نظامی و آرمانشهر او – ۵

متن سخنرانی

م. کریمی

۰۹/۰/۱۴۰۰

نظامی گنجوی شاعر اندیشه ورز و خردگرای آذربایجان از جمله نوادر دنیای شعر و تفکر است. او با خلاقیت ادبی خویش دنیای انسانیت را به تصویر کشیده و هنر شعرش را در خدمت اندیشه و ساختن دنیایی زیبا برای انسانها کرده است. نظامی همچون هر شاعر دیگری شعر را با غزل و عاشقانه سرودن آغاز کرده است اما در شعر به چنان درجه ای دست یافته است که بسیاری او را خدای شعر خوانده اند. از جمله سعید نفیسی در مقدمه ی ۱۴۰ صفحه ای اش بر کلیات غزلیات و قصائد نظامی ضمن آوردن نقل قولهایی از تذکره نویسان کلاسیک، خود نیز بر این باور است که اگر سعدی و حافظ را پیغمبر شعر فارسی بنامیم بی تردید نظامی خدای شعر است ( ص ). البته امروز دیگر، ادیبان و پژوهشگران ادبیات مشرق زمین تردیدی بدل راه نمی دهند که نظامی به دو زبان فارسی و ترکی شعر سروده است. دیوان ترکی او نخستین بار که منتشر شد برخی در برابرش قد علم کردند و نقصان های ناشرش را چنان عمده کردند که گویی این دیوان از آن شاعر دیگری است. اما پیدا شدن نسخه های خطی دیگر در مناطف مختلف جهان، تردیدها را برطرف کرد. هرچند که در همان زمان هم، ادیبان راست گفتار با بررسی های ادبی – علمی و بدور از جار و جنجالهای سیاسی و نژادپرستانه، به کنه حقیقت دست یافته و شجاعانه هم ابراز عقیده کردند و اشعار متعلق به نظامی گنجوی را از سروده های دیگر نظامی­یانی که شبهه در اختلاط آثار آنان می رفت جدا ساختند. امروز دیگر اشعار نظامی گنجوی با هویت راستین خود مشخص گشته است. اما سخن امروز ما این موضوع نیست، بلکه اصل سخن ما در آرمانشهر ترکانه ایست که این شاعر اندیشمند طرح جامع و کامل آن را با هنر شعر خود کشیده است.

آنچه از خمسه ی نظامی در می یابیم اینست که نظامی تا چهل سالکی با غزل و قصیده و دیگر قالبهای شعری مشغول بوده و در این عرصه به اوج توانمندی هم نایل گشته است و چون به سن پختگی رسیده، افکار حکیمانه اش را در قالب مثنو های پنجگانه ریخته است. ابتدا در مخزن الاسرار، مانیفست آرمانشهر را بیان می کند؛ سپی در خسرو و شی رین پایه های این آرمانشهر را بر روی عشق و آزادگی و عدالت می گذارد. لیلی و مجنون در این میان یک اثر سفارشی از طرف آخستان بیگ شاه ایلده گزهاست ولی شاعر از همین اثر هم که سعی دارد بزودی از دست آن خلاص شده و به کار خود ادامه دهد آن را تنها در چهار ماه به پایان می رساند پو در عین حال از همین امکان استفاده کرده بخش دیگری از مشخصات آرمانشهرش را بیان می کند. اما چهارمین اثرش هفت پیکر بنای اساسی این مدینه ی فاضله اش را برپا می سازد و خوانندگانش را با اصول یک شهر آرمانی و شهری که لایق انسانهاست آشنا می کند و از زیبایی ها، رنگارنگی و هیجانات چنین شهر آرزو سخن می راند. اما در آخرین اثرش – اسکندرنامه آنرا به دو بخش تقسیم می کند ابتدا شرف نامه را می نویسد و اسکندر را از روم بیرون می کشد و دنبال آب حیات می فرستد و در انتهای راه به شهر آرمانی خود می رسد. شهری که تمام آرزوهای او در آن نهفته است و چون این آرمانشهر را بصورت واقعی و در آذربایجان می بیند دیگر دلیلی برای جهانگشایی و قدرت طلبی نمی بیند و لذا مرگ را می پذیرد. اما انسانها در چنین شهری آزاد و برابر و در کمال عدالت می زیند. اینک این آرمانشهر را از زبان نظامی بزرگ بررسی می کنیم:

اما پیش از پرداختن به آرمانشهر نظامی، نکته ای لازم می دانم مطرح کنم. متاسفانه برخورد با نظامی در ایران شکل و موضوعی سیاسی شده است. هر کسی با دانستن بیتی از نظامی به خود اجازه می دهد در باره ی این شاعر اظهار نظر بکند. بیان عقیده بسیار ارزشمند است اما با شناخت صحیح و بدو از جار و جنجال و شعار. متاسفانه برخی از ادیبان با پیداوری به سراغ شاعران می روند شاید تنها یکی – دوبیت از نظانی را در مقاله ای خوانده اند و همین چند بیت برای ایشان چارچوبی را فراهم آورده است تا اظهار فضل کند. مثلا یک بیت:

