آن‌ها یک جوان از هر خانواده یا ایل و طایفه دعوت می‌شد تا عملاً جایگاه هر کس را جوانان ببینند و به دیگران نیز بگویند. تا بعدها بی‌احترامی کرده نگویند نشناختیم. در سردرود نیز مانند همه‌ی شهر های دیگر شخصی بود بنام معّرف و او رتبه و مقام همه‌ی بزرگان سردرود و دیگر آبادی‌های همجوار را می‌دانست. او هنگام ورود هر کدام از بزرگان با آواز بلند نام و القاب او را گفته و جا و محل نشستن او را نشان می داد. صدرنشینان را به صدر می نشاند و یمینی‌نشین‌ها را در یمین و یسار‌نشین‌ها را در یسار تالار جای می‌داد. هر کسین بیر یئری وار و هر یئرین بیر کسی وار. در زمان قدیم پیرمردان حکیم و عارف در بعضی از شهرها و دیارها پیدا می‌شد برون طایفه‌ای که صلاح همه را می‌دانست و می‌گفت و حرف آخر با او بود و همه‌ی خانواده‌های آن منطقه به او احترام می‌گذاشتند. در سردرود نیز مردی بود در زمان فتحعلی شاه قاجار به نام پیر مراد عمو. او صدر صدرها بود و در مجلس‌های بزرگ برای او جایگاهی درست می‌کردند. مانند کرسی کوچک و او را مایه‌ی برکت می‌دانستند. بعضی از صدرنشینان صاحب مقام  چهار بالش بودند. به این معنی که موقع نشستن او دو بالش به طرف راست او و دو بالش به طرف چپ او می‌گذاشتند و او دست‌های خود را روی آن بالش‌ها می‌گذاشت و این دعوتی علنی بود میان بزرگان همه‌ی آبادی‌های اطراف. چون از هر آبادی چند نفر دعوت می‌شدند. این نمایش سلسله مراتب در همه‌ی عروسی‌ها و دیگر مهمانی‌ها ممکن نمی‌شد. فقط در ازدواج‌های بعضی از خانواده‌های بزرگ ترتیب داده می‌شد و اجرا می‌گردید و بعد از آن مجلس نوبت به آیاق آچما (خوش- بشلشمه، گلین گؤرمه، تانیشلاشما) می‌رسید. بدین قرار که داماد به خانه عروس رفته و از پدر و مادر او اجازه می‌گرفت و عروس را به خانه‌ی خود می‌آورد و زنان طایفه داماد برای دیدن عروس در آن خانه جمع شده، جشن می‌گرفتند و بعضی از زنان تحفه‌هایی با خود ‌آورده و به عروس می‌دادند مانند پارچه، چارقد، روسری، باش گولو، یاخا گولو، کالاغایی، شال و … و جشنی دو سه ساعتی بر‌پاکرده متفرق می‌شدند. بعد از ظهر عروس را به خانه‌ی والدینش می‌بردند. این جشن و مراسم (آیاق آچما) از یک قرن پیش در سردرود شکل دیگری یافته و به صورت دیگری برگزار می‌گردد و آن چنین است که بعد از مراسم اعلان نامزدی، اول خانواده‌ی عروس نزدیکان داماد را به نهار یا شام دعوت می‌کنند و چند روز بعد خانواده‌ی داماد نزدیکان عروس را دعوت می‌نمایند و به این مهمانی (آیاق آچما قوناقلیغی) می‌گویند و آدم‌های داماد به عروس و آدم‌های عروس به داماد تحفه می‌برندف معمولاً پدر، مادر، برادر، خواهر، عمه، خاله، عمو، دایی‌ها تحفه می‌دهند و بعضاً دوستان، همسایگان و…  و بعد از آن مهمانی‌ها رفت و آمد به خانه یکدیگر آغاز می‌شود. یکی دیگر از آداب مربوط به ازدواج خرید(بازار ائله‌مه) است. در دو جا این خرید صورت می‌گرفت. یکی در اوایل یعنی بعد از «کبین‌کسمه» که در آن طلاجات و لباس برای عروس و پارچه برای مادر و خواهر و عمه و خاله‌ی عروس می‌خریدند. اما خرید دوم (بازار ائله‌مه، خریدف بازارا گئتمه- یئتدی کیسه بازارلیغی، حنا خریدی، توی خریدی، پالتار کسمه خریدی) چند روز مانده به مراسم پالتار کسمه (پارچا کسمه، قیچی قویما، اؤلچمه- بیچمه) می‌بود. به بازار رفته خرید می‌کنند. مردم سردرود قبل از رفتن به بازار طبق قرار قبلی به خانه پدر و مادر داماد جمع شده و به اتفاق به یکی از بازارهای خسروشاه ، سردرود یا تبریز می‌رفتند. افرادی که برای خرید می‌رفتند عبارت بودند از: داماد، پدر و مادر و خواهران و عمه‌ها و خاله‌های داماد و مادر و خواهر عروس. اجناس و چیزهایی که داماد یا پدر داماد می‌خرید عبارت بود از: ۱- آینه (داش آینا) دو عدد. کوچک و بزرگ که آینه‌ی کوچک را آینه بخت (بخت آیناسی) می‌گفتند، که عروس همیشه از آن مواظبت می‌کرد. ۲- شمعدان (قوشا شمعدان) ۳- لاله (جوت لاله) به رنگ قرمز ۴- یخدان چوبی (یخدن، رختدان) که به مقدار وسایل جهزیه یخدان می خریدند دو تا پنج تا ده تا یا شاید بیشتر ۵- چند کیسه حنا ۶- انواع پارچه‌های نخی، ابریشمی برای دوختن چادر و غیره به عروس، مادر و خواهران و عمه‌ها و خاله‌های عروس ۷- پیراهن مخصوص برای مادر عروس به نام پیراهن شیرانه (شیربها دونو، سوت کؤینه‌یی) و نیز پارچه برای دوختن رویه و آستر (یورغان- دوشک اوز- آستاری) و پارچه‌ی سفید اعلا برای دوختن چادر سفید عروس (بخت چادیراسی) چادر بخت، که عروس بیشتر از هر چیز از او محافظت می‌نمود. ۸- طلاجات و جواهرات متنوع (گوشواره‌ها، النگو، گردن‌بند، دست‌بند، مدال، محمودیه، انگشتری و …) ۹- یک جفت کفش برای عروس. در زمان قدیم مردم سردرود باور داشتند عروس نباید و حق ندارد از خانه‌ی پدر کفش بیاورد که شگون ندارد و نشانه‌ی تنگی دل و گذران و مایه‌ی ناراحتی است. ۱۰- زیورآلات و لوازم آرایش (انلیک- کیرشان، ماتیک، وسمه، سرمه، سداب، سرخاب) و انواع دیگر بزکلیک، دوزک. قرمز درمان که زنان از کولی‌ها (قره‌چی، قره‌چیلر) می‌خریدند و بر روی صورت و مخصوصاً گونه‌ها می‌مالیدند تا صورتشان سرخ و زیبا دیده شود. صابون مراغه، نقل و نبات (آغ نوغول) شیرینی، شکرپنیر، وسایل حمام (مشقفه، جام، تاس، فوته، لنگ، قتیفه، حوله).

