تاریخ آذربایجان از پگاه تاریخ تا امروز – ۴۱

متن سخنرانی

م. کریمی

۱۹/۰۶/۱۴۰۱

جنبش مشروطه

از تاریخ سخن می رانیم. می دانیم جبر تاریخ وجود دارد و هر رویدادی بر اساس شرایط خاصی صورت می گیرد و برای فهم هر پدیده ای در تاریخ، باید آن حادثه را در شرایط زمانی خودش مورد بررسی قرار داد. در عین حال که جبر تاریخ وجود دارد فعالیت آگاهانه نخبگان نیز در روند تاریخ بسیار مؤثر است. ضرورت های اقتصادی از عوامل مهم در رویدادهاست. نگرش ایده آلیستی ما را به انحراف می کشاند. نقش اندیشمندان اینست که از  راه شناخت علمی جهان و جامعه و طبیعت ، جامعه و فکر را تغییر می دهند. جنبش مشروطه از این قاعده مستثنی نیست.  امروز با تفاوتهای فاحشی در تبیین این جنبش روبرو هستیم و بیشتر اندیشمندان برای فرار از انگ خوردن کمتر به بحث در این مساله تن می دهند. و یا وابستگی خاصی دارند. ما باید این واقعه را با حوصله و با پیش هم قرار دادن تک تک موضوعات و در عین حال نظرات مختلف بررسی کنیم وگرنه با خواندن یکی دو کتاب – که البته برخی به خواندن یک مقاله که آنهم بیشتر شبیه یم بیانیه است اکتفا می کنند و فتوا می دهند. همه چیز را سیاه سیاه دیدن و یا سفید سفید دیدن درد اصلی این دوستان است. البته به یک تنبلی نویسندگان آذربایجان اشاره می کنم که در این مورد بخصوص تلاش مورد نیاز را انجام نداده اند. بطوری که امروز تنها به تفرقه تبدیل و کمک می کند.

   هرچند همواره از مشروطیت بعنوان انقلاب نام برده می شود ولی باید این حرکت را از نظرگاه سیاسی یک جنبش دانست زیرا انقلاب شامل تغییرات کلی، و تبدیل آن از یک طبقه به طبقه ای دیگر و تغییر تمام عناصر آن دانسته می شود؛ در حالیکه با جنبش مشروطه نه نظام تغییر یافت و نه تحولات شگرفی که انتظار است وجود نداشته است. همچنین باید تاکید کرد که با این جنبش تغییر حکومت در کار نبوده است یعنی در تمام آثار تئوری پردازان و مبارزان آن دوره نشانی از اراده برای تغییر حکومت نیست این موضوع را از آثار تمامی نویسندگانی که از اجرای قانون، آزادی سخن گفته اند می توان با وضوح تمام مشاهده کرد از جمله آخوندزاده، طالبوف، میرزاملکم و دیگران سخنی از تعویض شاه هم در میان نیست، اما در جریان همین قیام مردم تبریز دو موضوع را می توان مشاهده کرد: یکی مبارزه تا پای جان برای تغییر محمدعلی شاه و جانشینی او از همان خانواده قاجار و دیگری، تهدید دولت مرکزی در صورت ندادن حق آذربایجان – جدایی اش از تنه ی ایران. بنابراین مشروطیت را یک جنبش می دانیم.

جنبش مشروطه، مجموعه کوشش‌ها و رویدادهایی در نظر و عمل است که برای محدود شدن اختیارات پادشاه در نظام سلطنتی و نهادینه‌سازی حقوق اساسی مانند حاکم شدن قانون آزادی، عدالت آغاز شد، و به پادشاهی مطلقه به مشروطه منجر گردید. این جنبش از سال ۱۲۸۴ خورشیدی با وقوع اعتراضات جنبش مشروطه شروع شد و با شکست استبداد و پایان حکومت محمدعلی شاه در مرداد ۱۲۸۸ پایان یافت.

   همانگونه که در هفته های پیشین گفته شد اصلاحات برای همگامی ایران با تحولات اروپا در زمان ناصرالدین شاه و توسط خود او آغاز شد. او نخستین بار مقام صدراعظمی را به هیئت دولت مرکب از ۹ نفر تغییر داد، سپس مجلس مصلحت را بنا نهاد و در سومین گاه دیوان عدلیه را پایه ریزی کرد. اما رجال سیاسی زمان از زیر بار مسئولیت فرار کردند و نتوانستند اصلاحات آغاز شده توسط ناصرالدین شاه را تداوم ببخشند. همه ی منتقدان آن دوره از آخوندزاده تا ملکم و دیگران اعتراف کرده اند که ناصرالدین شاه از نظر اندیشه و کشورداری بسیار جلوتر از تمام رجال سیاسی ایران بوده و آگاه به مسائل بوده است. بنابراین در خلاء وجود رجال سیاسی لازم، اعتراضات مردمی برای تغییر ضروری دانسته می شد. اما ترور شاه اوضاع را بهم ریخت. هرچند مظفرالدین شاه در عرض ۱۴ سال از سلطنت خویش دنبال کارهای پدر را گرفت ولی اوضاع بهم ریخته تداوم یافت و جنبش مشروطه خواهی توسط ایشان بی آنکه قیامی خونین را سبب گردد با امضای او تقریبا به نیمه راه رسید. بعد از مرگ او و بر تخت سلطنت نشستن محمدعلی میرزا و مخالفتش با مشروطیت، مردم تبریز پیش از همه وارد میدان شد و در نهایت با خلع وی مشروطه را دوباره زنده کرد. اما دردسرهای آذربایجان از همینجا شروع گردید.

ریشه‌های فکری مشروطه‌خواهی به سال‌های سلطنت ناصرالدین شاه بازمی‌گردد که ایرانیانی به واسطه فعالیت، تحصیل یا تجارت در اروپا و عثمانی با مظاهر پیشرفت در غرب آشنا شدند و تلاش کردند به نحوی حاکمان ایران را مجاب به اصلاحات کرده، مردم ایران را متحول نمایند. اما، به‌طور مستقیم، نخستین جرقه این جنبش در سطح سیاسی در ۲۱ آذر ۱۲۸۴ زده شد که علاءالدوله، حاکم تهران ، چند تن از تاجران خوشنام تهران را به خاطر افزایش قیمت قند، فلک کرد. در پی این جرقه، سلسله‌ای از اعتراضات و بست‌نشینی‌ها به رهبری دو عالم دینی سرشناس تهران، سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی شکل گرفت. مجموعه اعتراضات متعاقب آن، نظیر مهاجرت علما و مردم به قم و بست‌نشینی اصناف در باغ سفارت انگلیس به نام انقلاب مشروطه نامیده می‌شود. در همین دستاوردها باید تردید می کردیم.