ترکی صفتی سزای ما نیست    ترکانه سخن وفای ما نیست

و گویی دیگر نظامی را شناخته است و نظامی دشمن زبان ترکی است و یا ابیات دیگری هم می توان مثال آورد که در چنته ی سیاسی کاران و نژادپرستان و ایرانشهری ها همین چند بیت برای شناخت نظامی کافی قلمداد شده است. و یا ابیاتی از نظامی می آورند که ببینید نظامی با مازندرانی ها بد است و البته ابیاتی چند هم ازبر کرده اند تا او با فردوسی مقایسه کنند و نظامی را هم مخالف با اقوام و ملتها نشان بدهند. همچنین برای کرد بودن یا علیه کرد بودن نظامی چند بیتی را از حفظ کرده اند. اینان نه تنها نظامی را نمی شناسند افرادی هستند که کینه و نفرت را در بیم ما می پراکنند و از نظامی مدد می جویند. اما نظامی گنجینه ای از علم و دانش را بیان کرده. برای دانستن عمق افکار وی، باید زحمت خواندن را بکشی و آنگاه خواهی دانست که چقدر ناآگاه هستی.

    اینها چارچوب فکری خاصی را برای خود تدارک دیده و اینک برای مشاجرات لفظی به میدان می آیند و با خواندن همان چند بیت دوست دارند دیگران را از صحنه بیرون برانند. متاسفانه اینان نژادپرستانی هستند که تاب تحمل چند صدایی را برنمی تابند و نظامی را هم قربانی می کنند. نظامی برخلاف تصور این کج اندیشان، حکیمی است که با سعه ی صدر و گشاده رویی تمام به بیان افکار و اندیشه های خود پرداخته و با هر گونه تک صدایی، با هرگونه نژادپرستی مخالفت کرده و در آثار خود بویژه در هفت پیکر وجود نژادهای سفید وزرد و سیاه و سرخ را از محسنات آفرینش دانسته و هرگونه تحمیل دین و مذهب و غیره را محکوم کرده است و آزادگی از یوغ افکار بسته و خود محور را نکوهش کرده است. ما در اینجا منابع نظامی را برای طرح آرمانشهرش مورد بررسی قرار می دهین و با طرح های دیگر به مقایسه خواهین نشیت.

نخست مخزن الاسرار

اولین اثر نظامی

نظامی با رعایت کلیه اصول مثنوی نویسی شروع به کار می کند ابتدا :

بسم الله الرحمن الرحیم    هست کلید در گنج حکیم

ای همه هستی ز تو پیدا شده    خاک ضعیف از تو توانا شده

آنچه تغیر نپذیرد تویی    وانکه نمرده و نمیرد تویی

ما همه فانی و بقا بس تراست    ملک تعالی و تقدس تراست.

سپس مناجات و باز هم مناجات و یاری طلبیدن از خداوند تا بتواند آرمانشهرشت را معرفی کند. پیغمبر – اما نه همچون دیگر شاعران از روی اجبار، بلکه با عشق و تدبیر و ترک خواندن پیغمبر که

همان ترکی که خیل

معنی کردن معراج وی و ترکتازی اش.  و چهار نعت برای پیغمبر. و درخواست از پیغمبر برای گره گشایی از کشور و مرزدمش:

باز کش این مسند از آسودگان    غسل ده این منبر از آلودگان

زیرا آنان که با نام دین بر مسند نشسته اند هم آلوده اند و هم در کمین نشسته اند:

از طرفی رخنه ی دین می کنند    وز دگر اطراف کمین می کنند.

با این توصیف مخزن الاسرار را می گشاید و جالب اینکه در این زاه مجبور به کشیدن تیغ است و سر در این زاه گذاشتن:

تیغ ز الماس زبان ساختم    هر که پس آمد سرش انداختم

گرچه درین حلقه که پیوسته اند    راه برون آمدنم بسته اند

پیش تو از بهر فزون آمدن    خواستم از پوسن برون آمدن

باز چو دیدم همه ره شیر بود    پیش و پسم دشنه و شمشیر بود.

با اینهمه نظامی سحن آغاز می کند و به رسالت و تعهد شاعریش عمل می کند. او می داند که سخن منظوم بیشتر از منثور تاثیر دارد لذا در تعریف شعر هم سخن می سراید. او خلوت می گزیند و نتیجه ی تفکراتش را با خوانندگان تقسیم می کند. باز خلوتی دیگر و اندیشه ای تازه. ریختن طرحی از یک مدینه ی فاضله.

مخزن الاسرار را از آفرینش آدمی آغاز می کند و هدف از آفرینش را بیان می کند. همینجاست که با حکیمی بزرگ روبرو می شویم. زیرا این حکیم برخلاف همه ی شاعرانی که حکیمش نامیده اند حکیمی اندیشمند و فیلسوف است. هدف از آفرینش در نظر او، انسان و سعادت اوست. سعادت به چه معنی است؟ سعادت در نظر شاعر زندگی آزادانه، پر نشاط، سرشار از زیبایی ها، برابری بین همه ی انسانها و رعایت عدالت و شایسته سالاری. برای همین سعادت انسانها باید آرمانشهری را مهیا ساخت. اما دین برای چیست؟ مذهب کدامست؟ طریعت و شریعت چه هستند؟ شاعر همه ی اینها را به معنی راه می فهمد و دقیقا از نظر لغوی نیز چنینند: دین یعنی راه؛ مدهب یعنی جای ذهب – یعنی راه. طریقت یعنی طریق – راه. شریعت نیز جز راه معنی دیگری ندارد. راه برای چیست؟ برای رفتن و رسیدن به یک هدف. هدف کدامست؟ سعادت انسان. پس اگر چنین است راه باید هموار باشد، بدون پستی و بلندی باشد، روشن باشد و چراغانی گردد. راست باشد و گردنه های خطرناک نداشته باشد. اما شاعر می بیند که آنقدر بر این زاه طاق نصرت بسته اند و بخیال خود آن را آراسته اند اما در واقع سد معبر کرده اند. این سد معبر چیزهایی جز خرافات نیست . زیب و زینت های اضافی راه را مسدود کرده است. همین است که شاعر شاهان را دست در دست روحانیون مورد انتقاد قرار می دهد. اینها همستند تا راه را ببندند. اینجاست که شاعر داستان شاه نومید را بازگو می کند. خطاب او همواره به این قشر مسلط بر جامعه است و فریاد شاعر بلند که:

کار تو پروردن دین کرده اند    دادگران کار چنین کرده اند

و:

راحت مردم طلب، آزار چیست    جز خجلی حاصل این کار چیست؟

ملک ضعیفان بکف آورده گیر    مال یتیمان بستم خورده گیر!

رسم ستم نیست جهان یافتن    ملک به انصضاف توان یافتن

هرچه نه عدل است چه دادت دهد    وانچه نه انصاف ، به بادت دهد.

شاعر مخزن الاسرار را در بیست مقالت بیان می دهد و برای هر مقاله ای داستانی غبرت آمیز بازگو می کند. او داستان را با انوشیروان آغاز می کند که به لقب عادل مفتخر است؛ اما شاعر پشیمانی را در فکر او می نهد و از او شاهی نشان می دهد که ستم ها کرده است. ستم شاه مستقیم نیست بلکه ندانستن عدالت است و بی خبری اش از اوضاع کشور و در نتیجه غنودن خود در آرامش و لذ ا فردی اش. نظامی در این بیست مقاله اوضاع جامعه را می کاود و در هر یک گویی اصول کشورداری و اداره کردن جمعه را می آموزد. او حوادث را که رخ می دهد باید که شاهان و امیران بدستی رفع و رجوع کنند و از بلایا پیشگیری کنند نه اینکه منتظر باشند بلایی بیاید و مردم را به صبر و عدم اعتراض تشویق کنند و بلایا را از طرف خدا و غیب قلمداد کنند. اگر نامردمی ها بین مردم شیوع می یابد شاهان و روحانیون گنهکارند:

دور نگر کز سر نامردمی    بر حذرست آدمی از آدمی

معرفت از آدمیان برده اند    وادمیان را ز میان برده اند.

 شاه را به رعایت حال رعیت فرا می خواند:

گردن عقل از هنر آزاد نیست    هیچ هنر خوبتر از داغد نیست.

نیست مبارک ستم انگیختن    آب خود و خون کسان ریختن.

داغد کن از همت مردم بترس    نیمشب از تیر تظلم بترس

داستان سلطان سنجر و پیرزن را نیز همینجا مثال می آورد که:

پیرزنی را ستمی درگرفت    دست زد و دامن سنجر گرفت

و در آخر داستان سلطان سنجر را بعنوان شاهی که به وظایف خود عمل نکرده محاکمه می کند:

شاه که ترتیب ولایت کند   حکم رعیت برعایت کند

دولت ترکان که بلندی گرفت    مملکت از داد پسندی گرفت

چونکه تو بیدادگری پروری   ترک نه ای، هندوی غارتگری.

شاعر در هر بیست مقاله به یکی از معضلات جامعه اشاره می کند مانند: پیری، اعتبار موجوداتن، فضیلت انسان بر حیوانات، نگوهش غفلت، و حاسدان، پرستش و تجرید، دورویان، و برای هر یک داستانی روایت کی کند. او علیه ریاضت کشیدن هاست. رابطه ای بین دین و ریاضت و زهد و دورویی نمی بیند. جامعه را با تمام معضلاتش بیان می کند و رفتار هر یک از اصناف جامعه را تنقید و راه درست را بدانان خاطر نشان می سازد. اینهاست اصول یک جامعه ی آرمانی.

خسرو – شیرین

دومین مثنوی نظامی گنجوی است. پایه های آرمانشهر نظامی عشق است و نشاط و شادمانی. سعادت انسان در عدم وابستگی به غیر است و رهایی از درد و بلا. به هر حال بلایا سراغ انسان می آیند. ح.ادث جهان بی خبر می آیندو اما انسان آرمانی نظامی آمادگی کامل با مشکلات را دارد و برای ساختن جامعه ای سرشار از شادمانی، نشاط و سلامتی، همراه با عقل و خرد و دانایی تلاش می کند. شاعر در ابتدای اثر، ضمن رعایت اصول مثنوی نویسی که در اثر قبلی بدان اشاره شد در این اثر، توفیق در شناخت را مطرح می کند، همان مساله ی اساسی علوم امروز. و می گوید:

خبر داری که سیاحان افلاک    چرا گردند گرد مرکز خاک؟

در این محرابگه معبودشان کیست    وزرین آمدن شدن مقصودشان چیست؟

چه می خواهند ازین محمل کشیدن    چه می جویند ازین منزل بریدن

چرا این ثابت است آن منقلب نام    که گفت این را بجنب، آنرا بیارام.