مادر داماد در این زمان یواش می‌خواند:

«بازاردان آلدیق نوغولو

او نوغولو بو نوغولو

ساغ اولسون یئنه اوغولو

پولون وئرنده بوغولو

تویلار مبارک، مبارک بادا

آی گولو ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

بازاردان آلدیق آبینی

یوز رنگی، بیرده آبینی

کوره‌کن آلماز تابینی

ایسلاد گتیر لیف، صابینی

تویلار مبارک، مبارک بادا

آی گولو ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

آروادلار گئدیب بازارا

کوره‌کن دوشوب آزارا

پولو اولماز قسط وئرماغا

قالار قیزارا، قیزارا

تویلار مبارک، مبارک بادا

آی گولو ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من»

بعد همه‌ی این‌ها را در خونچه‌ها چیده و با مراسمی خاص به خانه‌ی داماد می‌فرستادند. خانواده‌ی عروس از زنان خانواده و همسایگان دعوت می‌کرد برای دوختن و درست کردن لحاف و لباس‌ها و غیره به او کمک کنند. در این جشن (جشن پالتارکسمه یا قیچی قویما یا پارچا بیچمه یا رخت‌بری یا اؤلچمه- بیچمه) لباس‌ها و رویه‌ و آستر لحاف و تشک (یورغان- دؤشک اوز- آستاری) دوخته می‌شد و خودشان لحاف و تشک‌ها را درست می‌کردند. یون دؤشه‌ییب (سیرییاردیلار) و سونرا اوز آستارلاردیلار و نهار را خورده به کار خود ادامه می‌دادند. بعد از آن که کارهای دوختنی و «یورغان- دؤشک توتما» را تمام می‌کردند، نوبت می‌رسید به بریدن پارچه‌ی سفید بخت. آن پارچه را بر سر عروس می‌انداختند و دوزنده (درزی) قیچی را روی آن می‌گذاشت، ولی نمی‌برید تا از مادر عروس انعام گرفته آنرا یعنی (بخت چادیراسی) و چادر سفید را بریده و می‌دوخت. خیاط آن چادر هنگام بریدن آن این ماهنی را می‌خواند:

«تویا، توی دئییبلر، توی نه‌یه

هامی بیلمه‌ییب اوینییه

هر زاد آلینیب نسیه

نسیه گیرمز کیسه‌یه

قندی سالیب استکانا، شیرین چایی ایچرم

سونرا گلین چادیراسینا قیچی قویوب بیچرم

به‌ی-گلینین اوره‌یینی بیر- بیرینه تیکرم

گونلری، روزگارلاری، بختلری آغ اولسون

قایین، بالدیز، عمه، خالا، آتا، آنا ساغ اولسون»

مادر داماد از عروس می‌خواست باید مواظب پنج چیز باشی و تا زنده‌ای آن‌ها را به عنوان یادگاری دوران نامزدی و ازدواج نگهداری‌:

۱- آینه‌ی بخت (بخت آیناسی) ۲- حلقه‌ی نامزدی (بخت اوزویو) ۳- چادر سفید (بخت چادیراسی)۴- چشم گوسفند قربانی که موقع رسیدن عروس به در خانه‌ی بخت سر‌ می‌بریدند و داماد که به استقبال عروس رفته او را از میان سر و بدن قربانی گذرانده و وارد خانه‌ی بخت می‌نمودند. ۵- پارچه‌ی پای انداز و آن پارچه یا پارچه‌ها را هنگام ورود عروس به حیاط از آستانه در تا اتاق بخت (حجله اوتاغی) زیر پای عروس می‌انداختند که نشانه‌ی عزّت عروس است.

در ازدواج یکی از کارهای بزرگ، پر زحمت و سنگین و هزینه‌بر و زمان‌بر جهیزیه‌ی دختر است. با این که زمان قدیم در سردرود برای خرید و تهیه آن شیربها از طرف خانواده‌ی داماد به مادر عروس داده می‌شد، ولی خانواده‌ی عروس چند برابر آن پول را خرج خرید جهیزیه می‌کرد.

(جهاز آلما، جهاز ییغما، جهاز دوزمه، جهاز گؤرمه):

 بعد از تهیه جهیزیه آن‌ها را در خانه عروس می‌چیدند و زنان  همسایه و خانواده‌ی عروس برای جهاز گؤرمه به خانه‌ی عروس می‌آمدند. آن‌ها هم شاهد زحمات جمع آوری آنها می‌شدند هم برای تکمیل نواقص و کم و کسری که در آنها می‌دیدند کمک   می‌کردند. هر کدام چیزی را که در آن جهاز نبود، می‌خرید.

جهاز یازما:

 قبل از فرستادن جهیزیه به خانه‌ی داماد صورت‌برداری و نوشته‌ای تنظیم کرده به پدر داماد و خود داماد و دیگران نشان داده و از آن‌ها امضاء می‌گرفتند. این جهازنامه را پدر عروس نگه می داشت و موقع رفتن عروس و بیرون شدن از خانه در شب زفاف آن ‌را در آستانه‌ به زمین می گذاشتند و عروس از روی آن و عقدنامه (کبین کاغذی) رد می‌شد.

جهاز گؤندرمه و جهاز آپارما:

این رسم قبل از شب حنابندان اجرا می‌شد. آدم‌های داماد به خانه‌ی عروس می‌رفتند و بعد از صرف چای و شیرینی جهیزیه را حمل بر الاغ یا قاطر‌ها نموده و با شور و حال و طمطراق و سور و نوا و هلهله در حالی که طبل و زورناها به صدا درمی‌آمد، به راه می‌افتادند. روشن کردن مشعل‌ها (آتش سرچوب) نشان گرمی و روشنایی بود و دود کردن اسپند برای دفع بدنظری و بلا. در بعضی از شهرها رسم بر این بود که جهیزیه را طبق‌کش‌ها (جهاز داشییانلار) حمل می‌کردند. ولی در سردرود افراد داماد با کمک همسایگان آن را حمل می‌کردند. مخصوصاً نوجوانان محله دوست میداشتند در حمل جهاز شرکت نمایند.

جهاز دؤشه‌مه:

روز چیدن جهیزیه در خانه‌ی بخت زنان خانواده‌ی عروس به خانه‌ی داماد رفته و برای چیدن وسایل و اشیاء جهیزیه به خانواده‌ی داماد کمک می‌کردند. هر چیز را به جای مناسب خود می‌گذاردند و اتاق را زینت می‌دادند. گلاب می‌پاشیدند، اسپند دود می‌کردند، نزدیکان و همسایگان به تماشا می‌آمدند و جشنی بر‌پا ‌می‌کردند به نام مراسم جشن «جهاز گؤرمه».

قبل از جشن حنابندان مراسم نان‌پزان بود. به این شرح که چند روز مانده به عروسی نان مورد نیاز مراسم چند شبانه‌روز (یئتدی گون، یئتدی گئجه) را حساب کرده و پختن آن را دو طرف به عهده می‌گرفتند. از هر طرف ده‌ها نفر داوطلب برای پختن نان اعلان آمادگی می‌کردند. مثلاً هر کدام از خانواده‌ی عروس و داماد پنجاه من نان می‌پزند و سر خمیر نان را اختصاص می‌دهند به کماج عروس (گلینی کوکه‌سی)

نیز قبل از شب حنابندان مسابقه‌ی حمل هیزم بود. بدین شرح که جوانان سردرود دستمالی به بالای زانوی الاغ خود می‌بستند و در سرای داماد اعلان آمادگی مسابقه می‌کردند. چون سی چهل الاغ جمع می‌شد در وقت معینی راهی صحرا می‌شدند و مقرر می‌شد مثلاً در عرض چهار ساعت باید فلان مقدار هیزم بیاورند. با هم به راه می‌افتادند. اولین کسی که هیزم را می‌آورد از مادر عروس و داماد انعام می‌گرفت. جایزه‌ی او پارچه‌ی بزرگ قرمز ابریشمی حاشیه‌دار بود.  به بقیه هم دستمال ابریشم می‌دادند. بعد به همه‌ی آن جوانان نهار در خانه داماد می‌دادند. آن هیزم‌ها بین خانه‌های عروس و داماد تقسیم می‌شد. تا در اجاق‌های متعدد دو خانواده در هفت شبانه‌روز عروسی مصرف شود.

