تاریخ آذربایجان از پگاه تاریخ تا امروز – ۱۷ (بابک) / م. کریمی

دانیشیق متنی

۱۴/۹/۱۴۰۰

بابک

با ظهور اسلام، ترکان قدرتی بالاتر یافتند. نه تنها در آذربایجان، بلکه در قلمرو اعراب و اسلام نیز ترکان مطرح شدند. بسیاری از امیران برای امارات مختلف کشورهای اسلامی، از ترکان بهره برده شد و سرداران و فرماندهان از میان ترکان انتخاب شدند که برخی از این امیران کارهای شایسته ای انجام داده و حتی از اوامر خلیفه خارج شدند. اما منابع امروزین فارسی از آنان تحت عنوان غلام یاد می کند.

در اوایل ظهور اسلام دو – سه مطلب در باره ی ترکان قابل بررسی است. نخست مسئله ی غلامان است، دوم زبان ترکی و سوم امیران و حاکمان ترک.

برده یا غلام یا عَبید به پسران جوان یا مردانی اطلاق می‌شد که از سرزمین‌های غیر مسلمان مجاور، به اسارت گرفته می‌شدند یا دزدیده و خریداری می‌شدند و در سرزمین‌های اسلامی به فروش می‌رفتند. اما اساس غلامان یا بردگان را اسیران تشکیل می دادند. آیا از ترکان اسیرانی گرفته شده اند؟ به نظر می رسد تعداد اسرای ترک باید کم بوده باشند؛ دلیل آن را باید در موضع گیری های خلفا دید. همانگونه که هفته ی قبل گفته شد حضرت عمر بارها با توسل به رهنمودهای پیامبر گرامی توصیه می کردند که تا زمانی که ترکان دست به شمشیر نبرده و جنگ را آغاز نکرده اند شما آغازگر جنگ نباشید. و حتی دیدیم که وقتی یزدگرد از خاقان کمک طلبید خاقان با لشکری گران در مرو منتظر ماند ولی چون حمله ای از طرف اعراب صورت نگرفت و از دیگر سو چین به قلمرو ترکان تجاوز نمود خاقان دستور برگشت به سرزمین های خودی را داد و یزدگرد را رها کرد. همین عامل سبب شد اعراب و ترکان رو در روی هم قرار نگیرند و یا امتناع از درگیری سبب شد این رخدادها نسبت به ساسانیان از اهمیت بسیار کمتری برخوردار باشد. حتی در مورد فتح آذربایجان مشاهده می شود که تا سالهای ۱۰۷ و ۱۰۸ درگیری هایی بین خزران و اعراب صورت می گیرد اما این درگیری ها گاه به نفع خزران و گاهی به سود اعراب بوده و جز غنیمت، اسیران کمتری به نسبت، بسیار کمتر از دیگر ملل گرفته شده است.

طبری در وقایع سال ۱۰۴ هجری می‌نویسد: «و فی هذه السنه غزا الجراح بن عبدالله الحکمی و هو امیر علی ارمینیه و آزربایجان ارض الترک ففتح علی یدیه بلنجرم و هزم الترک: و پاینده چنین ترجمه کرده است: در این سال جراح بن عبدالله الحکمی جنگ کرد. او امیر ارمنستان و آزربایجان سرزمین ترکان بود. وی بلنجر را فتح کرد و ترکان را شکست داد.» (تاریخ طبری، ص ۴۰۴۴) . این متن را هموطنان پارس ما – ایراهشهری ها ارائه داده و روی آن بحث می کنند که ببینید جراح امیر آذربایجان بود. پس وقتی به جنگ ترکان می رود یعنی به بیرون از آذربایجان حمله می کند. کافیست این نظریه پردازان رخدادهای چند صفحه جلوتر را – حوادث سال ۱۰۳ را بخوانند تا بدانند که جراح به عنوان امیر آذربایجان و ارمنستان از نظر خلیفه انتخاب شده ولی هنوز به این سرزمین نرسیده و مستقر هم نشده است. بنابراین مأمور هجوم به سرزمین ترکان است تا آذربایجان و ارمنستان را از دست ترکان رهایی بخشد. کار بدین سادگی را این نظریه پردازان نمی توانند فهمید و اختلاف از همینجا آغاز می شود.

اما می دانیم که آذربایجان همچون قلمرو ساسانیان بدین سادگی بدست اعراب نیفتاد، بلکه بعد از درگیریهای فراوان که تا سال ۱۰۸ ادامه یافت، تازه با یک مقاوله با اعراب صلح کردند. اینجا نه تنها تاریخ طبری، بلکه تاریخ یعقوبی و مروج الذهب و دیگر منابع نیز بدین رویداد اشاره می کنند. اما باز هم مبارزه تمام نشده است بلکه چند دهه بعد، بابک رهبری مبارزه را در دست می گیرد.

جالب اینست که همین نظریه پردازان می نویسند: در مورد اطلاعات بیشتر در موردخزران، دانشنامه‌ی اسلام چاپ لیدن به خوانندگان توصیه میشود.  امپراتور خزران یک امپراتور چندقومی بوده است . سپس ادعا می کنند: هیچ آثار فرهنگی و کتابی و نوشتاری از خزرها وجود ندارد. خوشبختانه حفاریها و یافته های بزرگانی گون گومیلوو در کتاب کشف خزرستان نشان داد که آثار گرانقدری از همین خزران در دست داریم و خوشبختانه به اکثر زبانهای زنده ی دنیا هم ترجمه شده اند.

پس از فروپاشی خزرها، اوغوزها به رهبری سلجوقیان منطقه‌ی را در دست گرفتند، و باز هم قدرت منطقه از دست اعراب خارج شد و بدست حکومتهای ترکان افتاد و زبان اغوزها وارد منطقه‌ی وسیع آذربایجان و آناتولی شد.

این هموطنان، دشمنی خاصی با ترکان دارند و بویژه اینکه اینان تنها خزران را تُرک می دانند در حالی که همه ی محققان این عرصه، آذربایجان را جمعی از قبایل ترک مانند گؤی تورکها، سابیرها، پچنق ها، اوغوزها، آزها، قارلیقها، و دیگران خوانده اند. با شکست خزران همه ی مردم که از بین نرفتند بلکه ماندند و مبارزه را ادامه دادند و با ظهور بابک جانی تازه گرفتند.

البته روایات مختلفی در مورد ترکان وجود دارد برخی به حمایت و تعریف از ترکان است و برخی در ذم آنان. ما از این مسئله هم می گذریم، اما همین ایرانشهریها با آن کار دارند که باید در فرصتی دیگر و نه در رابطه با تاریخ بلکه از دید تئوری ناقص آنان با ایشان گفتگو کرد.