و با این سوالات خواننده را به فکر وامی دارد و در این اندیشیدن است که انسان راه می جوید و می یابد.

نظامی لحظه ای آرام نمی گیرد و همواره در ست و جوست:

که بشتاب ای نظامی زود دیرست    فلک بدعهد و عالم زود سیرست

سخن کان از سر اندیشه ناید    نوشتن را و گفتن را نشاید

و بلافاصله پایه ی اساسی جامعه را که آزادی و برابری و عدالت بود بر پایه ی عشق استوار می سازد و خسرو – شیرین منبعی برای همین گفتار انتخاب شده است.

فلک جز عشق محرابی ندارد    جهان بی خاک شق، آبی ندارد

و بعتد از کلی در تعریف عشق سخن گفتن می گوید:

کمر بستم به عشق این داستان را    صلای عشق در دادم جهان را.

عشق از خسرو هوسران یک انسان می سازد. شیرین به عنوان نمونه ای از زن، پرورش دهنده و تربیت کننده ی خسرو است. او حتی برای رسیدن خسرو به تخت شاهی، دوباره او را برای آموختن علم مهیا می سازد. زن در آثار نظامی چنان مقامی دارد که در پیش هیچ شاعر، نویسنده، عارف و عالم و فیلسوفی ندارد. چرا که همسری نمونه چون آفاق دارد که از او یاد گرفته است. آفاق کگه به نظامی زندگی و شخصیت تازه ای بخشیده است و الحق نظامی هم در هر اثر خود بدو اشاره می کند و قدر و ارزش او را یادآور می شود.

عشق در جامعه آرمانی شاعر، اساس زندگی است، اساس تشکیل خانواده است، اساس داشتن فرزندی برومند است و اساس یک آرمانشهر ترکانه است.

لیلی و مجنون

این اثر خلاقانه است هرچند که سفار شی است و بنا به درخواست آخستان بیگ – شاه ایلده گزها سروده شده است. بیرون از طرحی است که نظامی برای بیان آرمانشهرش در نظر داشته استو به همین دلیل هم آن را در مدت زمان اندکی – چهار ماه به پایان می رساند و حتا خود می گوید که اگر کار دیگری در دست نداشتم در زمان بسیار کمتری هم تمام می کردم. با این وجود، سعی کرده است نقصانهای جامعه را به شرح بکشد همچون فارابی که وقتی مدینه فاضله را طراحی می کند مجبور می شود مدینه های جاهلی را نیز به تصویر بکشد. نظامی هم این دو جوان را اسیر جامعه ای می داند که سنت های پوسیده، ظلم و ستم بجا مانده از پیشینیان را همچنان بر دوش می کشند و جامعه را لختی و سستی فرا گرفته و خرافات در تمام شئونات زندگیشان رخنه کرده است.

در این اثر، نظامی فرصتی می یابد تا از دوروییها،  ریاکاریها، محرومیت زنان، تقابل عشق و نفرت، تقابل نور با ظلمت، تقابل فداکاری با نیرنگ ، نیکی با بدی را نشان دهد.

هفت پیکر

چهارمین اثر شاعر است و جامعه ای که بزرگان در ناز و نعمت غنوده اند و بی خبر از اوضاع جامعه اند. نظامی در هر داستان که برای بهرام بازگو می شود او را از اوضاع کشور باخبر می سازد و با ه ر غفلتی که می کند کشور دچار بلا می گرد د یا دشمن بر او و کشور و مردمش هجوم می آورد. بهرام با هر غفلتی دچار مصیبت شده و باز جالب است که هشدار دهندگان او زنان هستند. تربیت دهندگان شاهان و حکیمان در سیمای زنان به تصویر کشیده می شوند. او در این اثر، با انواع نژادپرستیها، دشمنی با سیرخ پوستان، سیاه پوستان، زرئپوستان، سفید و سبز و دیگر اهالی اقلیم ها را نکوهش می کند و نژادپرستی را در هر لباسی سزاوار خرد انسانی نمی داند. آری درست است که دخترانی زیبا در هفت گنبد داستانهایی برای بهرام غفلت زده می خوانند و او را با گفتن داستان از خواب غفلت بیدار می کنند، در عین حال این دختران از اقالیم مختلفند، از چین و هنور  و مصر و دیگر کشورها که در گنبدهای سرخ و زرد و سبز و غیره می نشینند و نژادشان از کشورها و ملیت های مختلف است.

تصاویری که از اوضاع کشور به بهرام می رسانند مجبور می گردد با مردم تماس داشته باشد و در انتها می بینیم که مردم را به دربار راه می دهند و شکایتها آغاز می گردد و می بیند که اطرافیانش، وزرا و وکلا و سرزکردگانش چه ها بر سر مردم آورده اند. اختلاس کرده اند، دزدیده اند، با مال و جان مردم خیانتها کرده اند. کشور را به فنا و نابودی کشانده اند و چه ظلم ها که مرتکب نشده اند. بهران با دانستن این اوضاع بپا می خیزد و ستم را برمی چیند. آما مرگ دیگر امانش نمی دهد.

مبارزه نور با ظلمت، نیکی با بدی، خیر با شر، صداقت با دورویی، عشق با نفرت چه ها که نمی کند. تصویر زیبای این مبارزات در هفت پیکر به زیبایی و بیان حکیمانه ی نظامی جان می گیرد.