روز قبل از حنابندان آئین آستان بوسی بعمل می آمد. زمان قدیم این رسم‌ها در سردرود به نیکی اجرا می‌شد. اما حیف و صد حیف که یکی پس از دیگری فراموش می‌شود. رسم آستان بوسی بدین شرح بود که داماد با ساغدوش و سولدوش خود به در خانه‌ی پدر و مادر عروس می‌رفت و در را می‌زد. پدر و مادر عروس با چند نفر بیرون آمده و یک رأس گوسفند قربانی قدم داماد خود می‌کرد و داماد متواضعانه چهارچوب‌های در آن‌ها را می‌بوسید و بدون اینکه به خانه داخل شود اجازه گرفته و به خانه‌ی خود برمی‌گشت. روز قبل از شب حنابندان در خانه‌ی عروس و داماد جشن برپا می‌شد. زنان در خانه عروس مشغول به بزک- دوزک خود و عروس می‌شدند. زنانی بودند به نام توی قیزدیران که قاوال را خوب می‌زدند و خوب می‌خواندند و در مجلس‌گردانی مخصوصاً در عروسی‌ها مهارت کامل داشتند. مجلس را گرم نگه می‌داشتند و مهمانان را سرگرم می‌کردند. پس از صرف نهار و کمی استراحت رقص و پاکوبی را ادامه می‌دادند. خواننده با خواندن «خلق ماهنی‌لاری و توی ماهنی‌لاری» همه را سرحال نگه می‌داشت. که به چند نمونه اشاره می‌شود:

بازاردان آلدیق فولوسو

او فولوسو، بو فولوسو

ساغ اولسون خانم عروسو

تویلار مبارک،  مبارک بادا

بازاردان آلدیق تاواسین

حامام جامین، حامام تاسین

ساغ اولسون داماد آتاسین

تویلار مبارک،  مبارک بادا

بازاردان آلدیق حنانی

او حنانی، بو حنانی

چوخ ساغ اولسون قاینانانی

تویلار مبارک،  مبارک بادا

بازاردان آلدیق توخومو

او توخومو، بو توخومو

ساغ اولسون اوغلان قوهومو

تویلار مبارک،  مبارک بادا

در خانه‌ی داماد اگر عروسی در فصل بهار یا تابستان بود، کف حیاط را فرش و گلیم انداخته و برای دادن چای و قهوه و غیره چائی در چند سماور بزرگ مجلسی روسی (نیکالای) آب می‌جوشاندند. کنار گوشه‌ی حیاط اجاق‌ها پر از آتش و دیگ‌های بزرگ مسی متعدد آویزان و آشپزها مشغول به پختن انواع غذاها می‌شدند. آتش‌دارها قلیان‌ها و چپق‌ها را چاق نگه داشته، قهوچی‌ها، چایچی‌ها، چای‌ریزها، شربت‌دارها و سقا‌ها مشغول به کار خود می‌گشتند. انواع شیرینی، بستنی، فالوده، میوه، چای و قهوه فراوان به مهمان‌ها می‌دادند. حوض بزرگ را پر از سیب، هندوانه، خربزه و گل و گلپر می‌نمودند. مطرب‌ها و نوازندگان می‌نواختند. آواز خوانان و خوانندگان ماهنی‌های ترکی می‌خواندند. عاشق‌ها در تعریف عروس و داماد و افراد آن‌ها و مهمانان ویژه و سرشناس هنرنمائی می‌کردند. رقّاصان با رقص خود تماشاچیان را به حیرت می انداختند. نمایشگرها غوغا نموده و نقّالان با نقل حکایات کوتاه و خنده دار سر مهمانان را گرم نگه‌ می‌داشتند. طبق‌های شیرینی مدام در گردش بود و فراوان. چارلز جیمز ویلس سیاح و جهانگرد معروف می‌نویسد: روزی که قبل از شب حنابندان بود، در یکی از عروسی‌های ایران شرکت کردم. چند ساعتی که من آنجا بودم، هر کدام از مدعوّین اقلاً نیم من شیرینی خوردند. علاوه بر داخل خانه که اتاق‌ها و تالار پر از جمعیت بود. قریب به دویست نفر در حیاط روی فرش نشسته بودند. اگر دست کم جمعاً دویست نفر حساب کنیم، صد من شیرینی نوش جان شد. مصرف چای، قهوه و قلیان و انواع شربت‌ها مخصوصاً شربت آلبالو و لیمو‌ترش و شربت بسیار خوشمزه‌ی ترکیبی دیگری که به آن توی شربتی می‌گفتند. (شربت عروسی) پس از صرف نهار و دو سه ساعت استراحت «چال- اویناسین» از سرگرفته می‌شد. در سردرود رسم‌های نیک و خداپسندانه‌ی زیادی در این مراسم‌ها مراعات می‌شد. از جمله هر چه از غذا، نان، شیرینی و میوه و غیره باقی می‌ماند، بین فقرا تقسیم می‌شد و همه‌ی اهالی آبادی را مستقیم یا غیر مستقیم در شادی‌های خود شرکت می‌دادند. این مراسم‌ها را در اعیاد و مناسبات ملّی مذهبی نیز می‌گرفتند. اگر خانواده‌ی داماد با خانواده‌ی دیگری شکر آبی می‌داشت، پدر داماد خود به در و پای بزرگ آن خانواده می‌رفت و با او آشتی کرده و به عروسی پسرش دعوت می‌نمود. همه‌ی اهالی در خرج و مخارج و کارهای مراسم کمک و همکاری می‌کردند. مهمانی و عروسی و شادی را به فال نیک می‌گرفتند. در سردرود اگر یکی از اعیاد ملّی با عروسی مصادف نمی‌گشت و هم زمان با روز عروسی قرار نمی‌گرفت، یک مراسم عروسی صوری در آن روز خجسته و عید ملی براه می‌انداختند و باور داشتند شگون دارد و هر بلا و بدی را از آبادی دور می‌کند و رفع کسالت و کاهلی از اهالی کرده و شوق زندگی و علاقه‌ی تشکیل خانواده‌ی جوانان را می‌افزاید. چند شبانه‌روز عیش و نوش و چراغ‌گذاری (عروسی) دسته جمعی روحیه و عشق به زندگی را در تک تک مردم، مخصوصاً پسرها و دخترهای جوان دم بخت چند برابر می‌کرد.

شب حنابندان اصلی‌ترین زمان عروسی و نقطه ی پرکار و مرکز ثقل و مرحله‌ی اوج عروسی بود بزن بکوب و شادی و هلهله به درجه‌ی آخر می‌رسید. همه می‌خواستند غرق در شادی می‌شدند دوستان داماد پول داده چند لحظه‌ای به جای ساغدوش یا سولدوش کنار داماد بیاستند. جوانان برای رقصیدن در مقابل داماد از یکدیگر سبقت می‌گرفتند. نوازندگان به شدت می‌نواختند. خوانندگان با شوق تمام می‌خواندند. شاباش‌ها، نقل، سکه و گلپر مثل باران بر سر داماد و رقاصان می‌بارید. در آن هنگامه داماد را بر سر یک چشمه برده و برمی‌گردانند. می‌گفتند: شگون دارد. «الچی- قولچی» در خدمت، پذیرایی مدام، توی به‌یی (سرخیر) در تلاش (قاچا قاچ)، بابا (توی باباسی، همه کاره) ناظر و حاضر، چایچی، قلیانچی، شربت‌دار، آبدار، قهوه‌چی (سقا) و… با روی خندان منتظر یک اشاره و از همه دل‌نشین‌تر و بیاد ماندنی همان ماهنی ها (خالق ماهنی‌لاری) بود که در عروسی‌های سردرود مخصوصاً شب حنابندان خوانده می‌شد. از جمله:

بازاردان آلدیق بادامی

او بادامی بو بادامی

ساغ اولسون اوغلان آدامی

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

بازاردان آلدیق تاوانی

او تاوانی بو تاوانی

یاشاسین عمه- خالانی

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

بازاردان آلدیق ایپی

او ایپی، بو ایپی

یاشاسین گلینی، بیی

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

بازاردان آلدیق قیچینی

او قیچینی بو قیچینی

یاشاسین خانم ائلچینی

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

بازاردان آلدیق سوغانی

او سوغانی بو سوغانی

ساغ اولسون اوغلان دوغانی

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

بازاردان آلدیق جاملاری

او جاملاری بو جاملاری

ساغ اولسون قیز آداملاری

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

بازاردان آلدیق قارپیزی

او قارپیزی بو قارپیزی

یاشاسین بالا بالدیزی

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

تویو باشلادیق سازیله

شیرین- شیرین آوازیله

به‌ی- گلین گلیر نازیله

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

توی دویوسون آریتمیشیق

دامدان داما داغیتمیشیق

اوغلان وئریب قیز آلمیشیق

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

یدتدی داماد دویودن آت

قالان دویویه دوزو قات

بارا گله، باغ حیات

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

توی چرره‌یینی یاپمیشیق

ایشین اوزونو تاپمیشیق

سوبایلاری اویاتمیشیق

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

چکیلین گلین یئریسین

دونونو یئردن سوروسون

شوقو عالمی بوروسون

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

کوره‌کن چیخیب ایوانا

گؤزلری بنزیزجئیرانا

ساغ اولسون خانم قاینانا

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

گلین اوشاق بویو بسته

آیاق قویور گوللر اوسته

گول ده گلیر دسته، دسته

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

گلین گلیری نازیله

قاوالیله آوازیله

اوپوشورو بالدیزیله

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

گلین پیشیر فطیر گتیر

گولدن، گولاب، عطر گتیر

یئتدی اوغلان بیر قیز گتیر

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

گلین نه دئسه، دنه جان

گلینه کس یئتدی قربان

بیر قیز دوغسون یئتدی اوغلان

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

نار گوللری دسته- دسته

قوی تؤکولسون سینه‌م اوسته

قسمت اولسون جمع دوسته

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

اوتاغین قاباغی بوش‌دور

ایچی دولو یاهو قوش‌دور

گلینین قدمی خوش‌دور

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

اوتاغین قاباغی قانا

شملرگلیر یانا- یانا

من قربانام به‌ی اوغلانا

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

***

گؤی‌ده بیر اولدوز وار آدی طالب‌دیر

ایشیغینی بو مجلسه سالیب‌دیر

هامی انعام وئریب داماد قالیب‌دیر

گؤروم آی به‌ی تویون مبارک اولسون

ساغدوش- سولدوش‌لارین گؤیلو خوش اولسون

خونچاوا قویموشام قوورولو بادام

تویووا گلیب‌دیر بیر بئله آدام

تویووو ائله‌دیم اورکدن شادام

گؤروم آی به‌ی تویون مبارک اولسون

گلن قوناقلارین کؤنلو شاد اولسون

بیشتر این ترانه‌های مردمی و ماهنی‌های زیبا را صد و بیست و هفت سال پیش در بیست بند شاعر و هنرمند اواخر دوره‌ی قاجار، میرزا حسین اهری قنداق‌ساز اوغلو سروده است. شعرای دیگر آذربایجان نیز ماهنی‌های زیادی سروده‌اند. از جمله:

دونن گئجه گئتدیک تویا اوسگویه

توی اولمادی، قالدیق اوردا توستویه

انعامی وئر گله، قویما نسییه

گؤروم آی به‌ی تویون مبارک اولسون

گلن قوناقلارین کؤنلو شاد اولسون

چاغیردیلار تویا گئتدیک لایجانا

ائوده یئر اولمادی چیخدیق ایوانا

تاماشا ائیله‌دیک اوردان هر یانا

گؤروم آی به‌ی تویون مبارک اولسون

گلن قوناقلارین کؤنلو شاد اولسون

تویا گئتدیک کئچن گون سردرییه

بیر دسته گول وئرمیشدیلر هره‌یه

بیز قالمیشدیق حیران او منظره‌یه

گؤروم آی به‌ی تویون مبارک اولسون

گلن قوناقلارین کؤنلو شاد اولسون

دونن گئجه تویا گئتدیک تبریزه

چوخ یاپیشدی، چوخ دا خوش کئچدی بیزه

قسمت اولسون بو توی بیزه هم سیزه

گؤروم آی به‌ی تویون مبارک اولسون

گلن قوناقلارین کؤنلو شاد اولسون

***

استاد شهریار نیز در حیدربابا چنین گفته است:

حیدر بابا کندین تویون توتاندا

قیز- گلینلر حنا-پیلته ساتاندا

به‌ی گلینه دامدان آلما آتاندا

منیم ده او قیزلاریندا گؤزوم وار

آشیقلارین سازلاریندا سؤزوم وار

قدیم در سردرود تا عروس و داماد در شب زفاف و در حجله به هم نمی‌رسیدند، ساغدوش و سولدوش و توی باباسی چشم از داماد برنمی‌داشتند و هر لحظه در کنار او و مراقب او بودند. چون باور مردم عامی بر این بود که اگر در مدّت عروسی داماد یک لحظه تنها بماند، جن‌ها به او آسیب می‌رسانند و همزاد او می‌آید و جایش را با او عوض می‌کند. بر اساس باورهای عامیانه هر انسان یک همزادی دارد و درآن لحظه همزاد داماد در کنار او حاضر شده و خود را به شکل او (داماد) درآورده و داماد را به عالم زیرین انتقال می‌دهد و همه او را (همزاد را) داماد می‌پندارند. دنیا دیدگان سردرود سینه به سینه نقل کرده‌اند که قدیم در عروسی‌ها بزرگان آبادی و بزرگ هر خانواده‌ی مشهور هدیه‌های بزرگ و در شأن خود و طایفه‌اش به نام تویلوق با خود می‌آوردند یا قبل از آمدن می‌فرستاند. مانند: فرش، کناره، گلیم، گوسفند، بز، مرغ و خروس به تعداد زیاد، گندم، جو، آرد، نان، روغن، نخود، مرجی، هیزم، زغال، زمین(مزرعه)، دو گاو نر (جوت اؤکوز) برای شخم کردن و پول نقد و داماد را غنی و صاحب مال و حشم می‌کردند. روز قبل از شب حنا دوستان داماد هر کدام خونچه‌ی خلعت با خود برای داماد می‌آوردند که حاوی پارچه، میوه، آجیل، عسل، گل‌قند و … بود و جشنی می‌گرفتند و داماد را در وسط قرار داده حلقه‌وار به دور او گردیده می‌رقصیدند و دسته جمعی می‌خواندند. در شب حنابندان داماد لباس پوشیده در جشن عروسی خود شرکت می‌کرد و جشن تا وقت خروس‌خوانی (خوروزلار بانلایاناجا) ادامه می‌یافت. درویش‌ها با پرندگان سخن‌گو و میمون‌های آموزش دیده و تربیت یافته نمایش می‌دادند. نقال‌ها حکایت‌های کوتاه شیرین  نقل می‌کردند، شاعران شعر طنز می‌خواندند و بالاخره هر کس هنر خود را نمایان می‌ساخت. بابا (توی باباسی) دستور ترتیب صبحانه‌ی داماد و میهمانان را می‌داد. بعد از کمی استراحت صبحانه (کله- پاچه و بال- قایماق) می‌خوردند. بعد از اینکه داماد کمی استراحت می‌کرد، او را برای بردن به حمام (کورکن حامامی) ‌آماده‌اش می‌کردند. دوستان و نزدیکان داماد با دبدبه و کبکبه و طبل و زورنا راهی حمام می‌شدند. جوانان (دوستان داماد) یک کاسه و قاشق مسی بدست گرفته و قاشق را به کاسه‌ی کوچک زده می‌گفتند:

جاملاری سسلندیرین

روحی هوسلندیرین

آتلاریزی قووزایین

گؤیه، نفسلندیرین

قاشیغی چال مس قابا

اورکلر گلسین تابا

جنلر دوشسون گردابا

حمام یولو تاماشا

نوغولدو باشدان باشا

چوخ دالیدان گلن وار

دامادا دئ یاواشا

داماد گئدیر حماما

اولاجاق‌دیر شاماما

ایش یئتیشیر تاماما

جوانلارین قسمتی

دولدور جاما شربتی

و در داخل حمام می‌گفتند:

فخر ائله‌سین ائلینه

داراق چکین تئلینه

حنا یاخین الینه

جوانلارین قسمتی

دولدور جاما شربتی

جوانان مجرد از حنای خیس شده به مقدار یک فندق به وسط کف دست خود می‌گذاشتند و باور داشتند آن حنا (بخت حناسی) تا رنگش نرفته بختشان گشاده می‌شود و خوشبختی به آنها روی می‌آورد و ازدواج نصیب آنها نیز می‌شود. تا داماد در حمام بود جوانان و زورمندان دو طایفه در بیرون حمام کشتی می‌گرفتند و نمایش و قدرت نمایی می‌کردند. جولان می‌دادند اسب‌ها را به شیهه وا میداشتند با ضرب‌های نیزه و شمشیر‌ها نقش رزمی و پهلوانی ایفا می‌نمودند و با صدا‌های سهمگین و سنج و سپر خطرات انس و جن را به نا به باور خود از داماد دور کرده می‌گفتند:

قمه‌لری سولایین

آتمایین، توللایین

اجینّه‌لر قاچسینلار

یولو بیزه آچسینلار

 چون داماد از حمام بیرون می‌آمد او را سوار بر اسبی که روی آن را با پارچه‌ی ابریشم سه رنگ (سرخ، زرد، آبی) پوشانده بودند، می‌کردند. بر سر داماد کلاه مخصوص (به‌ی بؤرکو) می‌گذاشتند. ساغدوش سوار بر اسبی در سمت راست و سولدوش سوار بر اسب در طرف چپ و بابا سوار بر اسب پشت سر داماد در حرکت و هم گام می‌شدند. در راه از داماد و کلاهش محافطت می‌کردند. داماد خود نیز مواظب کلاهش بود.  چند نفر اسب‌سوار در اطراف جولان کرده و سعی بسیار می‌نمودند تا کلاه داماد را از سرش بربایند. اگر موفق می‌شدند، در مقابل آن هر چه می‌خواستند، می‌گرفتند و پس می‌دادند. مردم سردرود در روزگاران گذشته باور داشتند دامادی که کلاهش را نتواند در سرش نگه دارد، به مردی نرسیده است. موقع برگشتن به خانه سر و صدای بیشتری درمی‌آوردند. طبل و زورنا می‌نواختند. داماد با دست‌های رنگ حنا گرفته در حالی که لباس دامادی می‌پوشید و دوستان و برادران و نزدیکانش دور و برش را احاطه می‌کردند، با عزت و شوکت به خانه می‌رسید. مهمانان نهار را در خانه‌ی داماد خورده بعد از کمی استراحت جشن را ادامه می‌دادند. آن روز را روز عروسی (توی گونو) می‌گفتند و ماهنی‌های مخصوص به خود را داشت. از جمله:

توی گونودور اوینایین

دویونجا شیرینی یئیین

دانیشین، دئیین، گولون

هامی دئسین اورکدن

ای قیز تویون مبارک، اوغلان تویون مبارک

توی گونودور، ال چالین، هامی ائدین هلهله

دوره‌ده ایلشنلر بنزه‌ییر قیزیل گوله

هامی دوروب اویناسین، اورکلر گلسین اله

هامّی دئسین اورکدن

آی قیز تویون مبارک، اوغلان تویون مبارک

عروس را نیز در همان روز (توی گونو) با هزینه‌ی داماد به حمام می‌بردند. بدین شرح که زنان خانواده‌ی داماد و مشاطه‌ها (بزک- دوزکچیلر) به خانه‌ی پدر عروس رفته، پس از خوش و بش و صرف شیرینی و میوه و انواع شربت‌ها خواهر داماد این ماهنی را می‌خواند:

دورون گئدک حماما، حنانی تؤکک جاما

بیر آزجا دا یوبانساق، اوندا قالاریق شاما

در شب زفاف، جشن در خانه‌ی داماد قبل از شام برپا می‌شد. اما نه مانند شب حنابندان. چون شام صرف می‌شد. اکثر مهمانان به خانه‌ی خود می‌رفت. فقط چند نفر از بزرگان خانواده‌ی داماد و برادران و غیره می‌ماندند. چون پاسی از شب می‌گذشت، برای آوردن عروس (گلین دالیسیجا گئتمک،گلین گتیرمک) عجولانه و مشتاقانه به خانه‌ی عروس می‌رفتند. ده‌ها نفر زن و مرد برای این کار راهی می‌شدند. پدر و  مادر، عمو، دایی، عمه، خاله، برادر و خواهر داماد، ساغدوش و سولدوش و دوستان نزدیک حتماً در میان آن‌ها می‌بود. در قدیم خود داماد هم می‌رفت. چون عروس را سوار بر اسب می‌کردند، داماد دهنه‌ی اسب را می‌گرفت و آن را راهنمایی می‌کرد. نیز رسم بر این بود که مردان هم وارد خانه‌ی عروس شده در یک اتاق منتظر می‌ماندند. ولی چندین دهه است که در سردرود مردان داخل خانه نمی‌شوند. بیرون خانه آتش روشن کرده منتظر می‌مانند. زنان در داخل مشغول آماده کردن عروس و راضی کردن او می‌شوند.

یکی از پیرزنان سردرود می‌گفت: در قدیم چنین می‌خواندند:

گلین دئیر آتا، آتا

قویما منی آنا، آتا

یعنی عروس به پدرش می‌گفت: پدر مگذار مادرم مرا فراموش کند و  مقصودش این بود که به مادرم اجازه بده هر چند وقت یک بار به من سر بزند. پدر عروس نیز در جواب می‌گفت:

دور سنی میندیریم آتا

قایناتا دا سنه آتا

آنان سندن اؤتور اؤلور

اولار مگر سنی آتا؟

یعنی برخیز تو را سوار اسب کنم. پدر شوهرت نیز پدر توست. مادرت برای تو می‌میرد، مگر می‌شود تو را فراموش کند. نیز موشاطا را می‌آوردند تا عروس را آماده کند. در این حال یکی از زنان خانواده‌ی عروس یا خواننده چنین می‌خواند:

یئتیشدی توی آخشامی، دورون یا‌ندیراق شامی

گلینه بزک وئرین، گلیر اوغلان آدامی

آی عاشق تعریفله بیزیم گلینی

قاینینا دئیین باغلاسین بئلینی

ائل- اوبا دئسین، قیز تویون مبارک

موشاطا دورسون، داراسین تئلینی

و از زبان عروس چنین می خواندند:

داغدان دوزه ائنمیشم، آغ دونو گئیینمیشم

آتا- آنا یئرینده، من یاری بینمیشم

باغلا منیم بئلیمی

دارا منیم تئلیمی

گلین دونومو گئییم

سئویندیریم ائلیمی

افراد داماد مخصوصاً خواهر داماد نیز چنین می‌خواند:

آل آلماغا گلمیشم

شال آلماغا گلمیشم

اوغلانین باجی‌سییام

آپارماغا گلمیشم

آنام، باجیم قیز- گلین

ال- آیاغی دوز گلین

یئتدی اوغول ایسته‌رم

بیرجه دنه قیز گلین

یا چنین می‌خواندند:

آل آلماغا گلمیشیک

شال آلماغا گلمیشیک

قیزی اوغلان یانینا

آپارماغا گلمیشیک

اوغلانین آدامیییق

آپارماغا گلمیشیک

بلافاصله نزدیکان عروس نیز جواب می‌دادند:

آل آلماغین وقتی وار

شال آلماغین وقتی وار

ایلشین شیرنی یئیین

آپارماغین وقتی وار

و برای مهمانان چنین می‌خواندند:

پیشیرمیشیک قایقاناغی

اوزونده اویناییر یاغی

خوش گلدیز گلین قوناغی

تویلار مبارک، مبارک بادا

ای گول ریحان، ریحان بیچرم من

داماد یولوندا جاندان کئچرم من

قیزین آناسی آغلیر

اوره‌ییمیزی داغلیر

بیر آزجا صبر ائیله‌یین

تئللرینی تومارلیر

افراد داماد جواب آن‌ها را چنین می‌دادند:

کیم آغلاییر آغلاسین

اوره‌یینی داغلاسین

گلینین قاینی گلیب

کمرینی باغلاسین

بعد برادر داماد کمر عروس را بسته و می‌گفت:

گلین، گلین قیز گلین

اینجی‌لرین دوز گلین

یئتدی اوغلان ایسته‌رم

سون بئشییین قیز، گلین

سپس با شال کمر عروس را بسته چند قدمی می‌کشید و چنین می‌خواند:

من بئلیوی باغلارام

آنا قلبین داغلارام

منله گلیب گئتمه‌سن

من ده دؤنوب آغلارام

کمر عروس را می‌بستند که در ناملایمات محکم باشد. یعنی کمر خود در مقابل یک عمر مشقت محکم کند. هنگام ترک خانه‌ی پدر و مادر و رفتن به خانه‌ی داماد کمی بر سر عروس آرد می‌پاشیدند. (اونلاما) چون آرد را نماد برکت و دوام زندگی می‌دانستند و مقصود از آن این بود که عروس  با خود به خانه‌ی شوهرش برکت بیاورد. در آن ساعت عروس کاسه‌ای از حنای خیس شده را روی سر خود گذاشته و دعا می‌کرد و دختران دم بخت به مقدار یک فندق از آن حنا را برداشته به کف دست خود می گذاشتند تا قبل از رفتن رنگ حنا از دستشان بختشان گشاده شود. در همان جا به خاطر تلاش شبانه‌روزی یئنگه- موشاطا برای بزک- دوزک عروس، پول و انعام در مقابل به او می‌دادند. در سردرود قدیم موقع بیرون آمدن عروس از خانه،  صورت جهیزیه و عقد‌نامه را در آستانه‌ی در، روی زمین و زیر پای او می‌گذاشتند تا او از روی آن‌ها رد شود. او نیز آن‌ها را زیر پا می‌گذاشت و می‌گذشت. این بدین معنی بود که او از همه چیز و همه‌ی شروط نوشته شده در آن دو کاغذ در مقابل محبت شوهرش و به خاطر علاقه به زندگیش می‌گذرد و همه‌ی آن‌ها را نادیده می‌شمارد. در آن دم پدر عروس سنگ ریزه‌ای به اندازه‌ی بادام به دهان دخترش می‌گذاشت و می‌گفت هر گاه این سنگ سخن گفت تو هم سخن بگو.(یعنی در خانه شوهر سکوت کن) زنان،عروس را به آغوش کشیده و می‌بوسیدند. بعد کنار رفته اجازه می‌دادند تا «یئنگه- موشاطا» او را به خانه‌ی بخت ببرد. عروس را از دست زنان طایفه‌اش گرفته با ناز و ساز و آواز از خانه بیرون آورده و آئینه‌دار را روبروی او قرار می‌دادند که در جلو عروس تا خانه داماد عقب عقب راه برود و چشم عروس از آینه بخت دور نشود. آئینه‌دار در حالی که آئینه را به سینه‌ی خود فشرده عقب عقب و آهسته به راه می‌افتاد، شعله‌های متعدد آتش روشن و اسب سفید (بخت آتی، گلین آتی) را در هفت قدمی در نگه می‌داشتند. آنگاه پدر عروس باید با پدر داماد  دست داده و خیر عروس را داده می‌گفت: این امانت من دست تو (الله خیر وئرسین، خیرین گؤره‌سیز!) بعد پدر داماد در مقابل او می‌گفت: (انشاء‌الله کی خیردیر!) اسب سفید عروس مزین به گل‌های زیبا و پارچه‌ی مخمل سکه‌دوز آویز، منگوله و زنگوله، شانقور و شونقور، قوطاز، موطاز، منجوق‌های رنگارنگ، پارچه‌های خوش رنگ ابریشم بود. نقل و سکه و عطر و گلاب و گلپر فراوان بر سرش می‌بارید و با کمک برادرش سوار بر اسب خود می‌شد. و به زمین می‌ریخت. آتش بازی و هلهله و زورنا قاوال و صدای خوانندگان شور برپا می‌کرد. با طمطراق و ناز و دهل و کرنا به راه می‌افتادند و با اجرای یکایک رسم‌ها به راه خود ادامه می دادند. اگر تفنگی داشتند، تیری با آن می‌انداختند تا ایجاد امنیت نمایند و طایفه‌های دیگر جرأت نکنند نزدیک آمده و عروس را بربایند. اگر تفنگی نبود سواران و پیادگان با شمشیرهای آخته جنگ صوری صورت داده به یکدیگر نهیب‌زنان حمله می‌کردند و به این بهانه دور و بر کاروان عروس سر زده و دور عروس می‌گردیدند و در نهایت عروس و همراهان او را سالم به خانه‌ی داماد می‌رسانیدند. در قدیم افرادی از طوائف یا قبائل دیگر همیشه در صدد ربودن عروس بودند تا اینکه اگر خواستگار عروس بودند برنده شوند و اگر نبودند لااقل قدرت خود را به رخ کشند. این مربوط می‌شود به صده‌های قبل. دواق‌قاپدی در دو جا بود، یکی در پای‌تخت (بنده‌تخت) فردای عروسی و یکی در اینجا (موقع آمدن عروس به خانه‌ی بخت، گلین گلنده) دوواق، پارچه‌ای نازک شنگرفی رنگ و ابریشمی حاشیه‌داری بود که بر سر عروس می‌انداختند. افرادی سوار بر اسب سعی در ربودن آن از سر عروس  برمی‌آمدند. زمان قدیم در سردرود خواهر یا دختری مجرّد و زرنگ گلین دایاغی (دوواق قورویان) را سوار بر اسب عروس (پشت سر عروس) می‌کردند. تا در نگهداری دوواق کمک عروس باشد. عروس اگر دوواق خود را از دست می‌داد، جریمه می‌شد و می‌گفتند قادر به حفظ حجاب و لچک خود نیست. چون کاروان عروس به خانه‌ی داماد نزدیک‌تر می‌شد، آتش بازی زیاد می‌شد. بوته‌های خار، شاخه‌های تاک و سنجد و درخت پسته را آتش می‌زدند تا بوی خوش آن، اطرف را پر و عطرآگین کند. چون هیزم درخت پسته موقع سوختن بوی خوشی می‌دهد. در آن هنگام داماد چراغ بدست به استقبال عروس می‌رفت و به او خوش آمد می‌گفت. سیب انداختن (آلما آتما) در بعضی از شهرها و روستاها در داخل حیاط انجام می‌شد. ولی در سردرود قبل از استقبال داماد با ساغدوش و سولدوش که هر دو پسر مجرّد بودند (متاهل را ساغدوش و سولدوش نمی‌کردند) به بام یا ایوان می رفتند و یک سیب قرمز یا سه عدد سیب قرمز یا یک عدد انار اگر هیچ کدام پیدا نمی‌شد، میوه‌ی دیگری که قبلاً دوازده تیغ به آن زده بودند، به طرف عروس می‌انداختند و سعی می‌کردند به سر عروس اصابت نکند. آن را یا از بالای سر می‌انداختند یا از زیر پای او. ولی برای احتیاط یک کلاه کلفت به نام شاققا یا قالین بؤرک، آلما قالخانی از زیر دوواق بر سر عروس می‌گذاشتند و بعد از مراسم سیب‌اندازی آن را برمی‌داشتند. جوانان (دختران و پسران دم بخت) آن را در هوا می‌گرفتند. هرکس می‌گرفت یک پیراهن از مادر عروس انعام دریافت می‌کرد. ولی سیبی را که گرفته بود پاره کرده به هر کدام از دختران و پسران مجرد می‌داد تا با خوردن آن بختشان گشوده شود. اما اگر سیب به زمین می‌خورد و پاره می‌شد، باز قسمت می‌کردند. سیب نماد عشق و دلدادگی و سیری و باروری است. منظور از این مراسم این بود که عروس و داماد به یکدیگر عشق بورزند و از یکدیگر سیر نشوند و به آن سیب «عشق آلماسی یا به‌ی آلماسی ، توی آلماسی یا یار آلماسی»  می‌گفتند. قبل از انداختن سیب، ساغدوش چاقویی را باز و جلوی پای راست داماد بر زمین می‌کوبید و پس از تمام شدن مراسم سیب‌اندازی آن را برداشته و می‌بست. زمان قدیم در سردرود بر این باور بودند که اگر کسی از طرف دشمن جادو و جنبل و سحر و طلسمی برای داماد کرده باشد با بسته شدن آن چاقو آن‌ها نیز بریده و باطل شده و از بین می روند. باز باور بر این بود که اگر مقداری از آن سیب را به زن نازا دهند بارور شود. نیز زمان قدیم باور داشتند اگر زن و مرد بی‌فرزند، یکی از آن سیب‌های پاره نشده را دو نیم کرده و هر کدام نصف آن‌ را بخورند، دارای فرزند شوند. گاهی نیز از پیر صاحب اجاق یک سیب گرفته، دو نیم کرده و هر کدام یک قسمت را می خورد تا صاحب فرزند شوند. بعد از آن مراسم در آستانه‌ی در زیر قدم عروس گوسفند یا گاو یا غیره قربانی می‌کردند. البته عروس از اسب پیاده نمی‌شد تا مادر داماد تحفه‌ای به او می‌داد و او راضی شده و توسط خواهران داماد و یئنگه- موشاطا پیاده می‌شد. عروس و داماد دست داده و با هم از میان سر و بدن قربانی وارد خانه‌ی بخت می‌شدند. هنگامی که عروس وارد خانه داماد می‌شد. در مدخل حیاط، روی زمین یک قطعه ساج نان‌پزی یا سه پایه‌ی مثلث اجاق نهاده و رویش را طشت لباس‌شویی گذارده و بر روی آن پوست دباغی شده می‌انداختند. عروس پای راستش را روی پوست گذاشته وارد می‌شد. چون در زمان قدیم مردم سردرود از طلاق بدشان می‌آمد، مادر عروس روز چهارشنبه سوری صبح هنگام از داخل آب چشمه یک سنگ برمی‌داشت و به خانه می‌آورد. موقع رفتن عروس به خانه‌ی بخت، پدر عروس آن را به دخترش می‌داد و او آن را همراه خود می‌آورد. چون به حیاط وارد می‌شد، به زمین می‌کوبید. معنی آن این بود که در خانه‌ی داماد برای همیشه بماند. در مثل ترکی آمده: (داش دوشدویو یئرده آغیر اولار. یا داش دوشدو، سن دوشدون.) به آن سنگ (صبرداشی، سنگ صبور، گلین داشی، سنگ عروس) می‌گفتند. زمان قدیم در سردرود به آن سنگ،  سنگ بخت (بخت داشی) می‌گفتند. (من از مادر بزرگم (مادر پدرم، نرگس نه‌نه) که بیش از صد و سی سال سن داشت پرسیدم سنگ بخت تو کجاست؟ از گوشه‌ی حیات زیر اندکی خاک بیرون آورد و نشانم داد. من گفتم: چند سال است که نگه داشته‌ای؟ گفت: بیش از صد سال).