    مورد دوم، مسئله ی زبانِ مردم جهنم و بهشت است که در این موضوع بحث های فراوان صورت گرفته و برخی نظرات ضدبشری هم داده شده است. حتی متاسفانه در صدا و سیمای جمهوری اسلامی همصدا با ایرانشهری ها چنین مطالبی قبلا پخش شده است. البته علمای بزرگی چون علامه طباطبایی و دیگران به عنوان فقیه، این سخنان را غیراسلامی دانسته اند. جای این بحث ها هم اینجا نیست.

در تورق کتب تاریخی می بینیم که غلامانی که از میان اسیران بفروش می رسید ترکان بسیار کمتر از دیگر ملتها بوده اند. تحقیقاتی هم که در سده های گذشته صورت گرفته است نشان می دهد اینگونه اسیران بیشتر ایرانیان بوده اند. دلیل آن هم کاملا مشخص است. همان که گفتم و ترکان اسلام را با طیب خاطر پذیرفته و در برابر اسلام صف نگشیدند. اگر خزران اسلاام را نپذیرفتند از منطقه دور شدند. نقاش و پژوهشگر بزرگ یعنی Giulio Rosati گیولیو روساتی نقاش و محقق ایتالیایی (متولد ۱۸۶۱) تصاویر بسیار زیادی از غلامان را کشیده و معتقد است غلامان بیشتر ایرانیان بوده اند. در آثار نقاشی اش هم ایرانیان را به عنوان غلامان و بردگان کشیده است که در بازارها بفروش می گذارند. این آثار در موزه های اروپایی بویژه ایتالیا نگهداری می شوند. در اسلام برده داری تائید شده، البته راههایی نیز برای آزادی برده در نظر گرفته شده و مردم بدان تشویق شده اند، با اینحال برده داری در اسلام رد نشده است. اما در میان ترکان بدعت هایی در باره ی برده داری را شاهدیم. برده یا کنیز جزوی از مایملک ارباب بشمار می آمد، اما تاریخ نشان می دهد که امرای ترک بجای نامِ برده – نوکر را بکار برده اند و بجای کنیز کلفت را آورده اند؛ به عبارت صحیحتر، کار، انرژی و وقت برده یا کنیز در اختیار ارباب بوده اما جسم و تن او برای خودش بوده است. به همین خاطر با صراحت در دستور چاغری بیگ می بینیم که کنیزکان یا بهتر بگوییم کلفت ها شب ها به خانه ی پدر یا شوهر خود می روند و اجازه ندارند در خانه ی ارباب یا حاکم بمانند مگر خود جای امنی نداشته باشند و خانه ی ارباب را امینتر بیابند. (پطروشفسکی،  اسلام در ایران، ترجمه کریم کشاورز، ۱۳۵۰، ص ۱۳۸). این امر را در سیاحتنامه ی ابن فضلان با توضیحات کامل می بینیم.

با این توضیحات می توان قبول کرد که غلامان در واقع نمی توانستند همان بردگان باشند و اگر بردگان هستند چقدر باید رشادت و توانمندی داشته اند که توانسته اند خلفا را تحت سیطره ی خود بکشند. زیرا در تاریخ می بینیم که ترکان در دربار خلفا همه کاره اند و عزل و نصب خلفا نیز بدست همانها صورت می گیرد. چرا وزرا که از دیگر ملل هستند – البته بر اساس تئوری پردازان ایرانشهری، چنین توانایی را بدست نیاورده اند؟ این امر را جز با تدبیر، توان و موقعیت شناسی ترکان نمی توان توضیح داد. البته تاریخ نگارانی چون خواجه نظام الملک با کینه و نفرتی که از ترکان داشته اند استثناها را عمده کر ده و بزرگتر جلوه داده اند.

اغلب دربارهای سلاطین و امرا و خلفا بودند که غلامانی داشته اند. افراد وابسته به طبقه حاکم چون وزیران و صاحبان دیوان‌ها نیز برده‌های متعدد داشتند. تعداد غلامان خواجه نظام‌الملک طوسی، هزاران تن ذکر شده است. آما اینهمه غلام چکار می کرده اند جز آنکه امور اداری و مملکتی را در دست داشته اند. بنابراین نمی توان اینان را غلام، بلکه کارگزاران نامید. از آنجا که در سرزمین‌های اسلامی، عبارات و الفاظ دینی کاربرد داشت، برای بردگان اغلب عبارت غلام را که به‌معنای فرزند پسر است، به‌کار می‌بردند و سعی می‌شد در ظاهر، از کاربرد عنوان‌هایی چون برده یا عبد اجتناب شود. این بردگان که از خانواده و قوم و قبیله خود جدا افتاده بودند، تربیت و شرایط و آمادگی لازم برای زندگی در یک جامعه و خانواده متمدن را نداشتند. ازاین‌رو سلاطین و امیران و خلفا و دیگران پس از خریدن بردگان، آنها را طی یک برنامه و سازمان منظم، تعلیم و پرورش داده و در مشاغل و کارهای مختلفی چون کدخدایی، خازنی، سلاح‌داری، خدمتکاری سرای، فراشی، طباخی و حاجبی به‌کار می‌گرفتند. تعلیم و تربیت این بردگان یک تعلیم و تربیت آزادانه و آگاهانه نبود، بلکه تعلیم و تربیتی هدف‌دار بود تا از آنها انسان‌های خاصی بسازد که در دوره‌های سنی بالاتر، از عهده کارهای اداری و نظامی خاصی برآیند.

مدیر و هماهنگ‌کننده تربیت غلامان را در دربارهای سلاطین مختلف، سپهسالار، غلام‌سالار یا وُشاقباشی (وُثاقباشی) می‌گفتند که از مقامات بالایی به‌شمار می‌رفت. خواجه نظام‌الملک طوسی در کتاب سیاست نامه گزارشی از کیفیت پرورش غلامان ارائه داده است. این هم اضافه کنم که در سده سوم هجری در بغداد کار به جایی رسیده بود که خلفای عباسی همچون منتصر، مستعین، معتز و مهتدی، به صلاحدید غلامان ترک عزل یا نصب می‌شدند و خلفای معزول به قتل می‌رسیدند. برخی امیران سامانی نیز به‌وسیله غلامان خود عزل یا نصب شدند؛ حتی ابونصر احمد بن اسماعیل سامانی به‌وسیله غلامان خود کشته شد. وضعیت غلامان ترک چنین بود اما دیگر غلامانی که از ملل دیگر بودند هرگز به چنین موقعیتی دست نیافتند.

غلامان پس از تثبیت موقعیت خود در دربار، پیوسته دنبال فرصتی بودند تا از تمام کسانی که آنان را تحقیر و یا توهین کرده بودند، انتقام بگیرند.  وقتی فرصتی بدست می آوردند از امکانات استفاده می کردند و در جناح‌بندی‌ها هم وارد می شدند. بنابراین چنان فرصتهایی را بدست آوردند که هرگونه بدرفتاری و بی‌توجهی، امکان نابودی خودشان را بوجود می‌آورد.