از چند کتابهایی که در این مورد در همان زمانها نوشته شده است نام ببریم.

   منابع تاریخی در مورد مشروطه را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد؛ کتاب‌هایی که در زمان وقوع مشروطه نوشته شده‌اند، (تاریخ بیداری ایرانیان از ناظم الاسلام کرمانی / انقلاب مشروطه و تاریخ هیجده ساله آذربایجان از احمد کسروی / تاریخ انقلاب آذربایجان و بلوای تبریز از محمدباقر ویجویه ای / قیام آذربایجان و ستارخان از اسماعیل امیرخیزی / قیام آذربایجان در انقلاب مشروطیت ایران از کریم طاهرزاده بهزاد)، کتاب‌هایی که آنها را سال‌ها بعد از دوران مشروطه، و توسط معاصران مشروطه و یا نویسندگانی که خود شاهد حوادث و رخدادهای این جنبش بوده اند نوشته‌اند و کتاب‌هایی که آنها را تاریخ‌پژوهانِ پس از مشروطه نوشته‌اند. حقیقت اینست که برای یافتن حقیقت باید کتابهایی که از دیدگاههای مختلف نوشته شده اند خواند و مقایسه کرد. زیرا هر یک از این مورخان یا پژوهشگران دیدگاه خاص خود را دارند. همچنین برخی کتابها را خارجیان نوشته اند. برخی را نیز خارجیان نوشته اند مانند: اختناق ایران از مورگان شوستر / تاریخ مشروطیت ایران از ادوارد براون، که می دانیم اینان جزو ماسونها بوده و آمده اند تا تاریخ و ادبیات برای فارس ها بنویسند) چند کتاب و گزارش نیز از وزارت خانه های انگلیس و روسیه بیرون آمده و ماهیت دخالت آنان را نیز نشان می دهد. در این میان کتاب (محمدامین رسولزاده، گزارشهایی از انقلاب مشروطیت ایران، ترجمه: رحیم دئیس نیا، شیرازه، ۱۳۷۷٫) از اهمیت خاصی برخوردار است. در دهه های اخیر نیز چند کتاب از طرف آذربایجانیان که البته بیشتر در باره شخصیت های این جنبش نوشته شده اند حائز اهمیت هستند مانند: رحیم رئیس نیا / عبدالحسین ناهیدی آذر، دو مبارز جنبش مشروطه / نصرت اله فتحی، دیدار همرزم ستارخان / عبدالحسین ناهیدی آذر، سه مبارز مشروطه (امیر حشمت نیساری، میرزا وراله یکانی، زینب پاشا) / عبدالحسین ناهیدی آذر، شیخ محمد خیابانی / زنان در نهضت مشروطه، ژانت فاری، ترجمه: دکتر جاد یوسفیان / نقش بابیان و بهائیان در انقلاب مشروطه / رحمان هاتفی، انقلاب ناتمام / علی آذری، قیام خیابانی / هوشنگ ابرامی، سردار ملی / بهرام خیابانی، نطق های شیخ محمدخیابانی / ستارخان و جنبش آذربایجان، ترجمه: پرویز شاهمرسی / م. عافیت، پژواک سیای ستارخان در ادبیات آذربایجان، ترجمه: اسد بهرنگی / عباس پناهی ماکوئی، حماسه ستارخان، ترجمه: کیخسرو کشاورزی / دکتر محمدحسن پدرام، ستارخان در آئینه زمان / دکتر محمدحسن پدرام، مجموعه سخنان ستارخان).

کسروی بعنوان ناظر، اما به دگراندیش بودن مشروطه‌خواهان رادیکال اشاره نکرده است.

ملک‌زاده و یحیی دولت‌آبادی هم از بیم تعصبات مذهبی، وابستگی‌های محرمانهٔ مذهبی و ایدئولوژیک رهبران مشروطه را فاش نکردند .

مهدی ملک زاده مجموعه ۷ جلدی در تاریخ انقلاب مشروطیت ایران / و محمود محمود نیز در مورد دخالتهای کشورهای خارجی در این جنبش آثاری را ارائه داده اند.

نکته ی دیگری که حائز اهمیت است اینکه هر انقلابی مراحل خاص خود را دارد، که در هفته های قبلی از بیداری روشنفکران و ابراز عقیده ی آنان در لزوم تغییر اساسی در بینش و اداره ی کشور صحبت کردیم. بدین نکته هم باید توجه کرد که طیف های مختلفی در هر انقلاب یا جنبش وارد عمل می شوند برخی در ابراز عقیده باقی می مانند و اهل عمل نیستند. طیفی دیگر مراحل بی دردسر انقلاب را همراهی می کنند و برخی تا آخر حرکت و کسب نتیجه به راه خود ادامه می دهند. اینان کسانی اند که با انقلاب چیزی ندارند از دست بدهند و لذا تا آخر کار انقلابی باقی می مانند که اینان را معمولا طبقه ی پایین جامعه می نامند. البته شاید نظری باشند که جامعه را از نظر طبقاتی تقسیم بندی می کنند. البته کسانی که در نیمه راه مانده یا تبدیل به دشمن می شوند یا فرصت را غنیمت شمرده و تنها منافع فردی خود را دنبال می کنند. هر انقلابی از این چهره ها فراوان دارد و جنبش مشروطه پر است از این نیروهای فرصت طلب. البته در این جنبش نمی توان سیاست های انگلیس را نادیده گرفت که براساس سیاستهای چندین دهه حتی چندین سده اش، در نهایت حکومت قاجار را پایین کشید و سلسله ی پهلوی را بالا آورد. توجه هم داشته باشیم بین همین جنبش – یعنی امضا مشروطه تا تغییر سلسله ی قاجار، ۱۹ سالی فاصله است و در این مدت نیمه راهان و فرصت طلبان دست در دست انگلیس کارها را برای نابودی مشروطه پیش بردند.

اقشار مختلف و گروههای مختلفی در این جنبش همکاری داشتند. حزب اجتماعیون عامیون باکو در این حرکت تاثیر فراوان داشته اند. زیرا آنان انقلاب ۱۹۰۵ را پشت سر گذاشته و تجربه های خود را در حرکت آذربایجان در خدمت مبارزان تبریز گذاشتند. همچنبن آذربایجان از انقلاب ۱۹۰۵ الهام گرفت و راهنمایی های آنان همواره یکی از عوامل پیروزی ستارخان بوده است.

