تاریخ آذربایجان از پگاه تاریخ تا امروز – ۴۰

متن سخنرانی

م. کریمی

۱۲/۰۶/۱۴۰۱

آمادگی برای انقلاب مشروطه

امروز از آرمان های مردم آذربایجان در جنبش مشروطیت خواهی خواهیم گفت. این جنبش را آذربایجان آغازید. افکار و اندیشه های آن نیز ابتدا از روشنفکران آذربایجانی به میدان آمد. تمام تلاش ها و جانفشانی ها نیز در آ ذربایجان بیشتر از هر شهر دیگری بود بطوری که کلِ این انقلاب بنام آذربایجان ثبت شده است. اما امروز شاید بتوان گفت کمترین بهره را از اینهمه جانفشانی و تقلاهای بیحد و حساب برده است. امروز در مورد اندیشه ها و ایدئولوژی مشروطیت سخن خواهم گفت که البته جای مناقشه نیز فراوان است. آنچه نوشته شده، مورد تحلیل قرار گرفته و تئوریزه شده است همه بر ضد خواسته و آرمانهای ملت بزرگ آذربایجان شده است. دقت به این مسائل از جمله مواردی است که باید بدان پرداخت. برای تحلیل موقعیت امروز نگاهی به تاریخ و روند آن ضروریست. انقلاب مشروطیت و تداوم آن چیزی نبود که مردم انقلابگر می خواستند. تمام آرمانهای مشروطه خواهی به راه خلاف برده شد و دولتی بر سر کار آوردند که به هیچ وجهی مردم خواستار آن نبودند. لذا می بینیم تحولی بنیادین و ناخواسته در اینجا صورت گرفته است. برای بیان این موضوع، بازگشایی اندیشه ها و تحلیل آنها ضروری به نظر می رسد. لذا دوستان، می خواهم عرض بکنم شاید با نظراتی که در اینجا مطرح خواهم کرد موافق نباشید اما یافته های بنده ی حقیر چنین است. البته در این مورد کتاب های بسیاری نوشته شده اند که برخی از آنها از طرف فارسها و برخی از طرف آذربایجانیها نوشته شده اند و لذا با دیدگاههای متفاوتی در تحلیل این جریان روبرو هستیم.

همانگونه که عرض کردم هستند اندیشمندان که بطور تخصصی روی همین آرمانها و اندیشه هایی که انقلاب مشروطیت را پیش آورد کار کرده اند. در این میان شاید بیشتر اثر یا کتاب را آقای دکتر فریدون آدمیت نوشته باشند. ایشان تمام عمرشان را صرف همین ایدئولوژی نهضا مشروطیت کرده اند. این گفته بدان جهت نیست که گفته های ایشان را دربست قبول کنیم بلکه ایشان نیز باتوجه به چارچوبهای فکریشان راه را برخلاف جریان نیز رفته اند. بعد از ایشان آقای باقر مؤمنی جای دارند و سپس علی اصغر حقدار، در آذربایجان نیز اندیشمندانی چون پروفسور حمید محمدزاده، دکتر حسین صدیق، استاد یحیی آرین پور و تنی چند گامهای استواری برداشته اند. اما هنوز حق آذربایجان در این عرصه ادا نشده است. لذا دوستان را دعوت می کنم با حوصله یکساعتی را باهم باشیم و راههای لازمه را باهم برویم.

سده ۱۹ عصر پیروز آزادی و حکومت ملی است که تا آخر همین سده ادامه می یابد. فاسفه ی آزادی بعنوان عالی ترین مظهر مدنیت شمرده می شد و همین موضوع تخم نهضت های ملی را پراکند. در ایران نیز مساله آزادی مطرح شد اما سیاست استعماری این تخم را خشکاند و با آوردن رژیم پهلوی همان بافته ها را پنبه کرد و استبداد، حتا بدتر از سابق بر ایران مستولی شد. بیداری ایرانیان با آمدن پهلوی خفه شد . تا امروز این تخم امکان شکوفایی نیافته است.

البته دلایل بی خبری رجال ایران از تولات اروپا را می توان آشفتگی دوران واپسین صفویه، حمله ی افغانها، هرج و مرج بعد از آن، زندیه و دیگر ملوک الطوایفی که از هر گوشه ای سر برافراشتند و نادرشاه هم فرصت آنچنان نیافت که این امپراتوری را سر و سامان دهد . همچنین کارهای آقامحمدخان هم ناقص ماند. قاجارها توانستند اندک سر و سامانی به اوضاع بدهند و اندیشه هایی امکان بروز یافت ولی قبل از تکوین از هم گسست. می گویم گسست، زیرا آرمانهای برآمده و اندیشه های آزادی بسیار مترقی و انسان دوستانه بود اما عواملی که این گسست را پدید آوردند امروز عمیقتر گشته و به شکافی عمیق تبدیل شده است و کار را بسیار دشوار ساخته است. امروز عوامل پیچ در پیچ، درهم تنیده و بسیار دشوار گشته است. در هر حال، برای رسیدن به تحلیل امروز شناخت دیروزمان ضروریست.

در هفته های پیشین عرض کردم که اصلاح طلبی نخست از تبریز و توسط عباس میرزا و وزیر کاردان او قائم مقام آغاز شد. امیرکبیر با ایدذه های اصلاح طلبی آندو – عباس میرزا و قائم مقام آشنا شد و سپس وارد خدمات دیوانی شد. اعزام وی به سرزمین عثمانی بعنوان نماینده ی ایران برای مذاکره تجربه ای خوب برای امیرکبیر بود و توانست از نزدیک با تحولاتی که توسط تنظیمات در آن کشور رخ داده بود آشنا شود. او علاوه بر آشنایی با عملکرد دولت عثمانی با عملکرد محمدعلی پاشا در مصر نیز توانست تجربه ای دو کشور مسلمان را با تمدن غربی ببیند. البته ترجمه ی آثار اروپایی به فارسی نیز مورد دیگری بود که چشم امیرکبیر را باز کرد و نقش اساسی در دید و تفکر او پدید آورد. او دانست که علل عقب ماندگی ایران فراوان بود. هرج و مرج های سیاسی، جنگ های داخلی و تجاوزات خارجی، بیدادگری های حکام، خرافات و جهل مذهبی از علل اساسی این جمود فکری و در عین حال عقب ماندگی سیاسی – اقتصادی و فرهنگی ایرانیان بود (آدمیت، امیرکبیر و ایران، ص ۱۵۹). بنابراین با آموزشهای فراگرفته و مشاهده تجربه های عثمانی، با همفکری ناصرالدین شاه به فکر تاسیس نظام جدید افتادند. اما عمر ایشان کوتاه بود. هرچند حکومت مملکت یکسره به امیرکبیر سپرده شده بود ساختار دولت و اداره ی کشور دست نخورده باقی ماند. به تحلیل فریدون آدمیت، هنوز امیرکبیر به آن درجه از درک سیاسی دزر کشورداری نرسیده بود (همان، ص ۱۶۸).

صدراعظم های بعدی نیز هر یک دارای مشغله، ضعف و قدرت های خاصی بودند. در عصر سپهسالار، تحولات فرهنگی عمده شد. آثار فراوانی ترجمه و نوشته شد و منتشر گردید. روزنامه های چندی به میدان آمدند. همت مستشارالدوله صرف اصلاح ساختار سیاسی گردید. نظریه ی تفکیک حوزه های سیاسی و دینی از هم اگرچه اجرا نشد ولی مطرح گردید. در این زمان امور دنیوی و اُخروی مد نظر قرار گرفت. قانون اساسی فرانسه ترجمه شد و خواستار انطباق وضع ایران با آن گردید. امین الدوله اصلاحات مالیه را مورد توجه قرار داد. استقراض از بانک های اروپایی را پیش برد. اما در همه ی این موارد نقش روسیه و انگلیس یا بعبارت دقیقتر استعمار برجسته است. پشت هر قراردادی طمعی فراتر از مساله ی ملی در نظر است. حتا الغای این قراردادها نیز با مشکلات سیاسی – اقتصادی و فرهنگی خاصی روبرو می گردد. دلیل اصلی را باید در عدم دانش علمی رجال سیاسی یافت. اما در همه عرصه ها ، ناصرالدین شاه فهم و درک بیشتر و درست تری دارد. این را همه ی تحلیل گران از آدمیت تا هما ناطق، باقر مؤمنی و دیگران ابراز کرده اند. حتا میرزا ملکم خان که در این دوره از فعالان اندیشه ورزی است بارها اعتراف کرده است. ما الغای قرارداد یا امتیازنامه ی رویتر را می بینیم که حوادث بعدی آن مساله ی سرمایه های خارجی را بغرنج تر و پیچیده تر می کند. مسائل اقتصادی بزودی به مساله ای سیاسی تبدیل می شود.