از آن جمله، معتصم وقتی در سال ۲۲۷ در سامره کشته شد و پسرش واثق که از کنیزی رومی(یونانی) زائیده شده بود توسط دو سردار ترک: وَصیف و إیتاخ، کشته شد. همین سرداران ترک – نه غلامان ترک، جعفر برادر او را که مادرش اهل خوارزم بود به خلافت نصب کردند و او را المتوکّل علی الله لقب دادند. دو سردار دیگر ترک، وَصیف و بُغای صغیر، در سال ۲۴۷ق خلیفه منتصر را کشتند. جانشین او مستعین که از نواده های معتصم بود عملا بازیچه ای در دست سرداران ترک بوده است. از این گونه داستانها در تاریخ خلفا بسیار است. (مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، ج ۷، ص ۳۲۲٫)

ترک هراسی و نفرت از ترکان:

ریشه ترک هراسی را می توان در داخل و اروپا بررسی کرد. در اروپا این هراس را  از سه بار تهاجم ترکان در سده های مختلف به اروپا دانست. یک بار در ۱۷۰ قبل از میلاد، بار دوم در سده ی چهارم میلاد و سومین بار در فتح قسطنطنیه شاهد هستیم. در جنگ های صلیبی هم که اکثرا به سود مسلمانا پایان یافته با پرچمدارای ترکان بوده است. این فتح ها و پیروزی ها چنان برق آسا و غیرقابل باور بوده است که تا سده ی بیستم این رعب و وحشت در دل آنان ریشه دوانده؛ در سده های میانه، کلیساها دعاهایی در کلیسا داشته اند و همواره دعا می کردند که خداوندا ما را از شر ترکان رهایی ده!. اوج این ترک هراسی را به سال ۱۴۵۳ که شکل کاملا مذهبی یافت بیان شده است. در سال ۱۸۷۰ این ترک هراسی با عنوان ( missa contra Turcos) تعریف گردید

ترک‌هراسی از سقوط قسطنطنیه و جنگ‌های ترک‌ها در اواخر قرون وسطی  پا گرفت و علنی شد. این تلاشها، از گسترش امپراتوری عثمانی ریشه ‌گرفت. در میانه قرن پانزدهم میلادی توده‌های ویژه‌ای که توده‌ها علیه ترک‌ها نامیده می‌شدند در مکان‌های گوناگون در اروپا مراسم برگزار می‌کردند. پیام این توده‌ها این بود که تنها راه ممکن برای پیروزی در برابر ترک‌ها یاری جستن از خداوند است که یک جامعه مسیحی برای پایداری در برابر ظلم ترک‌ها به آن نیاز دارد. اما اضافه می کنم که این جنگ مقدس در سال ۱۹۷۵ با کشف دومین گنجینه ی بزرگ تاریخ جهان در اولان باتور که کتیبه ای به زبان ترکی و با خط گؤی تورک کشف شد به صلح مقدس تبدیل شدهرچند در ظاهر؛  اما امروز ترک ستیزان آریایی تمام هم و غم خود را صرف یافتن کلمات قصاری هستند که اروپاییان علیه ترکان گفته و نوشته اند. اینان با بولد کردن این مزخرفات ترک هراسی و نفرت نسبت به ترکان را رواج می دهند. این نوکران عقب مانده از قافله ی انسانیت، تئوری نژادپرستانه و استعماری را چسبیده اند که نتیجه اش تفرقه، رفتارهای ضدبشری و عقب ماندگی انسانی است و آینده، افکار و نیات ضدبشری آنان را پس خواهد زد. من اینجا خجالت می کشم از سخنانی که این ضدبشرها گردآوری و تبلیغ می کنند و از میان تماتم مللی که احیانا بر ضد ترکان گفته ای و یا نوشته ای دارند جمع آوری کرده و دارند هی پخش می کنند. متاسفانه در سالهای اخیر این حرکات ترک هراسانه تبدیل به یک فرهنگ ضد ایرانی و ضد انسانی شده است. من بیشتر از این به مسئله نمی پردازم.

   مورد سوم که ارزش پرداختن ندارد اما ایرانشهریها در کوره ی آن می دمند روایاتی است که از قیام ترک ها در آخرالزمان وجود دارد که خرافه پرستان مدرن، از این روایات استفاده می کنند و سعی دارند با تحلیل های آبکی خود، زمان این خرافات را با تحلیل های سیاسی خود به امروز گره بزنند و خبر نابودی ترکان را به اردوغان و ترکیه متصل بکنند.

برگردیم به تاریخ و بویژه نهضت آذربایجان در برابر تجاوزگران. پرجمدار این مبارزه بابک است. مبارزه ی آذربایجان با اعراب ادامه یافت.و بابک از درون همین مبارزه سر بلند کرد.

بابک – اسطوره ی همیشه ی تاریخ است.

تاریخ آذربایجان سرشار از فراز و فرودهای تند، پر از رمز و رازهای باور نکردنی سرزمین عشق و آتش،  و بابک نامی بیاد ماندنی است؛ واقعیتی است همسنگ افسانه؛ اسطوره ایست در تاریخ؛ حقیقتی سخت باور و چهره ای دوست داشتنی و جاودانه؛ بعد از ۱۲۰۰ سال در زادروزش ۱۰ تیرماه هر سال، صدها هزار تن به مناسبت پاسداشت این قهرمان بی باک و حماسه آفرین از تمام گوشه و کنار وطنمان به روستایی در دل کوهستانهای سر به فلک کشیده سرازیر می شود و قلعه ی بابک را مقدس و محترم داشته و دورش گرد می آیند تا نام و یاد او را زنده نگه دارند و از همت و سربلندی وی الهام بگیرند. این مراسم سمبلی شده است برای نشان دادن هویت خواهی مردم که خواسته ها، آرمانها و آرزوهای مردم  را شکل بخشیده و در این حرکتها تبلور یافت.

   امروز بابک سمبل قهرمانی و وطندوستی و ملت خواهی است. امروز در حرکت فرهنگی مردم آذربایجان، بابک سمبل مقاومت، وطندوستی و شجاعت است. پرچم هویت جویی مردم آذربایجان است. مسلما پیرایه های نامناسب این حرکت نیز همراه آنست. مردم ما امروز به دنبال پردازش یک قهرمانند و آرمانهای خویش را در سیمای این قهرمان تجسم می بخشند و چه بسا به چهره ی حقیقی و واقعی بابک زیر خروارها خواسته ی مردم مدفون شود چراکه تاریخ امروز نوشته می شود.