   نکته ی پراهمیتی که معمولا در این جنبش مد نظر قرار می گیرد، مساله زبان ترکی است. مظفرالدین شاه زمینه رسمیت یافتن زبان تورکی را در ایران فراهم کرده و طی فرمانی به وزارت معارف کشور، امر تدریس زبان تورکی و اعتنا به آموزش زبان تورکی در مناطق تورک ایران را صادر کرده بود. او به هویت ملی – اتنیکی خود مباهات می کرد و دارای شعور ملی تورک بود. فرمان او نشانگر رشد و اعتلای هویت و شعور ملی ترکی در میان تمام ترکان بود اما تردید نکنیم که برخی از نویسندگان به هویت ایرانی توسل می جستند.

   اما از سوی دیگر، اقدامات انگلیسی ها در جهت پیشبرد پروژه ی فارس سازی ایران بسیار قوی و برنامه ریزی­شده بود و به هر طریقی اصلاحات را دور زد. در حالیکه آذربایجان و بویژه تبریز برای مبارزه با استبداد و پیاده کردن قانون مبارزه می کرد انگلیس در جنوب ایران توطئه های خطرناکی را پیش می برد. البته سالهای بعد همین توطئه را در خود آذربایجان نیز پیاده می کند. بدین ترتیب که وقتی آذربایجان درگیر جنگ با روسیه ی متجاوز در آذربایجان است و بحق از کیان ملی و ناموسی خود دفاع می کنند انگلیس به شیوه های مختلف سران اصلاحات را حتی از خود قاجار به قتل می رساند که از آن جمله قتل ناصرالدین شاه و امیرکبیر، حلقه هایی از سلسله قتل های زنجیره ای انگلیس هستند. انگلیس با روی کار آمدن مظفرالدین شاه و شناختش از ضعف شاه قاجار، جاسوسان و حقوق بگیران خود را بر مسند قدرت می نشاند.

   اما مهمترین توطئه ی انگلیس که کمتر بدان توجه شده است توطئه ای است که انگلیس در جنوب ایران و بدور از آذربایجان پیش می برد که چاههای نفت در آنجا قرار دارند. او برای غارت آمده است و برای راحتی غارتش از تفرقه و تجزیه استفاده می کند. در جنوب ایران و در همان شهرهایی که چاههای نفت قرار دارند ترکان یعنی قشقایی ها را از منطقه دور می کند. قشقایی ها را از گچساران ، مسجد سلیمان و غیره می کوچاند و بجای آنان ایل بختیاری را جایگزین می سازد و از میان آنان فرماندمان ارتشی را به تهران می کشاند. سیاست انگلیس بر این مبنا بوده است که ایران را مستعمره ی خویش سازد و راه را برای هندوستان هموار کند و به همین خاطر هم دست روسیه را به عنوان رقیب در شمال ایران باز می گذارد.

   وقتی محمندعلی میرزا بعد از مرگ مظفرالدین شاه بر تخت می نشیند با مشروطه مخالفت خود را آغاز می کند. با به توپ بستن مجلس، تبریز بپا می خیزد و از قانون مشروطه دفاع می کند. اینجاست که مبارزه ی برحق مردم آذربایجان پر قدرت پیش می رود و ستارخان و دیگر نیروهای انقلابی برای حفظ آرمانهای مشروطه وارد میدان می شوند و جانفشانی ها می کنند. محمدعلی شاه به سفارت روسیه پناهنده می شود. درست در همین ایام روسیه با استفاده از پناهجویی محمدعلی شاه وارد تبریز شده و به قلع و قمع مبارزان آزادی و قانون می پردازد. آیا ستارخان می بایست دست از مبارزه بردارد؟ تسلیم روسیه شود؟

بله درست است انگلیس با آسیمیله کردن ملیت های مختلف ایران زمینه را برای یک هویت جدیدالتاسیس فارسی و ناسیونالیسم فارسی آماده می سازد. در همین مسیر استفاده از نخبگان آذربایجان یکی از بهترین شیوه های استعماری بود و موفق هم شد. اما باید امروز دقت کنیم و با تجزیه و تحلیل صحیح رویدادها نتیجه بگیریم. و گرنه با یکی دو مقاله و یا کتاب نمی توان به کنه حقیقت پی برد. اینقدر ساده نگر نباشیم. وقتی هم تلاش تبریز به نتیجه می رسید و محمدعلی از سلطنت خلع شد انگلیس کارش را قوت بخشید. بلافاصله هیئت دئیسه ی انقلاب تشکیل داد. اعضای آن چه کسانی بودند از آذربایجان سیدحسن تقی زاده و امثال او بودند و بقیه از عناصر سرسپرده ی انگلیس. با پیروزی مشروطه، یپرم خان عضو هیئت رئیسه ی انقلاب مشروطه شد و ریاست شهربانی تهران را بدست آورد و توانست در قتل ستارخان نقش پیروز خود را ایفا کند. چرا ستارخان باید کشته شود؟ مگر ستارخان که لقب سردار هم بدیشان داده شد واقعا برای مشروطه تلاش نکرده بود؟ از همینجا باید دقت کرد که در تهران تمام مزدوران انگلیس جمع شده و مسندهای قدرت را در دست گرفته اند. دوستانی که ستارخان را نقد می کنند بدین رویداد دقت نمی کنند و کل جنبش قانون خواهی، آزادیخواهی را زیر سوآل می برند. مشروطه جزو ضروریات تاریخ بوده است چون علاوه بر استبداد، تجاوز خارجی هم اضافه شده بود. مردم از ستم بستوه آمده بودند. اما اداره ی مبارزه در وسعت تمامیت ایران می بایست در نظر گرفته می شد. در حالی که آذربایجان سرگرم خود شده بود و از دسیسه های انگلیس بیخبر. هرچند روسیه و انگلیس دست در دست هم داده بودند.

    دقت کنیم که در طیف مبارزان نیز نفوذ وسیعی صورت می گیرد. با شناخت تنی چند از این رفیقان نیمه راه یا نفوذی می توان به حقیقت نزدیکتر شد. از آن جمله یپرم خان معروف – یپرم داوید یان گانتاکسی عضو اصلی داشناکسیون ارمنی جای دارد. او در کشتار باغ مدیریه رشت نیز نقش داشت. کشتار مردم رشت بدست او و همپالکی هایش بود. البته در سالهای ۱۹۰۵ رفت و آمدهایی به آنسوی ارس نیز داشت

   یکی دیگر از عوامل انگلیس که ارمنی بود پطروس ملیک آندریاسیان بود که بعد از اعلان مشروطیت به تبریز آمد و مسئول مالیات و دارایی شد. او هم از عوامل نفوذی انگلیس در قلب آذربایجان بود.