ناصرالدین شاه اصلاحات عمیقی را می آغازد. نخست هیئت دولت تشکیل می دهد، سپس مجلس مصلحت را می گشاید و آنگاه دیوان عدلیه. یعنی از سیستم اروپایی آشنایی کامل دارد و می داند که باید سه قوه ی اصلی بوجود آید. و در این راه اقدام می کند.

ناصرالدین شاه شاهی مدبر، اهل مطالعه و دوراندیش بوده است. در زمان خود ۵۰ سال سلطنتش کارهای بزرگی انجام داد. سفرهای او به اروپا چشم او را باز کرد و بعد از برگشت اصلاحاتی که ایران را همگام با اروپا بکند آغاز کرد. او بعد از برگشت به فکر رسیدن علم و دانش به پای کشورهای اروپایی افتاد. تشکیل مجلس مشورت، هیئت دولت و عدلیه پا گرفت. خود دستورها را صادر کرد.

شناخت دیالکتیک تاریخ، عمده ترین موضوع عصر ماست. روند رویدادها در تکوین یا گسست جریان تاریخی به مردمان برجسته و نیروهای اجتماعی – اقتصادی ربط دارد. فلسفه ی تاریخ که امروز بعنوان ایده ی مترقی و علمی مطرح است از این آبشخور علمی نشأت گرفته است. دیدگاه های شوونیستی هم با استفاده از همین روند ساخته می شوند. تاریخ نگاری امروز یک علم است که از دید سیاسی – فلسفی و اطلاعات مورخ کمک می گیرد و تبیین آن به چارچوبهای فکری او برمی گردد. تردیدی نیست که نخبگان فکری می توانند در روند تاریخ ایفای نقش کنند چنانچه آخوندزاده، طالبوف، میرزاملکم و دیگران چنین نقشی را ایفا کرده اند. در این میان آخوندزاده بعنوان نماینده تفکر انتقادی نقش برجسته ای دارد. او عوامل انحطاط ایران را به مؤلفه های استبداد و شریعت می بست و راه علاج را در مشروطیت، گسستن از تک محوری و اصلاح دین می دانست.

   تاریخ نشان می دهد که نخستین اصلاحات یا کوششهای اصلاح طلبی از  درون دستگاه آغاز شد. بررسی کنندگان این مقطع از تاریخ همچون فریدون آدمیت در کتاب (ایدئولوژی نهضت مشروطیت،  ص ۴ ) همین نتیجه رسیده است. دوره ۱۵ ساله آخر حکومت ناصرالدین شاه یعنی از سال ۱۲۹۸ الی ۱۳۱۳ قمری همت مستمری بکار رفت تا اوضاع بهبود یابد اما فشارهای برخاسته از رخدادهای داخلی و خارجی چنان زیاد بود که هر بار تلاش دولت با شکست مواجه شد. وزارتخانه های ۹ گانه و مسئولیت وزیران مورد پسند شاه قرار گرفت و امریه ی آن چنان مورد قبول ناصرالدین بود که امر کرد زودتر بروند و در مجلس بخوانند. با خواندن این امریه، چنان غلغله ی تحسین و همهمه ی آفرین نمی گذاشت امین الدوله سخن را تمام کند. اما باز هم اصلاحی صورت نگرفت بلکه شورای دولتی هم تنزل یافت. (خاطران اعتمادالسلطنه). اما مجلس وزیرانی که در ۱۳۰۲ برپا گشت و ۸ تن بودند، هر یک در هنگام کار بهانه ای برای عدم کار به میان می آوردند یکی پیری را بهانه می کرد، دیگری مریضی اش پیش می کشید و آن دیگری در مرخصی بود. نهایت این شد که شاه از مشاوران آلمانی کمک بگیرد. لذا دستور داد برای تحکیم روابط با آلمان و استخدام مشاور اقدام کنند و از آنان مشاوره ی اصلاحات بخواهند. شاه تنها بود و به تنهایی کارهای اصلاحی را پیش می برد.

در این حیص و بیص باید به نکته ای دیگر نیز اشاره کرد و آن این که چاپلوسی های وزیران حد و مرزی نداشت. بالفرض در خاطرات آن دوران می خوانیم و آدمیت نیز چنین می آورد که ناصرالدین شاه می گوید: ” احدی اختیار تعدی به جان و مال مردم را ندارد”. یکی از درباریان گفت: “هیچکس چنین حقی ندارد مگر اعلیحضرت پادشاه”. شاه حرفش را قطع کرد و اعلام کرد: “نخیر، شاه هم حق ندارد”. (ایدئولوژی نهضت مشروطیت، ص ۱۱). (اعتمادالسلطنه در روزنامه خاطرات ص ۶۴ ) همه ی اینها مساله ی چاپلوسی را نشان می دهند. از این موارد بسیار است.

اما سفر شاه به اروپا اثرات مثبتی برجای گذاشت. او بعد از برگشت از اروپا گفت: “آنچه دیدیم تمام نظم و ترقی اروپ به جهت اینست که قانون دارند” (ص ۱۳). بنابراین دستور داد قانون نوشته شود. برای این کار ۵۰ نفر مسئول انتخاب شدند، دارالترجمه برای ترجمه ی آثار خوب و انقلابی اروپا تشکیل شد. اما با زیاد شدن کارها، وزیران شروع به استعفا دادن کردند. ببینید که در کشور چه کسانی حضور دارند. لطفا به سرگذشت رجال ایران در عصر مشروطیت مراجعه کنید. البته فراموش نکنیم که نفوذ انگلیس در بین رجال ایران سرسختانه عمل می شد.

اما شاه کار را خاتمه نداد. کار تدوین قانون تداوم یافت. ترتیب کار از زبان اعتمادالسلطنه چنین است: “هر جزوی که نوشته می شد نخست در مجلس امنای دولت خوانده می شد و پس از تصویب به صحه ی شاه می رسید”. (ص ۱۳ ایدئولوژی . . . ) باز هم نتیجه منفی بود و نهایتا تصمیم گرفته شد تحصیل علوم در اولویت باشد چرا که قانون نویسان هنوز زبان بلد نیستند، اطلاعات اندکی دارند و باید کتاب بخوانند، با تمدن های اروپایی آشنا شوند و اصول کار را بیاموزند. برای این امر آزادی و حریت مطرح می گردد و اطفال امروز شاید بتوانند بعد از تحصیل، از قانون درکی داشته باشند و آنان بدین کار برسند. آدمیت در چندین جا از آثار مختلف خودش به این امر اعتراف می کند که “شاه به حقایق امور آگاه بود اما به رفع کژیها برنیامد” (ص۱۸). سخن آخر: همه ی روشن اندیشان زمان هم دریافتند که چون کار اصلاح پیش نرفت به ضرورت می بایستی با اعتراض مردم روبرو گردد (ص ۲۰).

نکته ی دیگر، تنها این حکومت مرکزی نیست که ظلم می کند، ظالمان بیشترند، وقتی وزیری نیست، مجلسی در کار نیست، حکام محلی هرچه دلشان خواست می کنند و مردم به ستوه می آیند و به اعتراض برمی خیزند.

برخی از روشنفکران هم که البته دور از چشم شاه نبودند به این اعتراض ها دامن می زند. از جمله همین میرزا ملکم خان، که روزنامه ی قانون را منتشر می شود ولی تحت تاثیر مستقیم انگلیس بود. حتا روزنامه را زیر نظارت سفارت انگلیس منتشر می کرد. دم و دستگان چاپ روزنامه را در خانه ی منشی سفارت انگلیس کشف کردند. البته ملکم شناخت داشت و گاهی درست و گاهی به اشتباه می گفت. از آن جمله او می نوشت: “علما خلق را حرکت بدهند و عذر این اولیای نابکار را بخواهند اما مقام پادشاهی برقرار باشد” (قانون، شماره ۲۲). روزنامه ی قانون را مطالعه بفرمایید: (میرزا ملکم خان، روزنامه قانون، هما ناطق، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۵ یا ۲۵۳۵). جمال الدین اسدآبادی هم که یکی از نویسندگان قانون بود مشارکت علما و عقلا را می خواست. البته آدمیت اسدآبادی را از سازندگان ناسیونالیسم عربی می نامد (ص ۳۳). یادمان نرود که در این زمان بنابه نوشته های نه تنها تحلیل گران، بلکه روشنفکران آن زمان نیز، علما نیز سر در آخور خرافات برده اند. در جلسه ای که وزیران نشسته اند و راجع به قانون بحث می کنند عالمی می گوید من دیشب خواب امام حسین را دیدم با این کار موافقت نمی فرمایند و وجود قرآن و سنت را کافی می دانند. دست و پای وزیران می لرزد و جلسه تعطیل می شود. از این علما چه انتظاری می توان داشت؟ (آدمیت، ایدئولوژی نهضت مشروطیت).