امروز مردم ایران از یک سرافکندگی فرهنگی دچارند. زیرا چیزی از خود ندارند. تئوری هایی را می پردازند که جاسوسانی چون ریچارد نلسون فرای برایشان ساخته و پرداخته است. این سرافکندگی با آثاری تبلور می یابد که خواسته ی استعماترگران است. پورداودها از اوستایی گزارش می کنند که آنان خواسته اند. خوش رقصی های استعمار با ارائه ی خدمات فرهنگی آغاز می شود. میخاییل زَندِ صهیونیست، تاریخ “نور و ظلمت در ادبیات ایران” (البته ایران را تنها فارس می دانستند) را به بررسی می کشاند. ادوارد براون انگلیسی تاریخ ادبیات ایران می نویسد که هنور هم تنها کتاب مرجع ادیبان  فارس است. راستی دلیل این سرافکندگی ایرانی چیست که بهترین تاریخ ادبیات ایران از آنِ ادوار براون، یان ریپکا،  و. . . است، بهترین تاریخ ایران را ایوانف یا پطروشفسکی بنویسد و تمدن اسلامی را آدام متز صهیونیست و گوستاو لوبون و . . . ها بنویسند. آیا دانشگاههای ما بعد از ۷۰ سال پژوهش در باره ی حافظ و سعدی و مولوی و . . . هنوز به مرحله ای نرسیده است که مقاله ای در حد آن دانشجوی ۲۳ ساله ی انگلیسی بنویسد و جایزه ی کنگره ی بین المللی را بگیرد در حالی که اساتیدی در همان کنگره با ۳۰ سال سابقه در تدریس حافظ برای دوره ی دکتری در همان کنگره شرکت کرده بودند؟ آیا هنوز وقت آن نرسیده است که حوزه های علمیه ی ما یک جلد کتاب در باب نهضت های اسلامی بنویسد تا جوانان ما بخاطر درک اسلام به کتابهای این اجانب نیاز نداشته باشند؟

   استعمار در لباس سفیر به تداوم کار فرهنگی رو آورد و بهترین کتابها را نوشت و به ادیبان ایران مدرک و لوح تقدیر اعطا نمود و آنان را به سمت ناسیونالیسم افراطی و توخالی سوق داد، زرتشتی گری، مانوی گری و مزدک گرایی را رونق داد، میترائیسم و مهرپرستی و آئینهای ایرانی ( ! ) را ملعبه ی دست ایران پرستان پوچگرا گردید. مارتن وژمازون “آداب و اسرار و مناسک تشرف به دین مهری” را نوشت؛ ف. کومون از “تاثیر آئینهای ایرانی – مهر – در مغرب زمین” کتابی پرداخت تا بطور کامل ایرانیت را باور ایرانیان کند. میخائیل زند صهیونیست با نگارش آئین زرتشت به مفهوم نژاد برتر پرداخت، برنارد لوئیس اساطیر ایران را ساخت و پرداخت و هویت ایرانی را – در تبیین دو قرن سکوت نوشتند و بعد از آن توانستند به هرچه عرب و ترک و . . . است بتازند. در این گیر و دار بسیاری از ادیبان نیز مصون نماندند و قلم های زهرآلودشان را علیه اتحاد ایرانیان بکار انداختند. اگر تمدن ۲۵۰۰ ساله را در نوکری پهلوی عمده کردند تمدن ۷۰۰۰ ساله را مسکوت گذاردند و ایران را فقط از آن یک قوم مهاجم دانستند و تاریخ ادبیات تنها به زبان فارسی منحصر گشت و هزاران اثر به زبانهای عربی و ترکی در کتابهای درسی حذف گردید. ایرانی یعنی فارس. اقوام دیگر یا بیگانه معرفی شدند یا مهاجم. مشخص است که با چنین دیدی، بابک چهره ای دگرگونه خواهد یافت. او فقط برای ایرانیت ایرانی – که هنوز تعریف هم نشده است – می جنگد. او باید ضدعرب و ضد اسلام باشد. دین او برتر است و چه خوب که خرمدین نامیده شده است. خوشگذرانی که بهتر از قمه زدن و نوحه و ناله است (!!!). پس آستینها را بالا زدند و از بابک چهره ای طبق خواسته های خود: عیاش، بیدین، خوشگذران، مست و سرخوش و ایرانی و . . . ساختند.

   تماشایی است پرداخته های دینی این ادیبان که تعریف آنان از تشیع، بازتابنده ی دیگر عقاید و شیوه های آنان در این فرهنگ سازی است. بینش آنان به تشیع، ارائه ی چهره ای ایرانی از اسلام است و دستاویزی برای بی مرگی قهرمان و امام زمان (عج) که ساخته ی ایرانی برای اسلام است؟! همچنین امامت هم برگرفته از سلطنت هایی چون ساسانی است که نسل اندر نسل قدرت از پدر به پسر می رسد و . . .

نام بابک در تاریخ رسمی همواره با تهمت و افترا ذکر شده است. او را ملحد، شریر، ملعون، زندیق، نابکار، مردی پلید، باده خوار، حرامزاده، راهزن، کافر، دشمن دین و . . . نامیده اند. برای نشان دادن این کینه و نفرت تاریخ رسمی جملات زیر کفایت می کند:

برغم او اکثر محرمات مثل مباشرت با محارم حلال بود.

. . . ایشان همه خرمیانند و در هر سال شبی دارند که مردان و زنان گرد می آیند و چراغها را خاموش می کنند  و هر مردی به هر زنی دست یابد با او نزدیکی کند.

طایفه ای از باطنیان که به ایشان خرمدینان می گویند یعنی دین ایشان چیزی است که بخواهند و آرزو کنند و این لقب بدانان داده اند که محرمات و آنچه را که از آن بهره می برند مباح می دانند.

. . . از مذهب ایشان این قدر یاد کرده شد تا معلوم گردد که آن جماعت چه سگان حرامزاده بودند.

محرمات را مباح دانستند و هر ناشدنی را حلال کردند.

هرگونه تباهی از باده خواری و سرودخوانی و جز آن کنند.

و ایشان از فروع مجوسند و مردانشان مادر و خواهر و دختر را نکاح کنند و به همین جهت ایشان را خرمی خوانند.

می گویند خرمی فارسی است و معنای آن کسانی است که از شهوت پیروی می کنند آنها را مباح می دانند.

راهزنان بی سر و پایان و فتنه جویان بر بابک گرد آمدند.

اما قاعده مذهب آنان این است که رنج از تن خویش برداشته اند. . . و حلال داشتن خمر و مال و زن مردمان و هرچه فریضه است از آن دور بوده اند.