گریس خان دانیلیان از داشناق های تروریست به عنوان دادستان مشهد و سپس فرماندار خوزستان می شود. او از دوستان نزدیک یپرم خان است. علی قلی خان سردار اسعد از روسای بختیاری و از رهبران نظامی انگلیس که سفرهای چندی به هند هم داشته تا از نزدیک و مستقیم با سفرای انگلیس در برنامه  ریزی ها ایفای نقش داشته باشد. فتح تهران هم با برنامه ی از پیش تعیین شده ی انگلیس بوده است. اسناد وزارت امور خارجه ی انگلیس نشانگر این برنامه ها هست.

دقت کنیم که هیئتی که در تهران با نام هیئت حکومت تشکیل شد و وظیفه ی بقول امروز شورای انقلاب را بر گردن داشت عبارت بودند از: سردار اسعد بختیاری، سید حسن تقی زاده، حسین خان نواب، محمدولی خان تنکابنی، حعفرقلی خان بختیاری، وثوق الدوله، حکیم المُلک و چند نفر دیگر. این انتخاب را چه کسی جز انگلیس کرده بود؟ تردیدی نیست که تبریز و آذربایجان وفادار به قاجار بودند. حرکت شهرهای مختلف مانند اردبیل، خلخال، قاراداغ و زنجان در راه مشروطه علیه همین هیئت حکومت بود، آنان بپا خاستند اما سرکوب شدند. بیدار شدند اما تهران قدرت خود را یافته بود و سیاست ها مستقیما توسط انگلیس دیکته می شد. البته تا آوردن رضاخان بر سر قدرت، ۱۹ سال فاصله است. سیاست های انگلیس همچنان برای پیشبرد پروژه ی فارس سازی ایران ادامه دارد.

اما سیاست انگلیس در جنوب و در میان بختیاریها بسیار قویتر بود. از میان بختیاریها چندین سردار انتخاب می شود. دقت کنید: سردار اسعد بختیاری، سلطان محمدخان اشجع ، صمصام السلطنه، ضرغام السلطنه، خسروخان سردار ظفر، سالار محتشم، مرتضی قلی خان صمصام و دیگران. همه از بختیاریها انتخاب شده اند تا با منتخبین اصفهان و دیگر شهرها به تهران رفته و تهران را فتح کنند و قاجار را از قدرت براندازند. اما باز هم نمی توانند قدرت را از قاجار بگیرند و مجبورند احمدشاه را بر تخت بنشانند. دلیل این عدم توانایی مقامت مردم آذربایجان و حمایت از قاجاریان است.

   حرکت های بعدی تداوم جنبش مشروطیت در آذربایجان نشانگر این مقاومت است. اعدام ثقه الاسلام و جنبش شیخ محمد خیابانی تداوم همین حرکتهاست. توطئه های انگلیس در برابر آذربایجان چنان شدت و حدت می یابد که جیلوها و سیمیتقوها را به میدان می آورد. مگر کشتاری که در همین ایام توسط جیلوها – ارمنیان فراری از آناتولی در شهرهای سلماس، اورمیه و خوی کردند کم بود؟ مگر کشتارها و قتل عام های اکرادا به رهبری سیمیتقو در شهرهای مختلف آذربایجان به کمک انگلیس نبود؟ در هفته ی آینده بدین مسائل خواهم پرداخت. همه ی این دسیسه ها با نظر و حمایت انگلیس بوده و برای انحراف مردم آذربایجان برای خواسته هایشان.

فاجعه باغ اتابک چیزی نیست که بتوان راحت از آن گذشت. در این فاجعه چرا ستارخان باید خلع سلاح شود اما سردار اسعد و یپرم خان روسای نظامی شوند؟ همان روز ۱۰۰۰ تفنگچی سردار اسعد با همراهی ۵۰۰ مزدور یپرم خان به باغ اتابک می ریزند تا ستارخان را خلع سلاح کنند. چرا؟ همین امر نشان می دهد که ستارخان با این هیئت حکومت موافق نیست و طرفدار قاجار است اما قاجاری که مطابق قانون عمل کند. استبداد و استعمار نباشد. ستارخان مظلوم واقع شده است و بی شرمانه انواع تهمت ها بدو زده می شود. من متاسفم که برخی از هموطنان خود ما ترکان نیز در این دام افتاده اند. استعمار طرفدار استبداد است و زمینه را برای پایین آوردن شاهان قاجار و بالا کشیدن یکی از قوم فارس را عملی می سازد اما برای اجرای این نیات ۱۹ سال تلاش می کند تا قلدری مثل رضاخان را پیدا کند. کار براحتی پیش نرفته است. کسانی که چنین ساده انگارانه نظر می دهند راه به خطا می روند و لذا قهرمان را از ناقهرمان نمی شناسند. یا مجموع راه را غلط می پندارند.

البته همه چیز را نباید یکدست دید، بعبارت دیگر همه چیز را یا تماما سیاه و یا تماما سفید دید. در این فاجعه برخی از نخبگان و منورالفکران نیز چون فاقد شعور ملی بودند دانسته یا ندانسته با انگلیس همآواز شدند. برخی از اینام زمانی متوجه شدند که دیگر فایده ای نداشت. باید عرض کنم کسی همچون تقی زاده که در وابستگی وی به انگلیس تردیدی نیست اظهار ندامت و پشیمانی می کند و از اینکه راه بخطا رفته است خودش، خطای خودش بازگو می کند. اما دیگر دقت این حرفها گذشته است و راهی جزو همکاری با دشمن ندارد. دوستان! همه را نباید با یک چوب راند! حرکت همچنان ادامه دارد طولی نمی کشد که جنبش مشروطه راه عوض می کند و به جنگ ترک و فارس می انجامد و با قلع قدرت از احمدشاه، رضاخان بر سر قدرت می آید. البته هنوز زود است در این موارد سخن بگوییم بلکه تا آن زمان ۱۹ سال فاصله را باید بررسی کرد.

فقط توجه شما را بدین نکته جلب می کنم که یکی از شگردهای موذیانه ایرانشهری ها اینست که نخبگان آذربایجان را تخریب کنند یا از دست مردم آذربایجان بگیرند. با مارک زدن بدانان مردم را نسبت به آنان ب دبین سازند همین آخوندزاده، ستارخان ، خیابانی و حتی با پررنگ کردن ایرانگراهای آذربایجان. درست است که دشمن، بر این سیاست پایه گذاری کرده است که دشمنان ملت را از درون خود ملت انلخاب کند و بجان مردم خودش بیندازد. این را در سخنان فروغی، افشار و دیگران دیده ایم که گفته اند خود آذربایجان باید برای نابودی زبان ترکی بپا خیزند و در این راه چه تلاشها که نکردند. این سیاست از دهه ها پیشتر آغاز شده بود. امروز هم با شدت و حدت بیشتری تداوم دارد.