   اکثر نویسندگان و روشنفکران این دوره که در کتابها، داستانها و ترجمه هایشان بیان می کنند اعتراض مردم را می بینند و دو منبع برای این عمل ابراز می کنند: ۱) یا روشنفکران و عقلا باید در راس امور اعتراضی باشند یا روحانیون. ۲) دوم هم اعتراض مردمی را باید انتظار کشید. در اینجا نهضت تنباکو را علما پیش بردند. بد نیست از شاعران و نظرات آنان نیز گفته شود. چون عقیده و فلسفه در اشعار نیز مطرح هستند. من به حکیم هیدجی اشاره خواهم کرد.

   قراردادهایی که در زمان ناصرالدین شاه با دول اروپایی بسته می شود اعتراض مردم را بدنبال دارد. این قراردادها فسخ می شوند البته پشتِ برهم زدن این قراردادها سیاست انگلیس و روس و رقابت ایندو وجود دارد. در بین روشنفکران دیگر زمانه انتقاد از روحانیون کم نیست. از جمله در خاطرات حاج سیاح ص ۴۰ می خوانیم: هرگاه صدای رفی از خانه ای بلند شود رگ امر بمعروف حضرات آقایان به حرکت آمده لشکر طلاب تا ریختن خون صاحب خانه ایستادگی می کنند اما اگر فریاد مردم از ظلم حکام به آسمان برسد همان آقایان را کک نمی گزد”.

امین الدوله هم گاهی در برابر علما می ایستد از جمله در خاطرات خود می نویسد: “اگر مردم ببینند حقوقشان به میزان عدل محفوظ است دیگر برای علما جز مسائل حلال و حرام و فتوای صلوات و صیام باقی نمی ماند” (امین الدوله، خاطرات سیاسی، ص ۱۶۵). نویسنده سیاحتنامه ی ابراهیم بیک – زین العابدین مراغه ای نیز چنین نظرات روشن بینانه ای دارد که به ایشان خواهم پرداخت.

برای کنترل علما میرزامحسن مشیرالدوله وقتی به وزارت عدلیه رسید تدبیری اندیشید: مقرر داشتن انعامات و احسانات در حق هر ملا و سید، واعظ و روضه خوان. بدین وسیله علما هم ساکت شدند اما مردم هنوز اعتراض می کنند.

   بررسی کنندگان این دوره از تاریخ – یعنی ۱۵ سال آخر حکومت ناصرالدین شاه معتقدند: فهم سیاسی ناصرالدین شاه بسیار خوب بود اما در اجرای تصلاحات همت پیگیر نداشت (آدمیت، ص ۴۸). از طرف دیگر کامران میرزا شاهزاده ابله بود و وزیر امین السلطان و امین الدوله ها فاسد. این وضع ادامه یافت تا دست میرزاآقا کرمانی گلوله ای بر سینه شاه زد و ترور کرد. (سال ۱۳۱۳قمری). البته برخی ترورچی شاه یعنی میرزارضا کرمانی را با میرزاآقاخان کرمانی اشتباه می کنند. میرزاآقاخان منتقد دینی و منتقد علما بوده و ارادت به علمای بابی هم داشته است اما میرزارضا کرمانی از بابیه بوده است.

   جالب اینکه انگلیس در میان تجار هم نیروهایی دارد هرچند که کسانی از همین تجار هستند که واقع بینند و می دانند که با قطع دست فلان شرکت اروپایی تاجران ایران داد و ستد خوبی خواهند داشت و قیمت ها پایین خواهد آمد و باری بر گردن دولت نیز نخواهد بود. در میان تجار روشنفکران بزرگی هم هست از جمله همین زین العابدین مراغه ای. که بعدا بدو خواهیم پرداخت.

باید توجه داشت در این مقطع تاریخی نزدیک ۵۰ جلد کتاب از زبانهای اروپایی به فارسی ترجمه شد. ادبیات ترکی اوج گرفت. کتاب های ترکی فراوانی هم نوشته شد. نخستین نمایشنامه در مشرق زمین نوشته شد و روی سن رفت. نخستین دانشگاه شرق شناسی توسط عالمان آذربایجانی بنا گردید، نخستین روزنامه ی تماما ترکی منتشر شد و غیره. اما اندیشه های سیاسی زمان را در چند کتاب می توان بخوبی داید که در این میان آثار آخوندزاده، طالبوف، زین العابدین مراغه ای و چند ترجمه از زبانهای اروپایی مطرح هستند. همینجا اضافه کنم که نخستین روزنامه تورکی در آذربایجان اکینچی – حسن بیگ زردابی و نخستین کسی که شرقشناسی را بنا نهاد توپچی باشی بود از دانشمندان بزرگ آذربایجانند و نظرات بسیار ارزشمندی در باب آزادی و قانون و دموکراسی را بیان کرده اند. کوتاه به چند کتاب ترجمه شروع می کنم:

سرگذشت تلماک

بوسه ی عذرا

غرائب عواید ملل

منطق الوحش

میرزا فتحعلی آخوندزاده (آخوندوف) ( ۱۲۲۷– ۱۲۹۵ ه‍.ق)

 او را بنیانگذار ادبیات نو در ایران، نخستین نمایشنامه‌نویس پیشرو فن نمایش‌نویسی اروپایی در آسیا و از پیشگامان جنبش ترقی‌خواهی می‌دانند. اندیشه‌های او بر اندیشمندان مشروطه خواهی از جمله عبدالرحیم طالبوف، میرزاآقا تبریزی، زین العابدین مراغه ای، و میرزاملکم خان و میرزا آقاخان کرمانی تاثیر فراوان داشته است. او زبان های تورکی، فارسی، عربی و روسی را بخوبی می دانست و در این چهار زبان آثاری نوشته است اما بیشترین آثار وی در زبان تورکی است. او را باید نخستین نمایشنامه نویس مشرق زمین خواند و نخستین نمونه های ادبیات انتقادی را همو نوشته است. او مطالعات خوبی در آثار اروپائیان داشته و با بسیاری از معارانش نیز آشنایی و روابط نیک داشته است.  در عین حال که اولین کسی است که راجع به قانون، دوموکراسی و آزادی مطالب کاملا جدیدی را مطرح ساخته اولین کسی هم هست که حقوق بشر، آزادی زنان، برابری همه ی انسانها را خواسته است. او در زمان حیات خودش در اروپا هم از طریق ترجمه ی آثارش شناخته می شد. زندگی او را می توانید در کتابهای مختلف بخوانید، من در اینجا با عقایدش کار دارم.

  او علاوه بر نگارش نمایشنامه ها که همگی به زبان تورکی است داستان بلندی هم با نام «فریب‌خورده ی ستارگان» دارد و از ماجرایی تاریخی در عصر صفویه برای ترسیم واقعیت‌های زمان خودش بهره برده‌است. او در اینجا البته با استفاده از حقایق تاریخی، شاه عباس را به تصویر می کشد که چقدر فردی خرافی بوده و چگونه کشور را بدست فالگیران و رمالها داده است و خود با این تفکرات جاهلانه امور کشور را پیش می برد. بگذارین ایرانشهریها – جواد طباطبایی ها او را اصلی ترین شاه صفوی بدانند.