نتایج شاعر از این داستانها بسیار حکمت آمیز است:

عالمی کیم فتح ائله‌یر ظلم ایله،

مُلکو عدالتله آلارلار اله.

مملکت عدلیله اولار پایدار،

ایشلرین عقل ایله اولار برقرار.

شاهی که دغدغه راحتی ملتش را ندارد سبب عصیان و خشم شاعر گشته و دهان به رسوایی اش می گشاید:

ظلم ائله‌مک یاخشی دئییل هئچ زمان،

تؤکمه ناحق قان، گئدر آبرین – حیان.

همّتی خالقین پیس اولار، قورخ آمان،

مظلوم آهیندان چکین، ای حکمران.

همت او یئردن کی، سالار بیر نظر،

باخما حقارتله، اثر گؤسته­رر.

بیر نئچه همتلی کیشی، سال یادا،

نئیله‌دی همتله بؤیوک محمودا…

ائیله ظولوم خنجرینی سن کنار،

اوخلارینا اولمایاسان تا دُچار.

شاهلیق اوچون شرطدیر عدالت فقط،

عالمه ظلم اولدو، یئتر، بیر صنعت.

 اینک در آخرین پرده به تصویر زیبای آرمانشهر نظامی می نشینیم:

اسکندنامه دو بخش است: نخست شرفنامه که اسکندر بعنوان یک جهانگیر وارد می شود. اما برای هر فتح و تسخیر هر کشوری دلیلی دارد. و در بخش دوم یعنی اقبانامه صورت یک پیغمبر را ایفا می کند. این دو تصویر از نظامی برگرفته از فرهنگ و فولکلور مردم آذربایجان است که با پردازش هنرمندانه نظامی بصورت یک شاهکار جهانی در آمده است.

خدایا جهان پادشائی تراست    ز ما خدمت آید خدائی تراست

پناه بلندی و پستی توئی    همه نیستند آنچه هستی توئی

همه آفریده ست بالا و پست    توئی آفریننده ی هرچه هست

نکته ی جالب در این اثر اینست که شاهر هر وقت به سخنی تازه آغاز می ند با دو بیت ساقی نامه به استقبال می رود و تعداد ساقی نامه ها بسیارند و هر یک زیبا و دلنشین.

بیا ساقی از سر بنه خواب را    می ناب ده عاشق ناب را

میی کو چو آب زلال آمد ه است    به هر چار مذهب حلال آمده است

نظامی قبل از شروع داستان به چهار مثنوی قبلی اشاره می کند و همه را در خدمت یک طرح آرمانشهری می داند:

هنوزم زبان از سخن سیر نیست    چو بازو بود باک شمشیر نیست

بسی گنج های کهن ساختم    درو نکته های نو انداختم

سوی مخزن آوردم ال بسیج    که سستی نکردن در آن کار هیچ

وزو چوب و شیرینی انگیختم    به شیرین و سرو درآویختم

وزآنجا سر پزده بیرون بیرون زدم    درِ عشقِ لیلی و مجنون زدم

وزان قصه چون باز پرداختم   سوی هفت پیکر فرس تاختم

کنون بر بساط سخن پروری    زنم کوس اقبال اسکندری

سکنر که راه معانی گرفت    پی جشمه زندگانی گرفت.

نظامی اسکندر را به فتح کشورها می فرستد. او پادشاه روم است ایران، چین، هند و همه را فتح می کند و در حین حال برای فتح هر سرزمینی دلایل خاص خود را دارد. او برای یافت آب حیات جهان را می گردد. برای این امر با فیلسوفان دربارش افلاطون، ارسطو، سقراط،    مشورت ها می گیرد و کار را آغاز می کند.

در نهایت هنر نظامی این فاتح جهانگیر را کشان – کشان به وطن خود می آورد و در برابر دختر ملت خویش به زانو درمی آورد. همینجا، آرمانشهر ترکانه ی نظامی است و بهتر است داستان را با زبان نظامی گوش دهیم.

خوشا ملک بردع که اقصای وی    نه اردیبهشت است بی گل، نه دی

تموزش گل کوهساری دهد    زنستان نسیم بهاری دهد

زمینش به آب زر آغشته اند   تو گویی در آن رعفران کشته اند

ناکه آن رستنی های چست   نه از دانه کز دامن عدل رست

بدین خرمی گلستانی کجاست    بدین فرخی گنجدانی کجاست؟

چنین کفت گنجینه دار سخن    که سالار آن گنجدان کهن

زنی حاکمه بود نوشابه نام    همه ساله با عشرت و نوش جام

قوی رای و روشن دل و نغزگوی    فرشته منش بلکه فرزانه خوی

زنان داشتی رای زن در سرای    بکدبانوئی فارغ از کدخدای

اسکندر باورش نمی شود و دوباره می پرسد:

بپرسید کین بوم فرخ کراست    کدامین تهمتن در او پادشاست؟

نمودند کین مرز آراسته   زنی راست با این همه خواسته.

زنی از بسی مرد چالاکتر    بگوهر ز دریا بسی پاکتر

قوی رای و روشن دل و سرفراز    به هنگام سختی رعیت نواز.