یافتن حقیقت از خلال این همه دشنام و تناقض گویی ها کشف بزرگ تاریخی است. این تاریخ رسمی او را به باطنیان منسوب می دارد، مجوس می شمارد، صاحب مذهب می داند و نهایت خرمدین بدان معنی که لذت پرستی از آن مستفاد می شود می نامد. مورخان رسمی بدون شاهد و سند هم هستند. مورخی می نویسد: بابک در شب کشته شدنش مِی خورده بود.

دیگری گواهی می دهد: در میان جنگ، بابک نشسته بود و مِی می خورد.

  • گویند بابک یک میلیون مسلمان را کشت.

  • – همه روزه از حصار بابک آواز و نای و چنگ و رباب آمدی و می خوردن و پای کوفتن و نشاط کردن ایشان می دیدند یعنی ما از سپاه دشمن نمی اندیشیم.

  • بابک به تباهی عقل پرداخت.

  • از جمله مقاصد ایشان نقل قدرت از مسلمانان عرب به ایرانیان زردشتی بود و در راه هدف خویش حمله ای بسیار سخت بر ضد اسلام و عرب آغاز کردند.

  • حتی مقدسی می نویسد: خرمیان می کوشیدند که ملک را به عجم باز برند و این مقصد را صحن بیاراستند و در نظر جاهلان رونق دادند و محرمانه بدان خواندند و حاصل کارشان تعطیل شریعت و الحاد است.

ابن اثیر در اثر “تاریخ الکامل” خرمیان را معرفی می کند ابن اثیر شاید نخستین مورخی باشد که اطلاعاتی از این دست ارائه می دهد و دیگر مورخان به فراخور دستیابی به این اسناد، آنان را کم و بیش پرورده و بدان شاخ و برگ داده اند و یا خلاصه کرده اند. او در حوادث سال ۱۰۸ هجری نخستین بار به پیدایش خرمیه اشاره کرده و بانی آن را خداش معرفی می کند. در حوادث سال ۱۲۴ از فرقه ی خرمیه ای نام می برد که منسوب به دختر ابومسلم خراسانی است. آنگاه در حوادث ۱۹۰ هجری از خرمیان آذربایجان نام می برد که هارون الرشید به سرکوبی و نابودی آنان دست یازید. در حوادث سال ۱۹۹ نیز از قیام خرمیان می نویسد. البته ابن اثیر این مبارزه را در سالهای بعدتر مثلا در۳۲۱ هم دنبال می کند.

   شهرستانی مورخ قرن پنجم هجری (متوفی ۵۴۶) هم در اثر خود “ملل و نحل” چنین جریانی را نعریف می کند بطوری که دو آیین خرمیه و غالیه را یکی دانسته و معتقد است غالیه بعد از شکست، نام خرمیه می گیرد. جالب خواهد بود که بدانیم شهرستانی نهضت بابک را در بذ بطور کامل و دقیق می شناخته است اما هرگز آنان را به فرقه های مزدکیه منتسب نساخته است. شاید شهرستانی رابطه ای بین بابکیه، مزدکیه و مانویت نمی داند و تنها جزو غالیه و دقولیه می شناسد.

مورخان خلافت عادت داشتند هر نهضت ضد خلیفه را خرمی بنامند یا مزدکی بدانند. مورخین درباری به تبعیت از جوّ غالب، نفع خلافت را مطرح می کردند. در حالیکه مورخان این نهضت بابک یا بذ را خرمی نامیده اند و نه خرمدینی، این لقب خرمدینی در دوره ی پهلوی عنوان غالبی گردیده است. پیوند خرمدینی به مزدک نیز جالب توجه است. تلاش برخی از مورخین و محققان دوره ی پهلوی دوست دارند خرمدینی را به مزدک بچسبانند. نظام الملک می نویسد: “دین خرمی را زن مزدک تاسیس کرد و تاریخ تاسیس این دین به سالهای اول هجری و به هنگام شکست یزدگرد از اعراب بر می گردد. همو اضافه می کند: زن مزدک بنت فاده بعد از مرگ مزدک، مردم را به مذهب شوهر می خواند تا باز خلقی در مذهب او گرد آمدند و گبران و مردمان ایشان را خرم دینان لقب نهادندی و لیکن پنهان داشتندی این مذهب را”.

این سخنان نظام الملک در دوره ی پهلوی مورد تائید اکثریت نویسندگان قرار گرفت و هر یک جملاتی بر آن افزودند و نهایتا خرمدینی را با مزدکیه پیوند زدند.

   دکتر حسن ایراهیم حسن نویسنده “تاریخ سیاسی”، در بررسی تاریخ، یک جانبه به تحقیق پرداخته و تک بعدی به مسائل نگریسته است بطوریکه معتقد است : از طیف خرمیان مزدکی، خرمیان بابکی پدید آمدند که بنیانگزار آن بابک بود که دعوی خدایی کرد و به دوران مامون زحمت بسیار برای دولت عباسیان فراهم کرد و فتنه ی وی تا به دوران معتصم دوام داشت.

همین مؤلف به اصول اعتقادات خرمیان پرداخته و معتقد است : “از عقاید خرمیان، خدا شمردن انسان است. و در جای دیگر می نویسد: از جمله عقاید ایشان قضیه ی رجعت بود”.

و باز می نویسد: “شراب و نوشیدنی را متبرک دانند و مایه ی دینشان نور و ظلمت است. بعضیشان زنان را بر همه مباح دانند و گویند هر چه جان از آن لذت برد و طبع بدان رغبت کند مباح است”.

بد نیست دقت کنیم که همه ی اینها نیز برگرفته از سیاست نامه خواجه نظام الملک است که می نویسد: “از انجام همه فرایض دین چون نماز و روزه و حج و زکات سر باز زنند و شرابخواری را مباح شمارند. و محرمات را حلال و زنان را مشترک دانند گویی اینهمه از مبادی مزدک است. این گروه پیوسته هرچه توانند در ویرانی اسلام بکوشند و به هیچ یک از اهل بیت بستگی ندارند . . . خرمیان و باطنیان یکی هستند”.

   فن فلوتن – خاورشناس آلمانی می نویسد: خرمدین یعنی کسی که لذت را هدف خویش کرده و جز آن چیزی نخواهد.

از محققان ایرانی دوره ی پهلوی که در حق بابک تحقیقاتی انجام داده می توان از سعید نفیسی یاد کرد. او نیز به پیوند بابک و مزدک معتقد است و می نویسد: شاید خرمیان اصلاحاتی در روش مزدک کرده باشند و به همین جهت نام تازه ای – خرمدینی – برگزیده باشند و نام این آئین تازه را خرمدینی گذاشته باشند و چنان می نماید که این ترکیب خرم و دین از ترکیب بهدین بوده است که در باره ی زردشت می گفته اند.