   آخوندزاده با آگاهی از اندیشه سیاسی مدرنیته، تناقض سیاست غربی و شریعت سنتی را مشخص می‌کند و جدایی آن دو را عنصری مهم ارزیابی می‌کند و با هر گونه تلفیق میان سنت و مدرنیته به مقابله برمی‌خیزد. از همین روی است که مادیت فلسفه نوین را در برابر انگاره‌های متافیزیکی گذشته قرار می‌دهد. او در عین حال به آموزش اجباری عمومی اشاره دارد و آموزش مردم را وظیفه ی دولت می شمارد. طبق نظر او باید کودکان از سن ۸ سالکی تا ۱۵ سالگی جز خواندن و نوشتن کار دیگری نداشته باشند و امکانات را دولت برای آنان فراهم آورد. در تداوم همین بینش به دشواریها آموزش می رسد و تغییر الفبا را ضروری می شمارد و این موضوعی است که بیشتر بررسی کندگان در مورد او به اشتباه رفته اند. از آن جمله تغییر الفبا را دلیلی بر ناسیونالیزم آخوندزاده شمرده اند در حالی که وی در چندین جا این مشکل را به ایرانیان و ترکان نسبت می دهد و الفبای عربی را در نگارش این زبانها ناقص می داند و امروز هم اگر فارسها آن را پذیرفته اند اما توانایی نگارش تورکی با الفبای عربی بسیار دشوار است مگر با تغییراتی که بتواند این زبان را برساند.

   آخوندزاده نخست به قانون می پردازد و مستقیما به قاجارها اشاره دارد و می نویسد:

“شهریاران قاجار نمی‌دانند که سراسر سرزمین ذره‌ای عدالت نیست و همه اش به خاطر نبود قانون می‌باشد؛ و یک کتاب قانون در دست نیست و هر کس هر چیزی به عقلش می‌رسد انجام می‌دهد و هرچه می‌خواهد می‌کند.” دومین مساله مورد پردازش ایشان آزادی است که آزادی زنان را همگام با مردان پیش می کشد و این نخستین کسی است که حتا بعد از وی دیگر اندیشمندان مشروطه از آن چیزی نگفته اند یا با احتیاط بسیار زیاد چیزی را گفته و رد شده اند. در بحث آزادی، بصراحت تمام از حقوق آزادی سخن رانده و از آن جمله آزادی فکر و بیان و نوشتاری را بمیان آورده اند.

از دیگر آثار وی می توان اینها نام برد:

مکتوبالت کمال الدوله، به اهتمام علی‌اصغر حقدار

مقالات، به کوشش باقر مؤمنی

مقالات فلسفی، ویراسته ح- صدیق

تمثیلات یا شش نمایش‌نامه کمدی، ترجمه: جعفر قره جه داغی، شامل:

حکایت ملا ابراهیم خلیل کیمیاگر

حکایت خرس قولدورباسان

حکایت موسیو ژوردان حکیم نباتات و مستعلی شاه مشهور به جادوگر

حکایت وزیرخان لنکران

حکایت مرد خسیس

حکایت وکلای مرافعه تبریز

داستان یوسف شاه سراج یا فریب خورده ی ستارگان

 سکولاریسم را مهم‌ترین محور اندیشه آخوندزاده دانسته اند. آجودانی در کتاب خود در رابطه با التزام آخوندزاده به سکولاریسم نوشته است: “آخوندزاده یک سکولاریست مصمم و از مدافعان سرسخت قانون اساسی دنیوی و هوادار جدی تفکیک مطلق سیاست و دیانت از یکدیگر و مخالف نفوذ و دخالت شرعی و روحانی در حکومت و سیاست بود”.۳ همو نوشته است: “او آشکارا با آن گروه از روشنفکران مشروطه‌طلب که با مصلحت‌اندیشی سیاسی و به علت نفوذ و قدرت مذهب و روحانیت در جامعه ایران و با انگیزه جلوگیری یا کاهش مخالفت روحانیان با مشروطیت و بلکه به دست آوردن همکاری آنان در پیشبرد نظام سیاسی مشروطیت، کوشیدند با تقلیل مفاهیم و نهادهای جدید سیاسی، آن مفاهیم و نهادها را با اسلام تطبیق و هماهنگ نشان داده و معرفی کنند به مخالفت برخاست”.۴

آخوندزاده در حالی مخالف دخالت روحانیون در سیاست بود که گذشته از پایبندی بخش وسیعی از مردم به اندیشه‌های دینی، نهاد روحانیت از جایگاه و ارزش خاصی در میان مردم برخوردار بود؛ ازاین‌رو بسیاری از اندیشه‌های وی که در قالب کتاب بودند، تا سال ۱۳۵۰ش مجال انتشار و توزیع میان مردم را نیافتند. به عبارتی کتاب «مکتوبات» میرزا فتحعلی آخوندزاده، شفاف‌ترین نوشته تبیین‌کننده مدرنیته غرب، که چهل سال پیش از مشروطیت نوشته شد، آن هم در خارج از ایران، ۶۵ پس از نـهضت، یـعنی در سـال ١٣٥٠ش، و در دوره پهلوی دوم توانست آن هم به طور پنهانی و تنها در ٥٠٠ نسخه در ایران چاپ شود.

   همچنین نوشته اند: “ناسیونالیسم و ملی‌گرایی جایگاه مهمی در اندیشه سیاسی آخوندزاده دارد”، جالب اینست که در همین رابطه می نویسند: “آخوندزاده در رابطه با ناسیونالیسم ایرانی تا جایی پیش رفت که خواهان تغییر خط‌الرسم ایرانی شد”. متاسفانه این مارک زدن سبب گشته برخی از فعالان مدنی تورک نیز همآواز با اینها شده و آخوندزاده را فارسی گرا و جزو نخستین پان ایرانیستها قلمداد کنند. که به نظر حقیر این بینش دشمنی با آخوندزاده و تهمتی به آذربایجان است. باید دقت کرد.

البته در مورد توجه آخوندزاده به این ناسیونالیسم مورد دیگری هم هست و آن جملاتی است که در نامه هایی به روشنفکران ایرانی – فارس مثل ملکم خان نوشته است. که مثلا نوشته است من خودم ترکم و اصلم ایرانی است. ما در این گفته هیچ برداشتی از ناسیونالیسمی که امروز پان ایرانشهری ها مطرح می کنند نمی بینیم. متاسفانه همین دوستان که عنوان تورکچو را  یدک می کشند با چنین انتقادات سطحی از امثال آخوندزاده، برای ایرانشهریها غذا تهیه می کنند. درست است که او حمله ی اعراب را جدی می داند اما دیگر به دوران پیش از اسلام حواله نمی کند. این خلاء را ایادی انگلیس پر می کنند و  ماسونی که عرض کردن تاریخ برای ایرانیان می نوسند. تاریخ برای کورش، داریوش، ساسانیان می سازند. به عربها و ترکها دشنام می دهند و شوونیسزم را جان می بخشند.

آخوندزاده سیاست شرعیه را پاسخگوی نیازهای زمان نمی داند و برچیدن استبداد و تغییر دولت مطلقه به مشروطه را می طلبد. او باور دارد که لگر اینکار صورت نگیرد باید منتظر خیزش مردم بود.

در برابر اینها نویسندگان فراوانی هم هستند که امروزه برای دفاع از اسلام و نظام امروزی ایران به نقد آخوندزاده قلم بیرون کشیده اند و همین تاسف را دارد که برداشت این تورکچی ها بهانه ی دست آنها شده و بر ما ایراد می گیرند. همین نوشته ها بهانه ای بدست بسیاری از نویسندگان امروز داده است که آخوندزاده را حتا دست پرورده ی استعمار انگلیس بشمارند. بطوری که خانم “مرضیه یحیی آبادی” می نویسند: جریان روشنفکران وابسته و غربگرا در روزگار مشروطیت، با حمایت استعمار انگلیس در رویارویی با جریان مذهبی برای به کژراهه کشیدن نهضت مشروطیت، شگردها و شیوه های تبلیغاتی مختلفی را به کار بستند. پایگاه فکری آنها، بدون تردید ارزشهای غرب بود. بریدگی از فرهنگ، سنتها و آئینهای خودی و دلبستگی به فرهنگ غربی، سبب شده بود که آنها خود را با فرهنگ خودی بیگانه انگارند و با فرهنگ بیگانه خودی؛ تا آنجا که به ستیز با فرهنگ خودی پرداخته و به گذشته خود پشت پا زدند و به پیشینه و حال غرب علاقه نشان دادند. یکی از این اندیشه‌گران متجدد میرزا فتحعلی آخوندزاده است. و آنگاه اصول اندیشه های نوگرایانه میرزا فتحعلی آخوندزاده را می‌توان در موضوعات زیر جست وجو می کنند:

دین ستیزی/ باستان گرایی/ جایگزینی الگوهای غربی به جای الگوهای اسلامی/ تغییر خط و الفبا. و توضیح ایشان و امثال او در برابر هر یک از این موضوعات اشارات غلط می کنند و حتا نشان می دهند که کتابهای آخوندزاده را نخوانده اند. از کجا می شود فهمید؟ از آنجایی که در توضیح هر یک از این مارکها به کتابهای دیگری رجوع می دهند و نه خود نوشته های آخوندزاده. البته تورکچی های ما هم که این چنین مارکهایی را به آخوندزاده می چسبانند آثار او را نخوانده اند.