این همه تعریف را فرصت خواندن نیست، اما حتما بخوانید و لذتش را ببرید. اسکندر نیاز خود را برای دیدار با چنین زنی ابراز کرد و نوشابه این اجازه را بدو داد. دیدار اسکند با دختر آذربایجان چه زیباست. اما فرصت خواندن در اینجا نیست و خواهش دارم اینها را مطالعه بفرمایید. همینجاست که نظامی تصویری زیبا از یک حکمران عادل و آرمانی نشان می دهد و کشور او را آرمانشهر می نامد. شهری که در آن فرقی بین زن و مرد نیست، شایستگان بر سر کارند و حال مردم رعایت می کنند. همه آزادند، دینها همه آزاد، نژادها همه برابر، اصناف از هر صنف و پیشه ای در کار و رقابت تولید آزادند، در این آرمانشهر نه کسی نیازی دارد و نه کسی را بالای سری هست. بقدر توان برای آبادانی وطن خویش زحمت می کشند و بمقدر نیاز از دولتشان طلب می کنند. اینجا آنچنان  رفاهی هست که شیر مرغت بباید در اوست. اسکندر تعریفی که از جشنهای جم و فریدون و دیگران شنیده بود در اینجا بباد فراموشی می سپارد، چرا که اصل شادی اینجاست و در این جشن تنها دربار در لذت و عیش نیست، بلکه همه ی مردم در شادیها شریکند. همچنین در رفع بلایا نیز همه با تمام توان تلاش می کنند. اینجا آرمانشهری است که اسکندر بدنبال آن می گشت.

زبان نظامی در آراستن این صحنه ها چنان  زیباست که ادیبان و مستشرقین در خواندن آن از خود بیخود شده اند. نگاهی به نوشته های یان ریپکا، و دیگر ادیبان و شرقشناسان کفایت می کند و همه شان از این هندمندی حیرتزده شده اند.

اسکندر از بردع درآمده به اکناف زمین سفر می کند اما بردع در ذهن و فکر او چنان ریشه دوانده است که برگشت به میهن خود را آرزو می کند . این بار دیگر بسراغ فیلسوفان می رود همواره با فیلسوفان به سخن می نشیند و با افلاطون، فایدون ائلیسی، بلیناس، سقراط، فرفوریوس، ارسطو، هرمس، می نشیند و از آنان فلسفه یاد می گیرد و در نهایت یکسال بعد از برگشت به روم، مرگ بسراغش می آید.

آرمانشهر ترکانه ی نظامی اینست. البته با توجه به ذیق وقت بسیار فشرده و مختصر گفتم، ولی در خلاصه می توان گفت که این جامعه چگونه جامعه ایست.

کشوریست که: گرت شیر مرغت بباید درواست

شهری که:

باز با تيهو شده خويش»

به يكجا آب خورده گرگ با ميش

اینجا سرزمین رزم است و بزم. زندگی سرشار از نیکی هاست. کین و نفرت در آن راهی ندارد. هر کس هرچه می تواند نیکی می کند و فداکاری. حسد و بخل جایی ندارد. همه ی شهروندان در آسایش و امنیت، صلح و صفا زندگی می کنند و شایسته گان بر سر کارند و بزرگان هم یار و یاورشان. آزادی، برابری و عدالت در آن حکمفرماست و زن و مرد دوش بدوش هم در اداره ی امور شریکند و فرقی بین افراد جامعه وجود ندارد. زن حرمتی والا دارد و عشق پایه های روابط انسانی را استحگام بخشیده است. ترسیم آرمانشهر ترکانه در آثار و اشعار نظامی به وضوح تمام قابل رویت است. در تک تک ابیات اشعار نظامی زیبایی، درستی، صداقت، فداکاری ترنم می گردد و اندیشه های تابناک متفکری انساندوست و آینده نگر در این اشعار تبلور می یابد.

مشخصات این جامعه را از زبان نظامی بخوانیم:

بیزده برابردیر هامی­نین واری
بیزده آرتیق دئییل هئچ کسدن هئچ کس
بیرینی غضبلی، آجیقلی گؤرسک
قیزیلا، گوموشه آلدانماز هئچ کس
خسیس­لیک بیلمه­ریک دنیادا بیزلر،

برابر بؤله­ریک بوتون ماللاری.
بیزده آغلایانا هئچ کس گولمز. . .
اونا مصلحتله ائیله­ریک کؤمک
اونلار بیزیم یئرده بیر شئیه دیمز.
زورلا شئی آلماریق بیر آرپا قدر.

و آرزوی تک تک انسانهای این جامعه چنین است:

مرا کاشکی بودی آن دسترس    که نگذارمی حاجت کس به کس.

و این بود انسانهایی که شایسته ی زندگی در آرمانشهر ترکانه ی نظامی هستند.

البته می دانید فردوسی هم این داستان را به نظم کشیده، اما این کجا و آن کجا؟ فردوسی قصه گویی کرده و روایتی را نوشته است که تنها سرگرم کننده است و گول زنک بچه ها، اما نظامی همراه با اندیشه بدین داستان نگریسته و صحنه هایی را جلوه بخشیده است که کمتر نگاهی این زوایای زیبا و فلسفی را می بیند. او عشق را تعریف می کند و از آن اسطوره می کند. عشق را جوهری می داند برای انسان شدن.