علی اکبر دهخدا نیز در این زمینه همان گفته ها را تکرار می کند. اما اضافه می کند نام شریف و خاطره گرامی او را به تهمت و افترا آلوده اند.

اما عنوان سرخ جامگان نیز به پیروان بابک گفته شده است. این لقب نیز احتمالا ابداع نویسندگان دوره ی پهلوی است چراکه در منابع تاریخی محمره وجود داشته است که بدین صورت ترجمه شده است. کلمه محمره نخست در حوادث سال ۱۶۲ به قیامی به رهبری عبدالقهار داده شده است. در حوادث ۱۳۸ قیام عمرو بن محمد عمر منسوب به زیدیه نیز عنوان محمره مطرح شده است. برای قیام ۱۸۱ نیز این عنوان بکار رفته است. قیام ۲۱۸ نیز توسط ابن اثیر خرمیه نامیده می شود که یعقوبی از آن به عنوان محمره نام می برد.

یاقوت حموی تاکید دارد که محمره همان خرمدینانند. و ابن ندیم نیز تاکید دارد که خرمیان نخستین را محمره می نامیدند. با این تفاصیل طبری و ابن اثیر بابک را خرمی می دانند اما یعقوبی آنان را محمره می خواند.

بابک و پیروانش دقولیه نامیده اند از جمله شهرستانی از جاویدانیان به نام دقولیه یاد می کند و معتقد است آنان در آذربایجان بوده و به غیبت امام موسی قائلند. آنان معتقدند امام صادق نامه ای از ابومسلم خراسانی دریافت کرد که در آن از امام خواسته بود تا خود را برای امامت آماده سازد و امام بدو فرموده بود: هم اکنون که این نامه را به من می دهی کار در عراق تمام است. گویند دلیل دشمنی منصور عباسی با ابومسلم نیز از همین نامه سرچشمه می گیرد و زمانی که از وجود چنین نامه ای مطلع گردید کمر به قتل ابومسلم بست و در نهایت آرزوی خود را عملی ساخت. بنابراین بابک و پیروان او را معتقد به امام موسی می دانند.

از محققان معاصر هستند کسانی که تاکید می کنند بابک از نسل دختری ابومسلم است و حتی عنوان می کنند که جاویدانیان جزو فرقه های واقفیه ی هفت امامی بوده اند و با امامت اما رضا (ع) معتقد نبوده اند. باز برخی آورده اند که بابک و پیروانش با مأموت جنگیده اند اما دلیلی در دست نیست که با امام رضا به دلیل قبول ولایتعهدی مأمون مخالفت کرده باشند.

   اطلاع دارید که نویسنده از حوزه ی علمیه با نام رضوی کتابی نوشته اند تا ثابت کنند قیام بابک برای دفاع از نهضت امام رضا (ع) بوده است و .  . .

اصولا برای یافتن ماهیت و چگونگی هر حرکت تاریخی نمی توان تنها به یک سند بسنده کرد چرا که هر سندی محدودیتهایی دارد و مؤلف با توجه به درک شخصی و امکانات موجود در دسترس و شرایط محیطی ، اجتماعی و سیاسی نسبت به واقعه ای تاریخی قضاوت می کند و یا اطلاعاتی را گردآوری می کند. بنابراین برای پر بردن به واقعیت آنچه در تاریخ رخ داده است می بایست همه ی عوامل دخیل در نحوه ی ساخت و پرداخت آن سند مورد بررسی قرار گیرد از آن جمله باید خودِ مورخ را شناخت و دانست که اطلاعات او در چه حدی است، اطلاعات را چگونه بدست آورده و. . . چرا که ممکن است خود مخالف جریان مورد نظر باشد.

      دوران حکومت خلفای عباسی و نهضت بزرگ بابک نیز در یکی از حساس ترین دوران تاریخ ایران و اسلام رخ داده است. بدیهی است که از جریان عمومی این سرزمین اثر پذیرفته، با حاکمان وقت به مبارزه برخاسته و مورخانی که بدان پرداخته اند در جبهه ی مخالف و وابسته به حکومت قرار داشته اند. بنابراین کاملا آشکار است که این مورخین در پرتو توجه به جریان عمومی تاریخ ، وابستگیشان به خلافت و دستگاه حاکمه چگونه به حرکت بابک می نگرند.

اینک ضروریست تا نگاهی اجمالی به نوشته های خودمانی بیندازیم:

تاریخ یعقوبی

علم تاریخ در عالم اسلام در دوره ی عباسیان آغاز می گردد و عصر عباسی اصولا به دو عصر اول و دوم تقسیم می گردد. عصر عباسی اول از ظهور بنی عباس در سال ۱۳۲ تا اول خلافت متوکل در سال ۲۳۲ پایان می یابد و دور دوم از سال ۲۳۲ تا ۳۳۴ را شامل می شود. در عصر اول، دانشمندان اسلامی اگر اثری تاریخی نوشتند در باره ی سیره ی نبوی، فتح شهرها، احادیث، علم انتساب و غیره بود اما در عصر دوم رشته های مختلفی مانند تاریخ فتوحات و تاریخ سرزمینهای عرب، تاریخ خصوصی و عمومی و جز آن پا گرفت و  دانشمندان کار تالیف و تخقیق را دنبال کردند و آثار ارزشمندی به یادگار نهادند. از مورخان این عصر سه نفر را نام می برند:

ابن واضح احمد بن ابی یعقوب که کاتب اخبار عباسی و مؤلف تاریخ یعقوبی است. متوفی ۲۸۴ق.

ابوحنیفه احمد بن داود دینوری مولف کتاب اخبار الطوال (متوفی ۲۹۰)

ابوجعفر محمد بن جریر طبری مؤلف تاریخ طبری (۲۲۴ – ۳۱۰ ق)

البته یکی هم ابوزید بلخی بود که امروز ایشان نویسنده کتاب تاریخ و البداء نمی دانند بلکه فیلسوف و متکلم می دانند. متوفی ۳۲۴ق.

 

بابک اسطوره ای در تاریخ است. او ۲۲ سال تمام در برابر تجاوز و ستم به مردمش ایستاد و مبارزه ای جانانه به ثبت رساند.