در مورد آخوندزاده چیزی را ضروریست عرض کنم او شاگرد میرزاشفیع واضح است. شاعر و متفکر بزرگ آذربایجان که آثارش پیش از چاپ به زبانهای خارجی – آلمانی چاپ شد و بعد از مرگ وی، چون دیگر کسی از او دفاع نخواهد کرد مترجم محترم این اشعار را از خود دانست. اما کشفیات بعدی این فریبکاری و دزدی ادبی را آشکار و او را رسوا کرد.

 البته بیشتر پردازندگان به ایدئولوژی مشروطیت، معتقدند که آزادی با خود ملیت خواهی را همراه دارد و با ملیت خواهی هم ایده های ناسیونالیستی پیش می آید. درست در همینجاست که روشنفکران آذربایجان به دلیل ایرانی دانستن خودشان، عقب نشستند اما فارسیگرایان بشدت حمله را آغاز کردند. هرچند افرادی چون میرزاحسن رشدیه سر برآوردند و زبان و ادبیات و فرهنگ تورکی را پیاده کردند و طرحی نو کشیدند اما سیاسها میدان را بر او تنگ کردند. عظمت ۲۵۰۰ ساله را پیش کشیدند و روشنفکران آذربایجان از پشت این نظریه ها بی خبر بودند. اما تئوری پردازان آریایی آرمانشهر خود را در باستان گرایی جستجو می کردند و ایران پیش از اسلام. انگلیس از سده ها پیشتر پرشیا و پرس و پرسپولیس را آماده کرده بود. تداوم این راه امروز به بدترین نوع راسیسم تبدیل گشته است. آقای حقدار بخوبی بدین مساله پی برده و می نویسد: در همین سیر تاریخی بود که ناسیونالیسن ایرانی – فارسی پدید آمد و امروز بنوعی شوونیسزم تبدیل شده است (علی اصغر حقدار، مدرن اندیشان ایرانی، ۱۳۹۷، آنکارا، ص ۱۵۶).

طالبوف که همواره ملت و وطن را در رابطه با اصول ناسیونالیسم بکار می بُرد هرگز پی به ملیت ها ایرانی نبرد. ادامه ی همین راه به کسروی و فروغی رسید. (حقدار، ص ۱۵۸).

   ظهور ناسیونالیزم و رشد تدریجی آن زاده ی دو عامل اصلی بود: ۱) تجربه ی ملموش از ستم و استعمار ۲) نشر اندیشه های سیاسی – اجتماعی. افرادی که تنها به اندیشه ها می پردازند دیگر از قهرمانان و مبارزان میدان جنگ و ستیز توجهی ندارند. ستارخان و باقرخان و دیگران مبارزان راه آزادی بیسواد تلقی می شوند و متاسفانه تورکچی های ما هم دوش بدوش این تئوری پردازان از تهمت به این مردان ساده و حانباز و فدایی ملت توجهی ندارند.

میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی  )۱۲۱۳ ه‍.ش – اواخر ۱۲۸۹ )

وی با نگارش کتاب‌هایی مانند مسالک المحسنین و سفینه ی طالبی یا همان کتاب احمد بر افکار بسیاری از مشروطه خواهان تأثیر گذاشت. به همان اندازه که تجدد خواهان، از آثار و دیدگاه‌های او جانبداری می‌کردند، برخی از عالمان روحانی، با وی سرگران بودند و این به سبب مطالبی بود که او در آثارش آورده بود، و ایشان در نگاه‌شان، با اصول دیانت اسلام همخوانی نداشت. علماء به نوشته احمد کسروی و شیخ فضل اله نوری خواندن آثار طالبوف را قدغن اعلام نمودند .او یک وطن دوست و مردم گرا به معنی حقیقی بود. او بعد از انقلاب مشروطه به نمایندگی از طرف مردم تبریز انتخاب شد ولی به مجلس نرفت.

 سفینه طالبی یا کتاب احمد (۲جلد) (۱۳۱۱ ه‍.ق)

مسالک المحسنین (۱۳۲۳ ه‍.ق)

مسائل الحیات (۱۳۲۴ ه‍.ق)

پند نامه مارکوس قیصر روم

رساله فیزیک (۱۳۱۱ ه‍.ق)

نخبه سپهری (۱۳۲۲–۱۳۱۰ ه‍.ق)

رساله هیئت جدیده

ایضاحات در خصوص آزادی (۱۳۲۵ ه‍.ق)

سیاست طالبی (۱۳۲۹ ه‍.ق)

طالبوف، در گفتار سیاسی اغلب به آرای متفكرین جدید استناد می‌كند، و به خصوص از كسانی نظیر بنتام، باكل، ولتر، روسو و رُنان نام می‌برد، از فیلسوفان آلمانی به نظرات و اندیشه‌های كانت و نیچه توجه دارد. (آدمیت،۱۳۶۳، ص۸). طالبوف ایره های لیبرالیسم و سوسیالیسم را پیش می کشد و بر حجقوق مساوات اجتماعی انگشت می گذارد. نوشته های او سرشار از طنز و لطیفه هم هست. در عین حال غربگرایی را نیز به تمسخر می گیرد و فرنگی مآبان را نیز نقد می کند. او هم گریزی به اصلاح خط می زند اما تغییر را نمی پذیرد.

در آثارش به مسائل متنوّعی نظیر ملّیت، آزادی، قانون، حاكمیت ملی، لیبرالیسم، سوسیالیسم و عدالت‏خواهی اقتصادی، پروتستانتیسم اسلامی، اخذ و اقتباس تمدن جدید از غرب در ضمنِ داشتن نگرش انتقادی به آن، می‌پردازد.

در زندگی اجتماعی‌، طالبوف در سالخوردگی به نمایندگی مجلس اول انتخاب گردید و تنها نویسندۀ اجتماعی از دوره متصل به مشروطیت بودكه به وكالت انتخاب گردید. (آدمیت،۱۳۶۳، ص۹) اما در مجلس حاضرنشد، ولی به احتمال قریب به یقین تكفیر شیخ فضل‌الله نوری و امر كامران میرزا به ضالّه بودن كتب‌اش او را به شدت آزرده خاطركرده و در نامه‌اش به میرزا فضلعلی آقا دیگر نماینده تبریز به آن‌ها اشاره می‌كند و می‌گوید: «اعتبارنامه‏ام را برگردانم كه جای من دیگری را برگزینند.»

در بین همه ی این روشنفکران، طالبوف، تنها روشنفکرِ برجسته عصرِ قاجار است که در زمانِ مشروطه هم زنده است و هم فعّال و از قضا عضوِ نخستین مجلسِ آن.

طالبوف به همان اندازه که خواهان اخذ تمدن غربی است از دول استعمارگر اروپایی انتقاد می‌کند و پیرامون سیاست های استعماری روس و انگلیس و گاهی فرانسه اطلاعات کافی در اختیار هم میهنان خود قرار می دهد.

زین‌العابدین مراغه‌ای ( ۱۲۵۵ –  ۱۳۲۸ (

میرزا مَلْکَم خان ( ۱۲۱۲ –  ۱۲۸۷) ناظم‌الدوله ارمنی بود که مسلمان شد. به فرانسه رفت به استانبول رفت و در آنجا با بزرگان ترک آشنا گشت. بویژه آشنایی اش با آخوندزاده و طالبوف تحول زیادی در روحیه و افکار او پدید آورد. البته اشتباهات بزرگی هم مرتکب شد. از جمله رشوه ای که از سفارت انگلیس گرفته بو ناصرالدین شاه فهمید و گوشش را گرفت و بیرون انداخت. زمان مظفرالدین شاه بعنوان سفیر به رم رفت.

ملکم هم معتقد بود علما خلق را حرکت بدهند و عذر این اولیای نابکار را بخواهند اما مقان پادشاهی برقرار باشد (قانون، شماره ۲۲).