می دانیم در زمان مظفرالدین شاه، دربار، نخست از پذیرش خواسته‌های مردم سر باز زد، مردم به رهبری علمای زمان، در سفارت انگلیس تحصن کردند، مظفرالدین شاه، مشیرالدوله را به نخست وزیری برگزید و فرمان مشروطیت را امضا کرد تاریخ این رویداد، ۱۳ مرداد ۱۲۸۵بود .در ۲۶ مرداد همان سال، مجلسی با حضور رجال سیاسی، اعیان، بازرگانان و روحانیان تشکیل و نظام‌نامه انتخابات تدوین شد. طبق مفاد این نظام‌نامه نمایندگان مجلس از طبقات اجتماعی مختلف شامل شاهزادگان، روحانیان، اعیان، بازرگانان، زمین‌داران و اصناف انتخاب می‌شدند.

 ترکیب اصلی این شورا متشکل از ۵۰۰ نفر از روحانیان، بازرگانان سرشناس تهران، سیاستمداران و شاهزادگان بودند اعضا با ترجمه کردن قوانین مربوط به انتخابات را از قوانین کشورهای اروپا مانند فرانسه و بلژیک ترجمه کردند. مجلس شورای ملی در ۱۴ مهر ۱۲۸۵ افتتاح شد.

   با این حال، محافظه‌کاری آرام‌آرام بر مجلس حاکم شد و نمایندگان شور و حرارت آزادی‌خواهی اولیه را رها کردند. به اعتقاد کسروی، علت اصلی از دست رفتن صلابت مجلس، ضعف خود نمایندگان بود که از روحیه آزادی‌خواهی و استقلال کافی برخوردار نبودند؛ چنان‌که برخی از آنها با دربار رفت‌وآمد پیدا کردند و بعضی هم با دولت‌های خارجی ارتباط گرفتند. نمایندگان نتوانستند  در چنین موقعیت مهم تاریخی تصمیم‌گیری قاطعی داشته باشند. با عیان شدن ایرادها و کاستی‌های موجود در قانون اساسی، مجلس بر آن شد که برای قانون اساسی متممی تهیه کند.

اما متمم قانون اساسی، دربردارنده اصولی بود که از دیدگاه بعضی از علمای دینی، با شریعت اسلام تضاد داشت. شیخ فضل اله نوری در راس این مخالفان بود که علاوه بر این که قانون‌گذاری توسط بشر را ناقض احکام شریعت می‌دانست، به‌صورت ویژه با اصول آزادی (اصل هشتم) و برابری (اصل بیستم) متمم قانون اساسی مخالفت می‌کرد. به پیشنهاد و اصرار شیخ فضل‌الله، ماده‌ای در متمم قانون اساسی گنجانده شد که بر اساس آن، شورایی از علمای شیعه برای نظارت بر مصوبات مجلس و اطمینان از انطباق این مصوبات با شرع در نظر گرفته شد. این مخالفت ادامه یافت و در سال ۱۲۸۶ یک جریان ضد مشروطه، به رهبری فضل‌الله نوری فعالیت خود را شروع کرد که مخالف پارلمان و مدافع اسلام بود. آنها انجمنی تشکیل دادند و با محمدعلی شاه هم‌نوا شدند. در سال ۱۲۸۷، نوری که جایگاه علمی و فقهی خود را بالاتر از بهبهانی و طباطبایی می‌دانست، آشکارا از شاه طرفداری کرد و روزنامه‌نگاران و مجتهدان مشروطه‌خواه را تکفیر  نمود.

ترور امین‌السلطان – صدراعظم محمدعلی شاه، در ۸ مهر ۱۲۸۶ و سوءقصد به محمدعلی شاه در ۱۴ خرداد ۱۲۸۷ اوضاع را آشفته تر کرد. چندی نگذشته بود که محمدعلی شاه بیانیه‌ای را با عنوان «راه نجات و امیدواری ملت» منتشر کرد و در آن خواستار اجرای فراهم شدن نظام‌نامه‌ای برای انجمن‌ها و خروج تعدادی از مشروطه‌خواهان از کشور شد. او در این بیانیه ضمن تأکید بر این که حکومت ایران، مشروطه است، تصریح کرد که با «مفسدان» و کسانی که از حدود خود خارج شوند، برخورد جدی صورت خواهد گرفت.  بدنبال آن، در روز ۱ تیر، محمدعلی شاه طی اطلاعیه‌ای در تهران و سایر شهرها حکومت نظامی اعلام کرد. در روز دوم تیر ۱۲۸۷ نیروهای نظامی و عراده‌های توپ به سمت مجلس حرکت کردند و در نهایت درگیری شروع شد. با پیروزی قوای دولتی، نیروهای مشروطه‌خواه تحت تعقیب قرار گرفتند و در شهرهای دیگر مشروطه‌خواهان شاخص شکنجه و اعدام شدند. عده دیگری نیز به کشورها یا سفارتخانه‌های خارجی پناه بردند یا به نحوی پنهان شدند. دفاتر روزنامه‌ها و انجمن‌ها در هم شکسته و غارت شد.

محمدعلی شاه در ابتدا اعلام کرد قصدی برای برانداختن نظام مشروطه ندارد و سه ماه آینده، انتخابات مجلس جدید را برگزار خواهد کرد. اما زمانی که این سه ماه سپری شد، آن را به دو ماه بعد از آن موکول کرد. در ۱۶ آبان ۱۲۸۷، جمعی از افراد بانفوذ تهران به باغشاه دعوت شدند و در آن جلسه شیخ فضل اله نوری اعلام کرد که مشروطه با شرع سازگار نیست و تلگراف‌های متعددی را از شهرهای مختلف به شاه نشان داد که نشان می‌داد اهالی شهرهای مختلف ایران با مشروطه مخالفند. حاضران در این جلسه طی عریضه‌ای از شاه درخواست کردند که از بازگشایی مجلس چشم‌پوشی کند. در روز ۲۸ آبان اجتماع مشابهی تشکیل شد و طومار مشابهی جمع‌آوری شد و شاه هم اعلام کرد که در نتیجه خواست مردم از مشروطه چشم‌پوشی خواهد کرد، اما اعلام کرد که “مجلس شورای کبرای دولتی” جایگزین مجلس شورای ملی خواهد شد. برای این منظور پنجاه نفر به انتخاب شاه برای عضویت در این مجلس دعوت شدند.