عشقدیر محرابی اوجا گؤیلرین،
عشقین قولو اول کی، دوغرو یول بودور،
…عشقسیز اولسایدی خلقتین جانی
عشقسیز بیر آدام بیر نِی­دیر – قیریق،

عشقسیز، ای دنیا، نه­دیر دَيَرین؟!
عارفلر یانیندا، بیل، عشق اولودور.
دیریلیک سارمازدی بؤیوک جهانی.
یوز جانی اولسا دا، اؤلودور آرتیق.

آیا نیازی هست این آرمانشهر ترکانه را با ایرانشهر به مقایسه ببشینیم:

گفتیم در آرمانشهر نظامی احکام اسلامی، فرهنگ و مدنیت مدینه ی پیغمبر اساس است و اساس ایرانشهری حکومت ساسانیان است. ایرانشهر را منتسب به ساسانیان می دانند در حالی که می دانیم ایرانشهری را جاسوسانیو مزدورانی آمریکا همچون ریچارد نلسون فرای طراحی کرده اند و هیچ سندی از این نامگذاری هم در دست ندارند. حتا متن اصلی اسنادی را که ادعا می کنند در آنها وجود دارد مانند خدای نامه و غیره در دست نیست! تو خود حدیث مفصل بخوان زین روایت.

از ارکان اصلی تئوری ایرانشهری شاهنامه است که باز می بینیم سراسر شاهنامه افسانه است و داستانهای خسروانه. همان داستانهایی که ابوریحان بیرونی بلاهت را در اوج می داند و در کتاب الصیدنه فی طب به نکوهش آنها می پردازد.

اما آرمانشهر نظامی تکیه بر مدینه ی فاضله ی ابونصر فارابی دارد که مشخصات یک جامعه آرمانی – اسلامی را بیان می کند و کافیست بدانیم که نخستین فیلسوف اسلامی و معلم ثانی در کل جهانش می دانند که قبلا در این باره سخن گفته ام.

یکی دیگر از ارکان تئوری ایرانشهری کتاب سیاست نامه است و در قبال آن نظامی به قوتادغو بیلیک اقتدا می کند. قوتادغو بیلیک در ۴۶۱ قمری به زبان ترکی سروده شده است. یوسف خاص حاجب – به معنای وزیر مشاور – در این اثر سترگ، تلاش دارد قوانینی را بنویسد که در تائید نظرات فلاسفه­ی چین و مصر و یونان باشند و مطابقت لازم را با دین نیز داشته باشند. او سعی می­کند قوانینی را بیان کند که مغایرتی با فلسفه و خرد انسانی ندارند و با طبیعت انسانها سازگارترند. او، بیلیک یا همان یاسا و قانون را برای اجرای عدالت لازم می­داند. ائلیک نیز حاکمی است که با بیلیک­های صحیح خود، عدالت را در آرمانشهر پیاده می کند و در آن، هر کس به تبع لیاقت و دانائی خود در جایگاه واقعی خود ایستاده است و روابط بر اساس عدالت و نظم الهی­گونه­ای برقرار شده است. او به رابطه بین عدالت و حقانیت می­پردازد؛ آنچنان اندیشه­ها و افکار فلاسفه را به چالش می­کشد تا دیگر ضعفی در عدالت نباشد. رابطه بین حاکم و مردمان کشور، حاکم و اقشار مختلف جامعه، حتی حاکم و سلسله مراتب درون حکومت موضوعاتی هستند که بخش اعظم کتاب را به خود اختصاص داده است. اوضاع زمان، موضعگیری حاکم و دولتمردان در زمان صلح و جنگ، قحطی و رفاه و . . . مورد بحث قرار گرفته­اند. در اینجا علاوه بر عملکرد خاقان، رفتار وزیران، مشاوران، سرداران و فرماندهان، خزانه دار، تا آشپز و نگهبان، سرباز و خدمتکار و دیگر دولتمردان هم مورد مداقه قرار گرفته و خصوصیات هر یک شناسانده می­شود و نویسنده، مانند فیلسوف و اندیشمندی توانا در این باب­ها سخن می­راند (م. کریمی، ۱۳۹۵، ص ۳۲۴).

اما این کتاب به ایران رسیده و آلپ ارسلا ن آن را پسندیده و از وزیرش نظام الملک می خواهد کتابی همچون قوتادغو بیلیک در کشورداری، وظایف هر یک از دولتمردان و شیوه ی اداره کشور بنویسد اما به فارسی. چون آلپ ارسلان در جنگ شهید می گردد فرزندش ملکشاه که هنز به ۱۸ سالگی نرسیده است شش وزیر را فرا می خواند و از آنان نگارش کتابی در این موضوع را می خواهد. که نظام الملک به دلیل آمادگیش از قبل، سیاست نامه را تحویل می دهد و زارت را می گیر. حال مقایسه ای بین قونادغو بیلیک و سیاست نامه ضروریست. قوتادغو بیلیک را دانستیم اما سیاست نامه. با وجود نکات ارزنده در این کتاب، نکات منفی و قابل نقد نیز فراوان است از جمله خواجه نظام الملک سیاست را به دو معنی بکار می گیرد: سیاست در داخل کشور به معنی تنبیه و سرکوب است و مردم را باید با تنبیه سر جایشان نشاند. سیاست در خارج هم به معنی فریب و حقه بازی است، دروغ و شیطنت هم چاشنی آن. یعنی در رابطه با کشورهای دیگر سیاست حیله گری و دروغ و فریب را باید بکار برد. کلمه سیاس بودن از همینجا نشات گرفته است. خودتان قضاوت کنید.