 بر اساس اطلاعات تاریخی به معرفی بابک خواهم پرداخت. کتابی هم که برای این کار در نظر می گیرم کتاب تاریخ طبری است که البته می دانیم مومرخی از قماش خلفاست و وابسته بدانان. بنابراین مخالفت وی با بابک از پیش مشخص است و لذا گفته های وی از دید یک مخالف خوانده می شود با اینحال به نکاتی اشاره می کند که افتخارآفرین است. حتی این دشمنان نتوانسته اند از هیبت انساندوستی، مقاومت و رفتارهای شایسته و قهرمانانه ی وی ننویسند. طبری، یعقوبی، نظام الملک و دیگران در باره ی بابک نوشته اند. بابک در دامنه ی کوه قره داغ و روستای خرم زاده شده است. بنابراین تاریخ طبری را در دست می گیرم و بابک را از این کتاب معرفی می کنم. این کتاب با این مشخصات است: محمد جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ۱۶ جلدی، جلد ۱۳، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ سوم، ۱۳۶۸٫

در این کتاب از ص ۵۷۹۹ الی ۵۸۵۹ مستقیما به نبرد ۲۲ سالله ی بابک پرداخته و در چندین صفحه هم در ابتدا و انتهای نبرد با پیدایش نهضت بابک و تاثیرات آن اشاراتی کرده است. نهضت وی از سال ۲۰۱ قمری باعث آزار خلفای عباسی بوده ، جانشان را به ستوه آورده و در نهایت بسال ۲۲۳ قمری افشین با خیانت او را دستگیر و تحویل معتصم می دهد. یعنی به مدت ۲۲ سال تمام خلفای قدرتمند عباسی را بجان آورده است. طبری می نویسد: خرمیان پیش روی بابک نبیذ می نوشیدند و در سرناها می دمیدند و طبل می زدند. (ص ۵۸۳۲). البته باید دنبال حقیقت ها گشت بنابراین اگر نیمی از این سخن راست باشد نیم دیگرش را دروع است.

بنا بر نوشته ی تاریخ طبری بابک کاروانهای خلیفه را لخت می کرد و به قلعه ی بذ می فرستاد. طبری از این روایتها در صفحات ۵۸۱۹، ۵۸۲۷ و ۵۸۴۹ نوشته است.

 بابک قهرمان ترک است برای اثبات این امر نام او بابک است و نام اسبش قاراقاشقا. هر دو در ترکی امروز هم معنای مشخص و ثابتی دارد. اما نام سرداران وی بیشتر ما را مطمئن می سازد:

به اسامی سردارانش دقت بفرمایید:

ترخان (ص ۵۸۲۳)،

آی تاخ(ص ۵۸۲۴)،

سول ار تکین(۵۸۲۴ص )،

ارشیق(ص ۵۸۰۷)،

آذی

عصمت.

طبق متن تاریخ طبری جز این شش تن نام دیگری نیامده است. جالب هم اینجاست که در خلال مبارزه به زندگی هر یک از این سرداران می پردازد. از آن جمله ترخان بزرگترین سردار بابک است که اهل مراغه بود و خانواده اش در مراغه ساکن بوده است و او وقتی روزهای آخر نبرد را حس می کند از بابک اجازه می گیرد تا نخست به خانواده اش سر بزند و با خیال راحت در اختیار مبارزه قرار گیرد. جاسوسان افشین از سفر ترخان به مراغه باخبر میی شوند. افشین ضمن تعقیب وی، دستور می دهد تا حد ممکن او را زنده دستگیر کنند. اما ترخان قهرمانی نیست که زنده اسیر گردد بنابراین تا پای جان به نبرد با سربازان افشین می پردازد و در نهایت در همان مراغه کشته می شود (ص ۵۸۲۳). طبری در ص ۵۸۲۴ عنوانی مستقل به صورت سبب کشته شدن طرخان – سردار بابک می نویسد. افشین به تُرک وابسته اسحاق ابن ابراهیم که در مراغه بود نوشت و دشتورش داد که شبانه سوی آن دهکده – که خانواده ی طرخان در آن ساکن بود برود و وصف آن را بگفت و طرخان را اسیر بگیرد و بفرستد یا بکشد.

دیگر سرادار بابک آی تاخ است به معنی آسمان ماه، البته لازم به یادآوریست که خلیفه هم در دربارش سرداری به همین نام دارد. اما آیتاخ بابک قهرمانی نترس است و در راه آرمانهای مردمی و در برابر تجاوز کشته می شود. برخی در معنای آیتاخ آن را ایتاخ و عربی دانسته است یعنی چیزی از کسی رسیده باشد.

سول ار تکین دیگر سردار بابک است که با ۲۰۰ کس نزد بابک آمده و به مبارزه ی وی با متجاوزان پیوسته است. (ص ۵۸۲۴).

ارشیق نیز نام سرداری دیگر است که امروز نام روستایی به همین نام در اردبیل وجود دارد. او نیز قهرمانی ها نشان داده است.

 نام قهرمانان بابک همگی به زبان ترکی است. در اینجا نام آذی نیز به چشم می خورد که با تحریف به آذین نامیده شده است. آذی یعنی از قبیله ی آز که نام یکی از قدیمی ترین قبایل ترک نسب است و نام آس یا آز در بسیباری از اسامی جایها وجود دارد مانند آستار، آراز، آسیا و غیره. (ص ۵۸۴۲) طبری در حمله ی افشین به گروه آذی پرداخته و طرفداران او را از کوه به دره ریخته اند (ص ۴۸۴۲ و ۵۸۴۳). اما گویا امان نامه ای به خود آذین داده است. صحبت های بین افشین و آذی در ص ۵۸۴۳ آمده است.

در این بین تنها یک نام عربی با عنوان عصمت وجود دارد که بنا به نوشته ی طبری، این سردار یک کرد است. او وقتی اسیر افشین می گردد از راهی که در پیش گرفته بود برمی گردد و اطلاعات راجع به بابک را در اختیار دشمن می گذارد. اما جالب است بدانیم که بنابنوشته ی طبری، افشین او را به دربار و به خدمت معتصم خلیفه می فرستد که اطلاعات کاملی را از قلعه ی بذ به خلیفه ارائه داد. معتصم او را در زندان نگه داشت اما واثق که خلیفه شد سر از تنش جدا کرد و معتقد بوده است کسی که به بابک خیانت کند از خیانت او نسبت به خلیفه ایمن نتوان بود. (ص ۵۸۰۵۵). داستان عصمت و خیانت وی نیز به تفصیل در صفحات ۵۸۰۵ آمده است که نشان می دهد بسیاری از یاران خود را به مسلخ برده است.

   از اینها که بگذریم شخصیت بیاد ماندنی خود بابک است که بعد از ۲۲ سال نبرد سهمگین در لحظه نیز رشادتی بیادماندنی تر از خود بر جای می گذارد. سخنان وی نیز بسیار زیبا و ماندنی است. او به پسر خود نصیحتی می کند که طبری آنرا نیز ضبط کرده است. طبری می نویسد: “یک روز که زنده باشی و سالار باشی از آن بهتر که ۴۰ سال زنده باشی و بنده ای باشی زبون”. (ص ۵۸۴۶).