   ناخشنودی از تعطیلی مجلس و اقدامات محمدعلی شاه، باعث ناآرامی‌های گسترده در شهرهای مختلف ایران شد. داوطلبان مسلح درتبریز  و چند شهر دیگر آماده مقابله با شاه شدند. شدیدترین درگیری‌ها، در تبریز روی داد.  انجمن ایالتی تبریز در غیاب مجلس شورای ملی، خود را «دولت موقت آذربایجان» نامید. داوطلبان مسلح تبریزی هم که عموماً از طبقات تحصیل‌کرده بودند، تحت رهبری ستارخان و باقرخان متشکل شدند. روحانیان محافظه‌کار، برای همراه کردن توده‌های فقیر جامعه، آنها را نسبت به مشروطه‌خواهان بدبین می‌کردند. در دی ۱۲۸۷، صمد شجاع الدوله سردسته سلطنت‌طلب قره داغ، مراغه را تصرف کرد و به سمت تبریز راند. محاصره در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۲۸۷ کامل شد و تمام راه‌های ورودی و خروجی شهر به کنترل کامل نیروهای دولتی درآمد.

ضروریست بر این نکته تاکید شود که محمدعلی میرزا، مدت ۱۴ سال بعنوان ولیعهد در تبریز بوده و حاکمیت آذربایجان را بر عهده داشته است. در این مدت ستم ها و سفاکی های او در آذربایجان مردم را عاصی کرده بود. مردم تبریز که ولایتعهدی عباس میرزا و ناصرالدین شاه را دیده بودند و از ولایتعهدی آنان رضایت کامل داشتند در زمان ولیعهدی مظفرالدین شاه تا اندازه ای ناراحت بودند ولی با محمدعلی میرزا نارضایتی به اوج رسیده بود و جانشان از ظلم های او به لب رسیده بود. او به جان و مال مردم تجاوز می کرد و ظلم را از حد گذرانده بود. مردم تبریز که سابقه ولیعهدی با عباس میرزا را فراموش نکرده بودند و با ناصرالدین میرزا نیز خاطرات خوبی داشتند از عملکرد محمدعلی میرزا بشدت ناراحت بودند. بنابراین با نشستن وی بر تخت سلطنت نمی توانستند با او راحت باشند. ریشه ی نارضایتی مردم تبریز را از همینجا نیز باید دانست. لذا مردم با این حرکت محمدعلی شاه به مقاومت برخاستند. مقاومت تبریز، باعث شد مشروطه‌خواهان در شهرهای دیگر برانگیخته شوند و تکاپوی خود را از سر بگیرند. تا کار بجایی رسید که محمدعلی به روسیه پناهنده شد. روسیه و انگلیس دست در دست هم داده بودند و در اواسط فروردین ۱۲۸۸ توافق کردند که گروهی از سربازان روس، وارد خاک ایران شوند و تبریز را محاصره کنند. تبریز ۱۱ ماه با رهبری ستارخان و باقرخان و جانفشانی های فدائیان مبارزه را تداوم بخشیدند. بقول معروف در این محاصره ی اقتصادی یونجه خوردند ولی مشروطه را زنده کردند.

همچنین فراموش نباید کرد که در همین هنگام انگلیس اندیشه های استعماری خود را پیش می برد و برای برافکندن سلسله ی قاجار می اندیشد. اگرچه بدین زودیها بدان دست نمی یابد ولی برنامه های او بر این اساس قرار دارد. برنامه ریزی برای فتح تهران پیش می رود. نیروهای مشروطه‌خواه گیلان پس از کنترل کامل رشت، در اندیشه ی فتح تهران، در اسفند ۱۲۸۷ منجیل و رودبار و در ۱۵ اردیبهشت ۱۲۸۸ قزوین را از کنترل نیروهای دولتی خارج کردند. از طرف دیگر، نیروهای بختیاری، به رهبری سردار اسعد بختیاری در ۳۱ اردیبهشت ۱۲۸۸ از اصفهان به سمت تهران حرکت کردند. سردار اسعد به اردوی گیلان که به نزدیکی تهران رسیده بود، پیوست. در روز ۳ تیر ۱۲۸۸ به سمت تهران حرکت کردند، این نیروها در روز ۲۲ تیر موفق شدند و وارد تهران شوند. آنها بهارستان و محلات شمالی تهران را تصرف کردند و درمسجد سپهسالار مستقر شدند. محمدعلی شاه با سه هزار سرباز و شانزده توپ به مقابله رفت. زد و خورد در شهر به مدت سه روز ادامه یافت تا این که در روز ۲۵ تیرماه، محمدعلی شاه به سفارت روسیه پناهنده شد، لیاخوف تسلیم شد و پایتخت به کنترل مشروطه‌خواهان درآمد.

مجلس عالی متشکل از پانصد نفر از اعیان، اشراف، شاهزادگان، دیوانسالاران، روحانیان، بازرگانان، سران اصناف و مشروطه‌خواهان سرشناس، محمدعلی شاه از سلطنت خلع و فرزندش احمدمیرزا به سلطنت منصوب شد. اما تبریز در محاصره ی قوای روس بود و مبارزه ادامه یافت و درنهایت روس به جنایات خود همچنان ادامه می داد. در سالهای بعد ستارخان را به بهانه هایی از تبریز بیرون می کشند یا در واقع تبعید می کنند و تبریز را بدون رهبر می گذارند و سپس در باغ اتابک به قتل می رسانند. مبارزه در تبریز علیه نیروهای روسیه ادامه دارد؛ ثقه الاسلام همراه با ۸ مبارز دیگر که دو تن از فرزندان علی مسیو نیز در میان آنان است به دار آویخته می شوند. مبارزه ی تبریز – آذربایجان علیه تجاوز خارجی ادامه دارد. شیخ محمد خیابانی جمهوری آذربایجان را برای احیا مشروطه برپا می کند؛ او هم با دخالت دول خارجی سرکوب می شود. این رخدادها ادامه دارد و سیاست های انگلیس تغییر سلسله ی تورک قاجار پیش می رود تا ۱۹ سال بعد از امضاء قانون مشروطه، احمدشاه را نیز از سلطنت خلع و زمینه را برای دولت فارس پهبوی آماده می کند.

در اینجا باید به چند شخصیت برجسته اشاره ای داشته باشم. نخست ستارخان.

ستارخان قراچه‌داغی ( ۱۲۴۵ – ۱۲۹۳) ملقب به سردار ملی در مقابل قشون عظیم محمدعلی شاه پس از به توپ بستن مجلس و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه‌خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده ‌بود، ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. ستارخان و باقرخان مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت تبریز به دست طرفداران محمدعلی‌شاه بیفتد. متاسفانه امروز دوست و دشمن ستارخان را با القابی ناشایست نام می برند. باید توجه داشت او با لیاقتهای فردیش به این مقام دست یافت که رهبر مردم باشد. او چنان لیاقتی از خود نشان داد که به توصیه رضاقلی خان سرتیپ وارد خدمت ژاندارمری شد و حفاظت راه مرند و خوی به او محول گردید. چندی بعد مورد توجه مظفرالدین شاه که هنوز ولیعهد بود قرار گرفت، ضمن دریافت لقب “خان”، از تفنگداران ولیعهد در تبریز محسوب گردید. ستارخان بنابر عادت جوانمردی در دفاع از مظلومان در برابر حکومت، در همان زمان ولیعهدی محمدعلی میرزا از شهر گریخت و مدتی به عیاری مشغول شد، مال از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد. او به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت تا جایی که برخی از تجار تبریز حفاظت از اموال خود را با طیب خاطر و اطمینان از توان او به او می‌سپردند.