 آثار او: کتابچه غیبی دفتر تنظیمات) / رفیق و وزیر / دستگاه دیوان / اصول ترقی/ انتظام لشکر و مجلس تنظیمات / دفتر قانون / نوم و یقظه / منافع آزادی / کلمات متخیله / حریت / اشتهارنامه اولیای آدمیت / راجع به استقراض خارجی / ندای عدالت / دوره روزنامه قانون

 

میرزا عبدالحسین کرمانی معروف به میرزا آقاخان کرمانی، ( ۱۲۷۰ قمری – ۱۳۱۴ هجری قمری) نویسنده و روشنفکر، و از نمونه‌های ممتاز نسل اول ملی گرایان سکولار بود. از طریق یکی از معلمینش، بابیه  را کشف کرد و به آن گروید، اما به پیجویی ایدئولوژی‌ها و آیین‌های نوین ادامه داد. سفر او به استانبول تحولات فکری دیگری بوجود آورد. با ملکم رابطه پیدا کرد. مقالاتش در قانون منتشر شد. به سیدجمال الدین اسدآبادی پیوست و در آخر از او نیز برید و به جدایی دین از سیاست باور کرد.

احمد کسروی درباره میرزا آقاخان کرمانی و احمد روحی می‌نویسد:

نخست در ایران همچون دیگران شیعی می‌بوده‌اند، سپس در آنجا ازلی گردیده‌اند و دختران صبح ازل را به زنی گرفته‌اند، سپس به یکبار بی‌دین گردیده آشکاره طبیعی گری نموده‌اند، و در پایان کار به سید جمال الدین اسدآبادی پیوسته و باز به مسلمانی گراییده و به همدستی او به اتحاد اسلام کوشیده‌اند. (احمد کسروی، تاریخ مشروطه، جلد اول، چ ۱۶، ۱۳۶۳)

موضوع کشتن میرزا آقاخان اصلاً ربطی به بابیگری یا طرز فکر او نداشت زمانی که میرزا رضا کرمانی، ناصرالدین شاه را ترور کرد و مورد بازجویی قرار گرفت. میرزا رضا کرمانی در بازجویی ابراز داشت که با میرزا آقاخان و سید جمال و ایرانیان استامبول آشنا شده‌است. سید جمال او را که مورد ستم عین الدوله واقع شده و چندی در ایران در زندان بوده ملامت می‌کند که چرا حق خود را نگرفتی.

نویسندگانی همچون صادق هدلایت، علی دشتی، صادق چوبک، محمدعلی جمال زاده و حتا احمد کسروی از آقاخان کرمانی، تأثیر گرفته اند. آثار او عبارتند از: مقالات در نشریه اختر استانبول ، جنگ هفتاد و دو ملت، انشاءالله و ماشاءالله، نامه باستان یا سالارنامه، آیین سخنوری یا نامه سخن، رساله صد خطابه ، تکوین و تشریح، هشت بهشت، ریحان بوستان افروز، رضوان و . . .

ادبیات

دوران حیات حکیم هیدجی مصادف با دوران سلطنت ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه و دوران اوجگیری مبارزات مشروطه خواهی است. هیدجی شاعر، عارف و ترکی – فارسی گوی آگاه این زمان هست. با چشمانی باز اوضاع زمان را زیر نظر می‌گیرد و زمان را خوب می‌شناسد و در برابر حوادث و اتفاقات مختلف موضع میگیرد. او، مقاوله‌های شاهان قاجار با دیگر کشورهای استعماری را افشا می‌کند از آن جمله رساله‌ی دخانیه، بیشتر به این مساله پرداخته است. این وضع سیاسی و مبارزه‌ی مردم علیه قرارداد تنباکو و تحریم آن به عنوان مرحله ای از مبارزات ضد استعماری مردم ایران، دقت حکیم هیدجی را به خود جلب کرده و او، بموقع و دقیق بدان پرداخته است.

   از دیگر سو، عالم بزرگوار، نه تنها به اوضاع کشور حساس است بلکه موقعیت مردم نیز برای او دارای اهمیت فراوان است. او، با مشاهده‌ی دست درازی دولت روس به کشورمان و چشم طمع این دولت به برخی ولایات ایران را دیده و از سوی دیگر شاهد وطن فروشی حاکمان بوده و نمی­تواند در چنین موقعیتی ساکت بنشیند. او، با اشعارش چنین به استقبال حوادث می‌رود:

سزد گر کشم آه و آرم فسوس

به ایران که ویران شد از دست روس

دل از زندگی سیر و جان شد ستوه

خدا برکَند ریشه‌ی این   گروه.

   حکیم هیدجی شاعری است که با افزایش ظلم شاه، دهان به نفرین و نفرت می‌گشاید و با صراحت آرزوی سرنگونی تخت سلطنت را می‌کند:

آلله بو شاهین بختی دؤنوب تختی دولانسین،

مشکل بونون عهدینده دوداغی گولن اولسون!

   او، آرزوی سرنگونی شاه را دارد. در اینجا به عنوان یک شاعر مبارزی ظهور می‌کند که انقلاب و تحول را باور کرده و معتقد است ظلم همیشگی نیست:

بو روزگار کئچر، یاخشی روزگار گلور،

کؤنول داریخما، غم ائتمه، کی غمگسار گلور.

دومان توتوب یئر اوزون، گر یاغار هاوادان قار،

کئچر گئدر بو سویوق قیش، یئنه باهار گلور.

   در دیوان اشعار حکیم هیدجی، موضع گیری جسارت آمیز او علیه دولت‌هاي استعماری و نوکران داخلی آنان را می‌بینیم. یکی از حوادث مهم این زمان، جنبش قرون وسطایی “محمد علی باب ” است. عالم که دارای دید عمیق و وسیع اجتماعی – مذهبی است در پشت این حرکت که به عنوان واپسین جنبش قرون وسطایی ایران مطرح می‌­شود[۱] دستهای استعمار انگلیس را می‌بیند و با افشای آن، به سخره می‌گوید:

بو فرقیه پیمبر اولاندا بئله بیزو،

دان ائتمه اولسا بعضی­لره گر خدا اؤکوز.

    می‌دانیم که در این مقطع تاریخی که ایران در خواب غفلت فرو رفته بود ارابه‌ی صنعت در غرب چهار نعل به پیش می‌تاخت و در عین حال همه‌ی قدرتها چشم طمع به خاک ایران دوخته بودند. او می‌سرود که نیرو در دست گرگان است و یوسف در چاه. کشور اسیر ظلمت شب است و خورشید پنهان است، قبطی ها حاکمند و فرعون فرمانروا. طمعکاران بر مسند کارند و مؤمنان به کنج آرامش خزیده‌اند. شاعر، تمامی ضعف‌هاي کشور را از شاه تا عالمان بدعمل، درویشان و مردم عامی را می‌بیند و به انتقاد می‌کشد و کاهلی، بی­تفاوتی و بیعاری آنان را افشا کرده و بیشتر از همه، خطاب به شاه فریاد می‌کشد:

اگر شاه را عار بودی کمی،

نه جستی تن آسايش و خرمی.

و اقشار دیگر جامعه را نیز چنین رسوا می‌سازد:

ز آیین یزدان فرو شسته دست،

زن و مرد، پیر و جوان هر که هست.

در این روزگاری که من آمدم،

چه بد روزگاری است آمد بدم.

نه یک رهنمایی است آید به کار،

نه دانشوری کارد از پای خار.

نه یک پیر راهی که پیری کند،

ز افتادگان دستگیری کند.

شبانی ندارد مگر این رمه،

جهانیست بر کام گرگان همه.

   شاعر می‌داند که ظلم حاکم است. با اینحال به مردم دلداری می‌دهد:

ستم را کم و بیش آسان مگیر،

ستمگر ندارد ز کیفر گریز.

   شاعر از احوالات خود نیز می‌نویسد، اما اساس کار او، توضیح وضع اجتماعی اقشار متفکر و هنرمند جامعه است. شاعر کسی نیست که در برج عاج یا قصر مجلل بنشیند و برای دل‌هاي هرزه شعر بسراید. شاعر بودن او نیز از سر درد است. او، در وقایع سیاسی زمان شرکت می‌کند. همه جا را زیر پا می‌نهد، دردهای اجتماعی را یافته و به سخن می‌آید. ایران برای شاعر قفسی است و تهران برای او، زندان است:

منه ایران بو فضاسیله دؤنوبدور قفسه،

منه تهران بو صفاسیله دؤنوب زیندانه.