 عروس و داماد چون از حیاط وارد ساختمان می‌شدند، سعی می‌کردند پای خود را روی پای دیگری بگذارند. باور بر این بود که هر کدام اول پای خود را روی پای دیگری بگذارد، غالب و حاکم در زندگی مشترک خواهد شد. بعد یک نعلبکی روی زمین یا بشقاب می‌گذاشتند و عروس می‌بایست با قدرت تمام و با یک ضربه‌ی محکم پا آن را بشکند و یا طشت وارونه می‌گذاشتند عروس پای بر آن می‌کوبیدو از روی آن رد می‌شد. و بعد وارد اتاق شود. مشاطه پای راست داماد و پای چپ عروس را در یک ظرف می‌شست و از آب آن به به چهار گوشه‌ی اتاق حجله می‌پاشید. عروس و داماد وضو گرفته دو رکعت نماز خوانده همه را مخصوصاً پسر و دختران دم بخت را دعا می‌کردند. مردم باور داشتند آن دعا به اجابت می‌رسد. بعد از بدرقه‌ی عروس از خانه‌ی پدر، همسایگان، اقوام و نزدیکان به خانه‌ی پدر عروس می‌رفتند و ضمن تبریک این جمله را می‌گفتند:

یئری بوشدو، بوش اولسون

گئتدییی یئر خوش اولسون

در بعضی از روستاها چنین می‌گفتند:

قیز گئتدی، یئری بوش قالدی

خاطره‌لری خوش قالدی

یئری بوش‌دور، قوی بوش اولسون

قوی اؤز اریله خوش اولسون

زنان خانواده‌ی داماد نیز از طرف داماد چنین می‌خواندند:

قیزیل اوزوک فیروزه

گئدین دئیین خوروزه

بو گئجه بانلاماسین

گلین گلیب‌دیر بیزه

نیز هنگامی که عروس می‌خواست به خانه‌ی بخت برود، از طرف خانواده‌ی عروس در سفره‌ای مخصوص نان فوق‌العاده (یاغلی کوکه، توی کوکه‌سی، محبت کوکه‌سی، برکت کوکه‌سی، گلین کوکه‌سی) پر کرده می‌بستند و به یئنگه خانم می‌سپردند تا ان را به خانه‌ی داماد برساند. سهم یئنگه جدا از آن سفره بود. یکی از پیرزنان سردرودی نقل کرده بود که در اواخر دوره‌ی قاجار من دختر دم بخت بودم. در یکی از عروسی‌ها (گلین گتیرمه) از آن سفره آگاه شدیم. با دیگر دختران همدست شده یئنگه را فریب دادیم و آن سفره را ربوده و باز کردیم و شروع به تقسیم آن بین خودمان کردیم. اما پسران جوان نیز موضوع را فهمیده هجوم آورده و آن را از دست ما قاپیدند. نام آن پیرزن که این خاطره‌ی خوش را نقل کرده بود، لیلان ننه بود. لیلان زن حاج غفار غفاری و مادر حاج مختار عادلی بود. آن نان‌ها خیلی مقوی بودند. عروس داماد در سه روز گردک (قوروق) که حق بیرون آمدن از پرده (حجله) را نداشتند، می‌خوردند. در آن شب (شب زفاف) یئنگه به عروس آموزش آمیزش می‌داد و داماد را نیز کسان خود (خاله، دلاک یا دیگری) می‌آموخت. اگر باز هم از عمل عاجز و باز می‌ماندند. یئنگه وارد اتاق (حجله) شده راهنمایی می‌کرد. اگر داماد از عمل درمانده می‌شد به گورستان می‌بردند که اگر جادو و جنبل شده طلسم باطل گردد. اگر تا شب سوم عاجز می‌ماند، غفلتاً آب سرد بر سرش می ریختند. ولی این موارد به ندرت اتفاق می‌افتاد. معمولاً در اوّلین فرصت شب زفاف کار انجام می‌شد. قدیم‌ها یئنگه دستمال (آغ بخت دسمالی) را از خانه‌ی داماد تا خانه‌ی پدر و مادر عروس با دف و کف و هلهله می‌برد تا روسفیدی عروس و خانواده‌اش را به مردم ابلاغ کند. مادر عروس آن سند پاکی دخترش را برای همیشه (تا مرگ خود) نگه می‌داشت. زمان قدیم در بعضی روستاها آن دستمال را بر سینی گذاشته با طبل و شیپور در محله‌ها می‌گردانیدند. یئنگه انعام و خلعت خوب از مادر عروس می‌گرفت که به آن (پاک دامن موشتولوغو) می‌گفتند. صبح آن شب عروس به پدر و مادر داماد چای شیرین می‌برد. در سردرود عروس وداماد صبح شب زفاف با خانواده‌ی داماد (پدر، مادر و افراد خانه) در کنار یک سفره می‌نشستند و عروس به پدر و مادر داماد چای شیرین درست می‌کرد و آن‌ها به عروس خود خلعت می‌دادند. در بعضی از خانواده‌های فقیر چند خانواده در یک حیاط و بعضاً دو عائله در یک اتاق زندگی می‌کردند. که یکی از در و دیگری از پنجره رفت و آمد می‌کرد. در آن خانه‌ها اگر عروسی اتفاق می‌افتاد از وسط اتاق پرده‌ای آویزان می‌کردند. در روز سوم ازدواج جمعی از زنان دو طرف در آن خانه حاضر و جشنی برپا می‌کردند به نام جشن پرده افکنی (پرده سالما یا اوتاق گؤرمه یا اوزه چیخارتما یا قوروق پوزما یا تخت ییغماق) در اول آن جشن گیس سفید خانواده‌ی داماد پرده را می‌کشید و به زمین می‌انداخت و عروس را آورده و در کنار خانواده‌ی داماد می‌نشاند. از آن به بعد عروس جزء آن خانواده محسوب می‌شد و در کارهای خانه و باغ و مزرعه کمک آن‌ها می‌شد. امّا فردای شب زفاف جشن پاتختی یا سربندان یا بنده‌تخت یا باندی‌تخت برپا می‌کردند. در این جشن زنان دو طایفه و دیگر زنان آبادی شرکت می‌کردند. تخت عروس در باندی‌تخت نیمکت مانند دو پله زینت داده می‌شد که نمونه‌های آن‌ها در موزه‌های مردم شناسی در بعضی شهرها مانند تهران، تبریز و اصفهان موجود است. و من زمان شاه بنا بودم و در خانه‌ای در سردرود بنائی می‌کردم یک موید خیلی زیبا از آن تخت‌ها دیدم و از مادر صاحب خانه پرسیدم آن چیست؟ خندید و گفت: این تخت عروس است روز پای تختی روی آن می‌نشستند. عروس را روی آن می‌نشاندند و نیم تاجی از گل بر سرش می‌گذاشتند. این ارج نهادن بر مقام زن بود. در آخر مراسم بر سر عروس دوواق می‌افکندند و سرش را مشغول می‌کردند. ناگهان پسر بچه‌ای آن دوواق را از سر عروس برداشته فرار می‌کرد. چند نفر دنبالش دویده و با پول او را راضی می‌کردند که دوواق را برگرداند. در سردرود رسم بر این بود که پسر بچه‌ای با دو قاشق دوواق (روبند) را از سر عروس برداشته به سینی می‌گذاشت و عروس به آن بچه جوراب می‌داد. برداشتن دوواق به این معنی بود که عروس را از قید و بند چند شبانه‌روز عروسی در‌آورند. پسر بچه هنگامی که آن را به سینی می‌گذاشت سینی را بلند کرده و این دعا را می‌خواند: (دوواق دعاسی)

«آی آغ بخت گلین! گؤروم سنین یئتدی اوغلون اولسون، آخرده بیر قیزین. اونو دا منه وئره‌سن!» زنان در جشن پاتختی هدیه‌هایی (عروسانه، تویانالیق) به عروس می‌دادند. سومین روز ازدواج روز سلام مادر یا دست‌بوسی بود. در قبل از ظهر این روز عروس و داماد یواشکی (نیمه پنهان) به خانه‌ی پدر و مادر عروس رفته و دست هر دو را می‌بوسیدند و از آن‌ها به خاطر تحمل زحمات و مخارج زیاد مراسم نامزدی و عروسی تشکر و قدردانی می‌نمودند. بعد از یک ساعت دیدار پر مهر و محبت و صرف شیرینی و میوه و شربت و قایقاناق اجازه گرفته به خانه‌ی خود برمی‌گشتند. بعد از رفتن آن‌ها مادر عروس خونچه‌ی سلام مادر و دست بوسی ترتیب می‌داد که شامل نهار، شال، پارچه، میوه و غیره بود. او خونچه را به خانه‌ی آن‌ها (عروس،داماد) می‌فرستاد. آن‌ها نهار را خورده کمی استراحت می‌کردند. در آن هنگام دوستان نزدیک و صمیمی و نزدیکان دو طرف به خانه‌ی آن‌ها رفته پس از خوش و بش و صرف شیرینی و تقدیم هدایا، چیزی مانند بشقاب و غیره را دزدکی از خانه‌ی آن‌ها (عروس و داماد) برداشته می‌بردند. بعد از چند روز جوراب یا دستمال گرفته پس می‌دادند. در آن روز باید عروس و داماد مراقب می‌بودند که کسی چیزی از اشیاء خانه برندارد. این شوخی بود ولی این معنی را نیز داشت که دیگر باید از خانه و اشیاء آن و از زندگی مراقبت نمایند که از دستشان نرود. بعد از ظهر عروس و داماد به خانه‌ی پدر و مادر داماد می‌رفتند اگر جدا از هم زندگی می‌کردند. ولی اگر در یک حیاط با هم بودند رسم آن بود که اجازه گرفته به اتاق آن‌ها رفته و دست هر دو را بوسیده و سپاسگزاری و قدردانی می‌کردند و آن‌ها هم به ایشان خلعت می‌دادند. زمان قدیم در سردرود روز هفتم ازدواج را آخرین روز جشن عروسی و روز «آیاق آچما و زحمت قورتارما» می‌گفتند. در آن روز افراد دو طرف زن و مرد با هدایا به خانه‌ی عروس و داماد رفته و جشنی برپا می‌داشتند و شیرینی و نقل و شربت صرف کرده متفرق می‌شدند. بعد از آن عروس و داماد برای کار یا مهمانی بیرون می‌رفتند و وضعیت عادی پیدا می‌کردند.

این بود خلاصه ازدواج اقوام ترک در قرون گذشته با نگاهی به ازدواج در سردرود (لایجان)

ارسال دیدگاه