در هر حال مرگ بابک باشکوهتر از زندگی او نیز هست. بابک توسط حاکم ارمنی – سهل ابن سنباط با حیله و نیرنگ و با جاسوسی به افشین دستگیر می شود. بابک بعد از اساراتش در دست افشین رو به سهل کرده و می گوید: “مرا به چیزی اندک به یهودان فروختی، اگر مال خواسته بودی و طلب کرده بودی ترا بیشتر از آن داده بودم که اینانت می دهند”. (ص ۵۸۵۲).

نکته ی جالب و عبرت آمیز دیگری که از بابک در تاریخ طبری نوشته شده است و نمی توان از آن گذشت وطندوستی و ملت پرستی اوست. طبری می نویسد: افشین از بابک می پرسد: من می خواهم ترا به سفر ببرم. بنگر از ولایت آذربیجان به چه چیز مایلی؟

گفت: میل دارم شهرم را ببینم.

پس افشین در یک شب مهتابی کسانی را همراه بابک سوی بذ فرستاد که در آن بگشت و تا به وقت صبح کشتگان و خانه ها را نگریست و آنگاه وی را به نزد افشین باز بردند. (ص ۵۸۵۳). این حکایتی جز وطندوستی بابک و وفاداریش به مردم خویش نیست.

افشین بابک را به سامره می برد. در حالی که خود سوار بر اسب است بابک را بر پشت فیلی نشانده است. برادرش عبداله نیز بر اسب نشسته بود و همر اه بابک ره می سپرد.عبداله به بابک نزدیک می شود و می گوید: برادر، بو جلال و شکوه فریب دهنده است. خود را باید برای مرگ آماده کنیم. بابک به برادرش چنین پاسخ میدهد: جز مرگ راهی در پیش نیست، اما چنان در مرگ خود هراسی بر دل خلیفه بیندازم که چنین هراسی در زنده بودن من نداشته است (۵۸۵۵).

بابک را به سامره می بردند سوار فیل کرده بودند تا انگشت نمای مردم باشد. در طول راه مردم در دو صف ایستاده و به قد و بالای بابک می نگریستند. ولی اکثرا گریه می کردند. میان وی و بابک نیم میل فاصله بود. زنان و کودکان که در جایگاه بودند او را بدیدند، به چهره های خویش زدند و بانگ برآوردند و گریستند چندان که صداهایشان بلند شد.

افشین که گریه ی مردم را می دید فریاد می کشید: شما دیروز می گفتید: اسیرمان کردند. اما امروز بر او می گریید. لعنت خدای بر شما باد.

گفتند: با ما نیکی می کرد. (ص ۵۸۵۳).

مرگ بابک یک افسانه و یک اسطوره و سرشار از قهرمانی است. او را به سرای معتصم می برند. وقتی داخل می شود بابک چنان بی اعتنا است که سبب خشم خلیفه می شود. خلیفه پرسید: با کدام دست قشون مرا کشتی؟ گفت با دست رات. دستور داد دست راستش را بریدند. بابک گفت با دست چپ نیز بسیاری از رشمنان را کشته ام. معتصم دستور داد دست راستش نیز بریدند. بابک دست خون آلودش را به صورت مالید. خلیفه پرسید: ای کافر چرا چنین می کنی؟ گفت: خون از تنم می رود و رنگ چهره ام می بازد. می خواهم مردم بدانند که بابک در برابر دشمن هم سرخ گون ماند. خلیفه تحمل نتوانست کند و ششیر گرفت و در شکمش فرو برد. بابک بر زمین افتاد. این بخش را از سیاست نامه ی خواجه نظام الملک آوردم.

   البته ما آذربایجانیان هنوز هم باور نداریم بابک مرده باشد. او هنوز هم زنده است. در دربار خلیفه شاعری بود بنام ابوتمّام حبیب ابت طائی (۱۸۸ – ۲۳۱ق). این شاعر خلیفه شاهد این شهادت بوده است. وی منظومه ای در باره ی بابک سروده است که در تمام ادبیات عرب مشهور است. طبری به این منظومه اشاره می کند و البته از شعرایی دیگری چون حزام نیز نام برده است. طبری بخشی از شعر طایی را نیز ذکر کرده است.(ص ۵۸۵۹).

نام اسب بابک قاراقاشقاست. طایی در منظومه اش چنین می سراید که وقتی بابک را از آذربایجان به سامرا می آورند اسبش قاراقاشا نیز جدای از کاروان ولی همگام با کاروان به سامرا می آید. ابوتمام می نویسد: شب شهادت بابک قاراقاشقا آنچنان شیهه می کشید که شب تا صبح کسی در سامره نتوانست بخوابد. صبح فردا قاراقاشقا راهی آذربایجان شد و به دیار خود بازگشت. آنگاه به بالای کوه ساوالان رفت و شیهه کشید و بابک را صدا زد. چون از بابک صدایی نشنید به دریاچه ای که در قله ساوالان هست فرورفت. گویند قاراقاشقا هر سال روز شهادت بابک از دریاچه بیرون می آید و شیهه می کشد و بابک زمان را می طلبد. چون از ظهور بابک خبری نمی گیرد دوباره در دریاچه فرو می رود تا سالی دیگر. او منتظر است تا به صدایش پاسخ داده شود.

   اما دوستان، شما می دانید که اسب های کوراوغلو – قیرآت و دورآت نیز از اسبهای دریایی اند. از مادیان دریا در وجود آمده اند. یعنی تاریخ قهرمانی آذربایجان همچنان زنده است . چنین خواهد بود.

قایناقلار:

محمد ابن جریر طبری، تاریخ طبری، توجمه: ابوالقاسم پاینده، تهران، چاپ پنجم، انتشارات اساطیر، ۱۳۷۲٫

م. کریمی، بابک حماسه ای در تاریخ، زیر چاپ.

م. کریمی، آت گؤلو، مجله اینجی دنیزیم، شماره ۱۲، ۱۳۹۳٫

پطروشفسکی، ایرام در ایران، ترجمه: کریم کشاورز، تهران، ۱۳۵۰٫

علی اصغر خبره زاده، نور و ظلمت در ادبیات ایران، تهران، ۱۳۵۴٫

مصطفی رحیمی، بابک، اسطوره ای در تاریخ، مقاله ای در مجموعه ی “نور و ظلمت در ایران”، تهران، ۱۳۵۴٫

نظرات

  • عقل سالم می تواند درک کند که آتش و آتش پرستی در اقلیم های سرد و یخبندان شمال مقدس و نجات بخش و متعالی تصور شود. اما تصور مقدس بودن آتش در گرمای جهنمی خوزستان و شوش و مناطق جنوبی برای عقل سالم و منطقی باور پذیر نیست. دین آتش پرستی و تعلق آن به اقلیم های سرد دلیل دیگری بر صدق نوشته های تورات در شمالی بودن کوروش و هخامنشیان است.

ارسال دیدگاه