   حکیم هیدجی، شاعری فیلسوف و مسلمان، روحانی فهمیده ای است که پیوسته چشم به عزت و احترام مسلمانان دوخته و همت یکپارچه‌ی اسلامیان را می‌خواهد تا خارها را از میان برکنند:

بر آنم که این خار را از میان،

کند همت پاک اسلامیان.

و آرزوی ظهور امام زمان(عج) نیز از این زاویه قابل تبیین است تا با ظهور خود، انتقام مظلومان را بگیرد:

 آز قالوب الدن گئده آیین و دین،

شرع ضعیف اولدی، قوی کفر و کین.

آچ الین ای حضرت حقه ولی،

قویما اولا شرعه اوزون کفر الی.

آل اله داد آلماغا کیم تیشه­سین،

قاز یئر اوزوندن بولارین ریشه­سین.

   شاعر به تضاد بین فقرا و اغنیا اشاره‌ها دارد. او، با دفاع از جبهه‌ی فقیران در جنگ فقیرو غنی، خود را دشمن سرسخت ظالمان، اربابان و تجار بد نفس و خوش ظاهر می‌داند:

 تاجر بد نفس خوش ظاهیر، پیمبردن اوتان،

 بسدور ای نامرد، تنزیل و ربادن ال گؤتور !

بینش سیاسی هیدجی را در رساله‌ی دخانیه اش می بینیم. جنبش تحریم تنباکو، در وهله‌ی نخست امپریالیسم انگلیس را به شکست کشاند. برخورد  و بررسی حکیم هیدجی نسبت به این جنبش و حوادث بعدی آن نشان می‌دهد که همواره از میان علما و روحانیون نیز بزرگانی بوده‌اند که ضمن زهد و تقوای مذهبی خود، بی­تفاوت نبوده‌اند. با خواندن “رساله‌ی دخانیه” می‌بینیم که عالم در عرصه‌ی عرفان و حکمت و ادب و ضمن تخصص در فقه و اصول و غیره، در شناخت دقیق و کافی ماهیت استعمارگران نیز ماهر و توانمند است. رساله­ای که حکیم هیدجی در عرصه‌ی سیاست نوشته است نشان می‌دهد که عالمان روحانی نیز در برابر زورگویی و حیله­گری‌هاي زورمندان مقاومت کرده و با اعتقادی راسخ از ملت و كشورشان دفاع کرده‌اند. همان گونه که می‌دانیم در دوره‌ی ناصرالدین شاه، آنان که دور شاه گرد آمده‌اند برای فروش وطن به بیگانگان با همدیگر به رقابت می‌پردازند و تنها به فکر منافع شخصی خویشند و در این راه به مسیر خیانت کشیده می‌شوند. دکتر فوریه، یکی از نمایندگان انگلیس در این قرارداد در یادداشت‌هاي خود می‌نویسد: “بی تردید اگر دو میلیون رشوه را نداده بودیم این قرارداد امضا نمی­شد.!”. همین یک سطر نشان می‌دهد که انگلیس در داخل ایران، کسانی را داشته است که با گرفتن این رشوه، زمینه را برای امضا مهیا ساخته‌اند. این هم کسی جز میرزاملکم خان نبوده است.

   ناصرالدین شاه، بر این تصور بود که با دادن امتیاز تنباکو به انگلیس، با پولی که به دست میآورد هم می‌تواند هزینه‌ی سفر به فرنگ را تامین کند و هم خرج سفر بعدی را نیز به دست آورد. به همین خاطر امتیاز کل خرید و فروش تنباکو را به یک شرکت انگلیسی واگذار کرد. تالبوت بعد از اخذ این امتیاز، وارد تهران شد و یکسره به سوی سفارت انگلیس رفت. او، در این سفر خود با بسیاری از مقامات ایرانی از جمله امین السلطان وزیر امور خارجه، نایب­السلطنه کامران میرزا، اعتمادالسلطنه و دیگران ملاقات کرد. امین­السلطان چند روزی بعد از این ملاقات، متن قرارداد را تهیه کرده و با اخذ رشوه‌ی ۲۵ هزار لیره‌ای، آن را به امضای شاه رساند و از شاه نیز خلعت دریافت کرد! اما این امتیاز به ضرر ایران و ایرانیان بود. از یک سو تجار و از سوی دیگر دولت روس و روشنفکران وابسته بدان و از سوی سوم نیز روحانیان در برابر این امتیاز صف کسیدند.

   این امتیاز، حق خرید و فروش ۵۰ ساله‌ی تنباکو را در ایران و بیرون از ایران به شرکت رژی واگذار کرده بود (در ماه شعبان ۱۳۰۷ قمری) و قرارداد در ۱۵ ماده امضا شده بود. با شروع به کار این شرکت، روشنفکران ایران و روحانیون به مخالفت با آن برخاستند.  میرزای شیرازی، نامه­ای به شاه نوشته و خواستار لغو قرارداد شد. اما ناصرالدین شاه در جواب او، دلایل ذیل را مطرح کرده و لغو این قرارداد را عملی ندانست:

– برای رهایی از روسیه، ضروری است به اروپا نزدیک شویم.

– برای تقویت قشون، پول نیاز است.

– چون به امضای شاه رسیده است لغو آن امکان پذیر نیست.

– صاحب امتیاز، آن را به دیگران واگذار کرده و برای مقابله با آن ما را توان آن نیست.

– برای لغو امتیاز، پول زیادی لازم است که ما نداریم.

میرزای شیرازی، دوباره تلگراف می‌زند. مردم تبریز بپا می‌خیزند. دربار با حرکت تبریز به خود می‌آید و چنین صلاح می‌داند که شاه با دستخط خود، ولایت آذربایجان را از این انحصار معاف و مستثنا بداند. اما تبریزی که به مبارزه برخاسته بود، آزادی ایران را می‌خواهد و تنها به فکر خود نیست. میدان مبارزه گرم می‌شود و میرزای شیرازی نهایتا فتوایی را صادر می‌کند:

” امروز مصرف توتون و تنباکو در حکم جنگ با امام زمان عجل الله تعالی فرجه می‌باشد. “

   این فتوا در بیش از ۱۰۰۰۰۰ نسخه در تبریز، تهران، مشهد و شیراز چاپ شده و منتشر می‌گردد. همه بپا می‌خیزند و کسی تنباکو نمی کشد. شاه چاره‌ی دیگری نمی یابد. آن را لغو می‌کند. لغو قرارداد نیز سریعا در کل ایران پخش می‌شود. دیگر، آن جبروت ناصرالدین شاه شکسته بود. !

انگلیس مجبور می‌شود افراد خود را از تهران فرا خواند.

مساله‌ی غرامت شرکت، موضوع بعدی بود.

   حکیم هیدجی برای نگارش “رساله‌ی دخانیه”، این حادثه‌ی تاریخی را با تمام فراز و نشیب‌هايش به تحلیل نشسته و رقم زده است.

چنین گوید این بنده‌ی ملتجی

به درگاه لطف خدا. هیدجی

من این نامه بر خواهش دوستان

بپیوستم از گفته‌ی دوستان. . . .

نگفتم، نگویم سخن نابکار

نه در دل مرا کینه با شهریار

نوشتم من نامه را تا شهان

بدانند چون است کار جهان

ز بسیاری لشکر و جاه و زور

نبایست پیدا کند شه غرور

به انبوه لشکر اگر خیره شد

سپاه سبک بر کران چیره شد

شها! حرمت شرع را دار پاس!

ترا باد پاینده ملک و اساس!”

   حکیم هیدجی شاعری سه زبانه است. در رساله‌ی دخانیه نیز، همچون دیگر آثارش، هر جا که امکان داشته زبان به ترکی برگردانده و سخنان خود را حلاوت بخشیده است. در این اثر نیز، برای انتقاد شاه، فقط از زبان فارسی اسفاده نمی­کند، بلکه گاهی به زبان مادریش نیز روی آورده و چنین ادامه می‌دهد:

بو نئجه شاه و بو نئجه عهددور،
بو شهین عهدینده کیشی قحط­دور.
خلقده یوخ غیرت و ناموس و ننگ،
شهره دولوب روس و پروس و فرنک.
ائیله­دی  بو دوشمن پروردگار،
کفری قوی، ملت اسلامی خوار.
حق ائده تابوت بونون تختینی،
منزلینی گور و کفن رختینی.
خلقه دوتوب تنگ بو نامرد و حیز،
کفر چون اسلامیله ائیلر ستیز.
بو کیشینون جهل دوتوبدور گؤزون،
سنی یئتوب یئتمیشه قیرمیز اوزون.
عالمه گلمیوب بئله بیچاره شاه،
کیمسه بونو اؤلدوره، ائتمیوب گوناه.
من آتارام بئیله شاهین داشینی،
جانینی آللام کسه­رم باشینی.