   قوتادغو بیلیک پیامی یکدست به بشریت دارد. این کتاب، کتابی کامل، یکدست و اساسی است. کتابی است که بر پایه­ی علم و خردمندی استوار شده است. کتابی است مقدس و نجیب. این کتاب را به آرمانشهری تشبیه کرده­اند که در خیابانهای تمیز و پر تلالوی آن، کوچه­های آرامش و امنیت، خانه­های سعادت و خوشبختی موجود است و مردمی خوشبخت در این خانه­ها اسکان دارند. کوچه­های آن بر اساس خرد و اندیشه، قانون و اخلاق، هنر و ادب برپا شده­اند.

اما نظامی منابع الهام بیشتری دارد، او در طریقت اخوت پرورش یافته و مهماننوازی، کمک به غریلتان، درماندگان، فتوت و جوانمردی را یشه ساخته و این فرهنگ اسلامی را ترویج می کند و در آرمانشهرش به تبلیغ می پردازد.

دلاوری در آرمانشهر نظامی که در بیشتر آثار بچشم می خورد از داستان شان قیزی و با الهام از همسر هنرمندش فراگرفته است و چه زیبا از داستانهای کتاب دده قورقود سخن می گوید.

تئوری ایرانشهری امروز بر نظریه زوال و انحطاط ترکان نظر دارد و تمام تاریخ شاهنشاهی سلجوقیان را زیر سوآل می برد و با تحریف در تاریخ مردم غیور ایران، گویی راهی جز فحش و دشنام به شاهان ترک ایران ندارد. در حالی که تاریخ گواه معتبریست بر دوران طلایی علم، هنر، صنعت و ادبیات در دوره ی سلجوقیان که بزرگترین امپراتوری را خلق کردند و سده ها سبب سرافرازی مسلمانان در جهان بودند. دوران طلایی اسلام و ایران همان دوران سلجوقی و بعد از آن است که علمای بسیار، هنرمندان زبردست و دانشمندان بی نظیری را تربیت کردند و اینان با عینک بدبینی، راهی جز افتادن در دام جاسوسی و وابستگی به دشمنان ایران و اسلام ندارند. امروز هم شاهد بدام افتادن رهبر این ج ریان و افتا دنش در دامن آمریکا و همفکری با این جرثومه ی فساد و ستمکاری جهان، برای پیشنهادهای تحریم ملت ایران و یا حمله ی نظامی به ایران مددکار استکبار جهانی اند.

از اینکه مرا تحمل کردید متشکرم. امیدوارم سخنانم مفید بوده باشد و توانسته باشم سیمایی درخور و شایسته از هنر و اندیشه ی نظامی را ارائه کرده باشم.

 ترک بودن نظامی در هر خمسه دارای اشاراتی هست از جمله در هفت پیکر می گوید:

       ترکی ام را در این حبش نخرند   لاجرم دوغبای خوش نخورند

در خسرو و شیرین: آفرینش خود را اکدش می شمارد که بفارسی – هندو سروده اما اندیشه اش ترکانه است و مادر او شمرده می شود که ترکی طناز است.

نگاری اکدشست این نقش دمساز    پدر هندو و مادر ترک طناز

و یا:

 نظامی اکدشی خلوت نشین است    که نیمی سرکه، نیمش انگبین است.

یعنی افکارش را ترکانه می داند و هنرش را که شعر اوست هندو می نامد.

و مهمترین سخن در این مورد در لیلی و مجنون است که قاصدی از طرف آخستان بیگ می آید و بدو سفارش می کند که منظومه لیلی و مجنون را به فارسی یا تازی بسراید و به نظامی می گوید که:

 ترکی صفتی وفای ما نیست     ترکانه سخن سزای ما نیست

و نظامی با شنیدن سخن قاصد ابراز می دارد که:

چون حلقه شاه یافت گوشم   از دل به دماغ رفت هوشم.

و بعد از مشورت با فرزندش، لیلی و مجنون را در کمتر از ۴ ماه سرود و کنار نهاد. در اینجا هم مشاهده می شود که نظامی برای سرودن اشعار به زبان ترکی رغبت بیشتری داشته است. البته برداشتهای دیگری هم از این قضایا می توان مطرح کرد که در مقالات دیگرم بدانها پرداخته ام و تکرار آنها را ضروری نمی دانم.

نظرات

  • در کشورهای اسلامی از قبیل ایران و ترکیه و آذربایجان و ترکمنستان و ماوراء النهر در جمع بیگانگان، نام همسران خود را با متانت خاص خود ذکر نمی کنند و به جای آن از تمثیلات استفاده می کنند. در ترکیه می گویند: حئرم، فامیل، چوجوک (به معنای فرزند)
    در آذربایجان اوشاقلار (به معنای فرزند)
    در پرشیا : خانه، عیال، اولاد
    ترکمن ها می گویند: اووا (ائو آذربایجانی= خانه، چادر، ایل)
    در آسیای میانه: بالا چاقا (چاقا یعنی فرزند/ بالا یعنی نوزاد)

    در زبان مادی-ایلامی کتیبه بیستون واژه sakri به معنای پسر است. چاقری/ ساقری/ساکری در همین معناست

ارسال دیدگاه