تبریز به مدت ۱۱ ماه توسط سپاه دولتی محمدعلی شاه قاجار محاصره شد و از ورود آذوقه به شهر جلوگیری به عمل آمد. زندگی بر مردم بسیار سخت و طاقت فرسا گردید حتی مردم ناچار به خوردن یونجه و علف شدند.

او در مدت یازده ماه استبداد صغیر (یعنی از تیر ۱۲۸۷ تا خرداد ۱۲۸۸ش) با همراهی باقرخان رهبریِ مجاهدین را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر سپاه دولتی، با راهنمایی و رهبری او انجام گرفت. ستارخان و دیگران مجاهدین تبریز که به شدت از تجاوز بیگانگان روس متنفر بودند، برای رفع بهانه ی تجاوز روس‌ها، حتی به خود محمدعلی توسل جستند و تلگرافی به این مضمون به محمدعلی‌شاه فرستادند:

“شاه به جای پدر و توده به جای فرزندان است. اگر رنجشی میان پدر و فرزندان رخ دهد نباید همسایگان پا به میان گزارند. ما هر چه می‌خواستیم از آن درمی‌گذریم و شهر را به اعلی‌حضرت می‌سپاریم. هر رفتاری که با ما می‌خواهند بکنند و اعلیحضرت بیدرنگ دستور دهند که راه خواربار باز شود و جایی برای گذشتن سپاهیان روس به ایران باز نماند”. اما محمدعلی شاه دیگر نتوانست جلوی پیشروی قوشون روس را بگیرد. روس‌ها به پیشروی ادامه دادند و وارد تبریز شدند. مبارزه ی مردم تبریز نیز تداوم بافت و حوادث بعد از آن کار را به خلع محمدعلی از سلطنت منجر شد.

به گزارش منابع دیپلماتیک در پترزبورگ، روس‌ها از حضور ستارخان و باقرخان در تبریز ناراضی بودند و به عقیده الکساندر ایزولسکی وزیر خارجه وقت روسیه، ستارخان و باقرخان حکومتی در داخل حکومت آذربایجان تشکیل داده ‌بودند و فدائیانشان به اسم پلیس از اهالی پول می‌گرفتند و جماعتی از مردم را بر ضد حضور قوای روسیه در تبریز تحریک می‌کردند.  بنابراین می خواستند ستارخان را از بین ببرند.

   ستارخان به بهانه های مختلف به تهران خواسته شد ولی گویی او خبردار شده بود که هدف دور کردن او از مرکز مبارزه است.  اما با دعوت آیت‌الله محمدکاظم خراسانی، ستارخان در شب عید نوروز ۱۲۸۹، از تبریز خارج شد. جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت‌های زیبا و قالی‌های گران‌قیمت و چلچراغ‌های رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابان‌های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می‌شد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود.

 چند روزی نگذشته بود که مجلس قانون خلع سلاح را تصویب کرد. به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می‌بایست سلاح‌های خود را تحویل دهند. اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت شد. سردار اسعد بختیاری و یپرم خان اجرای نیات انگلیس و روس را عهده دار شدند و ستارخان و باقرخان را از سر راه برداشتند.

جعفرقلی‌خان بختیاری ( ۱۲۵۸ – ۱۳۱۳) معروف به سردار بهادر و سردار اسعد سوم، از رجال سیاسی قاجار و رضاشاه بود. وی در آخرین سال‌های پادشاهی احمدشاه در کابینهی مستوفی الممالک از ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۷ و در کابینهرضاخان پهلوی از ۱۳۰۲ تا ۱۳۰۳ وزارت پست و تلگراف را برعهده داشت. او درزمان پهلوی در کابینه محمدعلی فروغی از ۱۳۰۴ تا ۱۳۰۵ و در کابینه مهدی قلی خان هدایت از ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۳ برای ۲ دوره وزیر جنگ بود. مدتی هم حکومت خراسان را داشت. او نماینده ایل بختیاری در مجلس بود ولی چند ماه بیشتر در مجلس نماند و به کابینه رضاخان پیوست.

شخص رضاخان حزبی بنام “ایران نو” به وجود آورد، که جعفرقلی‌خان هم به این حزب پیوست. این حزب در بعد از ۶ ماه منحل شد. بالاخره در سال ۱۳۱۲ ه‍.ش سردار اسعد به عنوان وزیر جنگ، به همراه رضاشاه به مازندران رفت و بین رضاشاه و اسعد اختلاف افتاد که به مرگ او منتهی گشت.

ادبیات:

ادبیات ترکی در این زمان بیشتر در شمال ارس پیشرفت می کند. روزنامه ملانصرالدین با مجموعه ای از زبده ترین نویسندگان، شاعران، نخستین کاریکاتورها، رمانها، داستانهای کوتاه و بلند، نقدها و انواع ادبیات نضج پیدا می کند و این نشریات بسرعت در ایران پخش می شوند و حتی روزنامه های فارسی مانند صور اسرافیل با ترجمه هایی از مطالب این نشریه رشد می کنند. در تبریز نیز تعداد نشریات بسیار فراوان است و بیشتر به زبان تورکی است. تاثیر ملانصرالدین چنانست که می شد گفت تمام اخبار و رویدادهای منطقه را دربر می گرفت و از هند تا مصر – همه ی کشورها تحت تاثیر این نشریه بودند. شاعرانی چون صابر و نویسندگانی بیشمار آن با داستانها، فیله تونها و نقدهای تند خود مسائل سیاسی ایران را تحت نظر داشتند. از صبا تا نیما این روند را بزیبایی نشان داده است. اکثر مطالب روزنامه های فارسی منتشره در ایران ترجمه اشعار و مطالب این نشریه هستند. ادبیات انتقادی ترکی به اوج خود رسیده است.

این نشریه مورد علاقه تبریزیان بود و شماره های مختلف آن بدست ستارخان می رسید و او در سنگرهای مبارزه پخش می کرد. البته چند نشریه ی تورکی نیز در تبریز منتشر می شد از جمله وقتی نخستین شماره ی روزنامه آذربایجان به زبان تورکی بدست ستارخان رسید بنا به نوشته ی نشریات آن روز، اشک شوق در چشمانش حلقه بست. این شادی نشانی از دلبستگی ستارخان به زبان تورکی است.

متاسفانه مورد دومی که می خواهم بدان اشاره کنم بی توجهی برخی از نویسندگان معاصر خود آذربایجان است که در دو طیف بظاهر مقابل هم، اما در عمل و در نتیجه همدست یکدیگرند. یکی تئوری پردازان ایرانشهری و دیگری تورک­گراهایی که همواره ترکان آذربایجان را آذربایجان گرایان لقب می دهند. اما همینها خوراک ایرانشهری ها را تامین می کنند. اینان بظاهر طرفدار دولت قاجار هستند اما در عمل مطالبی را عنوان می کنند و آگراندیسمان می سازند که ایرانشهری ها از آنها بهره می برند و در حقیقت هر دو علیه حکومت قاجار تبلیغ می کنند.  با ستارخان، شیخ محمد خیابانی و کلا با مشروطه سر دشمنی دارند. اما واقعیت اینست که ایران بدنبال بیداری بود همچنانکه امروز آذربایجان نیاز مبرمی به بیداری دارد و باید ثروت های معنوی اش را از غارت حفظ کند. اما اینان با این افکار غلط این ثروت عظیم را به تاراج می دهند. ستارخان اگر ضد ترک بود با دیدن نخستین شماره نشریه ی آذربایجان اشک در چشمانش حلقه نمی زد. اگر خیابانی پان فارس بود تمام سخنرانی هایش را به ترکی ادا نمی کرد. اما این کم حوصله گان فتوادهنده با دیدن بیانیه ای از طرف حزب دموکرات برای صحبت کردن به فارسی و یا اخراج تقی رفعت از حزب، دادشان به آسمان می رود و ادعا می کنند شیخ محمد خیابانی رفعت را بخاطر ترکی سرایی اش اخراج کرد! زهی عقل! اینان حوصله بخرج نداده اند تا بخوانند که حزب دموکرات دو شاخه شد یکی به رهبری شیخ و دیگری با رهبری کاظم زاده ادامه ی راه دادند. رفعت مورد پسند جناح دیگر – یعنی کاظم زاده نبود ولی تا آخرین روز مبارزه هر دو – شیه محمد خیابانی و تقی رفعت در کنار هم بودند و شهادت این دو در یک روز اتفاق افتاد. پس اگر از طرف شیخ اخراج شده بود او هم همچون دیگر جناح این حزب زنده می ماند. متاسفانه این گروه فریبخورده این واقعیات را نمی دانند و یا می دانند و بر خطای خود اصرار دارند.

شیخ محمد خیابانی بعد از شهادت ستارخان و اعدام ثقه الاسلام که او هم علیه استبداد و بیگانه ها مبارزه می کرد بپا خاست و برای حفظ آرمانهای جنبش مشروطه تلاش کرد و شش ماه تمام کارهایی را کرد که در ده سال ممکن می شد و در همین راه هم به شهادت رسید. او نه ادعای تئوریسین تورک بودن را داشت و نه علیه حکومت قاجار بپا خاسته بود، بلکه راه آزادی مردم، پیاده شده قانون و پیشرفت وطن را می خواست و وطن اصلی او نخست آذربایجان و در کل، ایران بود.

برای نظر دادن به خدمت و خیانت روشنفکران باید به خیلی از مسائل دقت کرد. حوادث را درست تحلیل نمود و بر اساس حقایق قضاوت نمود وگرنه فلانی فلان سخن را گفته که مدرک نمی شود مگر خودش نوشته یا گفته باشد. گفتن و نوشتن دیگران زمانی به درد می آید که خود شخص گفته یا نوشته باشد و گفته و نوشته ی دیگران در جهت تقویت اصل گفته یا نوشته آمده باشد. امروز سایت ها مقالاتی را تحت عنوان آذربایجانگرایان به میدان می آیند که تمام هم و غم خود را برای دشمنی با آذربایجان قرار داده اند و به نظر واهی خود دارند با پان فارسیسم مبارزه می کنند در حالیکه دقیقا در خدمت همان شوونیستها و راسیستها عمل می کنند.

منابع:

احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران، انتشارات پر، ۱۳۹۵٫

ادوارد براون، انقلاب مشروطیت ایران، ترجمه: مهری قزوینی، چاپ چهارم، ۱۳۹۸٫

مورگان شوستر، انقلاب مشروطه ایران، فاطمه سادات جلالی، بی تا.

مهدی ملک زاده، انقلاب مشروطیت ایران،  ج، ۱۳۸۳٫

محمود محمود، تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن نوزدهم، ۸ ج، ۱۳۷۸٫

رحیم رئیس نیا / عبدالحسین ناهیدی آذر، دو مبارز جنبش مشروطه، چاپ دوم، آگاه، ۱۳۵۵٫

نصرت اله فتحی، دیدار همرزم ستارخان، چاپ دوم، تهران، ۱۳۵۱٫

عبدالحسین ناهیدی آذر، سه مبارز مشروطه (امیر حشمت نیساری، میرزا وراله یکانی، زینب پاشا)، تبریز، اختر، ۱۳۵۱٫

عبدالحسین ناهیدی آذر، شیخ محمد خیابانی، اختر، ۱۳۷۹٫

زنان در نهضت مشروطه، ژانت فاری، ترجمه: دکتر جاد یوسفیان، تهران، ۱۳۷۷٫

نقش بابیان و بهائیان در انقلاب مشروطه، سپر آریا، (بی تا).

رحمان هاتفی، انقلاب ناتمام، چاپ سوم، ۱۳۸۵٫

علی آذری، قیام خیابانی، ۱۳۲ / ۱۳۴۶٫

محمدامین رسولزاده، گزارشهایی از انقلاب مشروطیت ایران، ترجمه: رحیم دئیس نیا، شیرازه، ۱۳۷۷٫

هوشنگ ابرامی، سردار ملی، ۱۳۵۲٫

بهرام خیابانی، نطق های شیخ محمدخیابانی، اختر، ۱۳۸۹٫

ستارخان و جنبش آذربایجان، ترجمه: پرویز شاهمرسی، ۱۳۸۶٫

م. عافیت، پژواک سیای ستارخان در ادبیات آذربایجان، ترجمه: اسد بهرنگی، ۱۳۷۴٫

عباس پناهی ماکوئی، حماسه ستارخان، ترجکه: کیخسرو کشاورزی، امیرکبیر، ۱۳۵۹٫

دکتر محمدحسن پدرام، ستارخان در آئینه زمان، اختر، ۱۳۹۰٫

دکتر محمدحسن پدرام، مجموعه سخنان ستارخان، اختر، ۱۳۸۹٫

ارسال دیدگاه