   برای ادیبان و محققانی که تاریخ و فرهنگ ایران را مورد بررسی قرار می‌دهند ضروری است که این اثر حکیم هیدجی را مورد مطالعه قرار دهند. تردیدی نیست که اثر بی­همتایی است. مجموعه دیوان تورکی حکیم هیدجی را حقیر گردآوری و همراه با نسخه ی خطی اش منتشر کرده ام. (انتشارات اختر، ۱۳۸۲). اضافه کنم که اعتراض و انتقاد حکیم هیدجی از علمای زمان نیز جای بس بزرگی در دیوانش دارد.

منابع:

لطف‌الله آجودانی، روشنفکران ایرانی در عصر مشروطیت، تهران، نشر اختران، ۱۳۸۶٫

مصطفی تقوی‌مقدم، فراز و فرود مشروطه، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، ۱۳۸۴٫

فتحعلی آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، به اهتمام علی‌اصغر حقدار، باشگاه ادبیات، ۱۳۹۵٫

میرزا فتحعلی آخوندزاده ، مقالات ، باقر مؤمنی، تهران، آوا، ۱۳۵۱٫

 داریوش رحمانیان، تاریخ تفکر سیاسی در دوره قاجاریه، تهران، پیام نور، ۱۳۸۸٫

 میرزا فتحعلی آخوندزاده، تمثیلات، ترجمه: محمدجعفر قراچه‌داغی، تهران، خوارزمی، ۱۳۵۶٫

 فتحعلی آخوندزاده، الفبای جدید و مکتوبات ، گردآورنده: حمید محمدزاده، تبریز، احیاء، ۱۳۵۷٫

 فریدون آدمیت، اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده، تهران، خوارزمی، ۱۳۴۹٫

طباطبایی، جواد، تأملی درباره ایران، جلد دوم نظریه حکومت قانون در ایران، تبریز، انتشارات ستوده، ۱۳۸۶٫

زندگی‏نامه عبدالرحیم طالب‏اف تبریزی، در آزادی و سیاست، به كوشش ایرج افشار، تهران، سحر، ۱۳۵۷٫

حقدار، علی‌اصغر، فریدون آدمیت و تاریخ مدرنیته در عصر مشروطیت، تهران، انتشارات کویر، ۱۳۸۲٫

طالبوف، میرزاعبدالرحیم، سفینه طالبی یا كتاب احمد، تهران، گام، ۱۳۳۶٫

 طالبوف، میرزاعبدالرحیم، مسالك‏المحسنین، با مقدمه باقر مؤمنی، تهران، جیبی، ۱۳۴۷٫

طالبوف، میرزاعبدالرحیم، پندنامه ماركوس، در كتاب احمد با مقدمه و حواشی باقر مؤمنی، تهران، شبگیر، ۱۳۵۶٫

طالبوف، میرزاعبدالرحیم، كتاب احمد، ج ۲، در كتاب احمد با مقدمه و حواشی باقر مؤمنی، تهران، شبگیر، ۱۳۵۶٫

طالبوف، میرزاعبدالرحیم، مسائل‏الحیات، در كتاب احمد، با مقدمه و حواشی باقر مؤمنی، تهران، شبگیر، ۱۳۵۶٫

 طالبوف، سیاست طالبی – ایضاحات در خصوص آزادی، در آزادی و سیاست، به كوشش ایرج افشار، تهران، سحر، ۱۳۵۷٫

(۱۳۵۷ب)، سیاست طالبی، تهران، علم.

طباطبایی، جواد (۱۳۸۶)، تأملی درباره ایران، ج ۲ نظریه حکومت قانون در ایران؛ بخش دوم: مبانی نظریه مشروطه خواهی، تبریز، انتشارات ستوده.

فراستخواه، مقصود، سرآغاز نو اندیشی معاصر (دینی و غیردینی)، تهران، ۱۳۷۳٫

كسرایی، محمدسالار(۱۳۷۹)، چالش سنت و مدرنیته در ایران: از مشروطه تا ۱۳۲۰، تهران، نشر مركز.

كسروی، احمد، تاریخ مشروطه ایران، تهران، امیركبیر، ۱۳۷۵٫

مستشارالدوله، میرزا یوسف خان، یک کلمه و یک نامه، به کوشش محمد صادق فیض، تهران، انتشارات صباح، ۱۳۸۲٫

 اعتراف دردناک  در مورد انکار هویت و زبان مادری:

 عباس زریاب میگفت:

‌‏«روزی در زمستان ۱۳۴۸ آخرين روزهای حيات مرحوم تقی‌زاده برای عيادت مشرف شده بودم،

 ايشان ‏گفتند بعد از مشروطه كه به طهران آمديم برای انجذاب و قبول خاطر مركزيان ناگزير شديم تا ‏حساب خود را از ستارخان و مشروطه‌طلبان تبريز منفك كنيم.

 زير و روی افكار ما را می‌كاويدند تا ‏ببينند مثلاً تعلق خاطری حتی ناچيز به شيخ محمد خيابانی داريم يا نه.

همه دوستان و ‏هم‌دوره‌ای‌ها اين اجبار را احساس كردند.

 نخستين گام برای اثبات برادری با اخوان نو يافته و ‏نو برآمده ترك كسوت سيادت بود.

ميرزا اسداله ممقانی و ميرزا علی هيئت و ميرزاباقر طليعه و سيد ‏احمد كسروی ديگران يكايك به ترك لباس و حلق لحيه ناگزير شديم.

يكي را داور به وعده ‏مستشاری و قضاوت به ترك لباس برانگيخت و ديگری را تيمورتاش و آن يكي را خود رضاشاه و …. روزی به يكی از رفقای ما گفته بود آقا اگر درزی سراغ نداريد ما بسپاريم برايتان كت و شلوار ‏بدوزند. نه‌تنها مدارج مستوجب و مستحق از ما بدور بود، بلكه راه معيشت نيز تنگ آمده بود و ‏نمی‌توانستيم كرايه منزل تأديه كنيم.

 برای افتتاح دفترخانه و محاضر و يا اشتغال در عدليه و ماليه و ‏ديگر ادارات يك يك ناگزير از ترك لباس شديم.

‏همين‌طور با درآوردن كسوت پشت كسوت و درآمدن به اين شكل و آن شكل به جائي رسيديم كه ‏ديگر هيچكداممان با اصلمان مطابقت كه لا، بل مشابهتی هم نميیداشتيم.

 ما پيشنمازان و ‏پيشنماززاد‌گان و وعاظ ديروز، متكلمين به السنه فرنگی و فوكول و پاپيون ‌بسته و مزاوجت با نسوان ‏عيسوی امروز شديم.

كم كمك راه ترقياتی كه حقمان بود به رويمان گشوده می‌شد،

اما همچنان ‏اشارات سوالی بر پيشانی‌مان آويخته بود كه آن ديگر لباس نبود كه بركَنيم و آن زبانمان(تورکی) بود.

 ما ‏تورك بوديم.

براي پيراستن از اين عيب و نقيصه جبلی و سرشتی(تۆرک بودن) بايد سعی بسياری می‌كرديم.

(ترک زبان مادری، تۆرکی) به ‏آسانی بر زمين نهادن عبا و عمامه نبود.

 مشق تصحيح لهجه می‌كرديم.

تا ديروز فارسيان مشق لهجه تركی در تكلم فارسی می‌كردند و امروز ‏رسم دگرگون شده بود و ما بايد به همان سياقی كه سال‌ها برای اداء خرج ضاد و صاد و ذال ‏كوشيده بوديم و چوب فلك خورده بوديم، امروزه برای تصحيح مخرج قاف به فلك زمانه بسته ‏می‌شديم تا به جای قندخواری به گندخواری نيافتيم.

 ماحصل اين‌كه روزی چشم گشوديم و ديدیم ‏برای اثبات ايرانيت(بخوانید پارسیت) خودمان آنچنان تند تاخته‌ايم كه از آن سوی بام كله‌معلق افتاده‌ايم.

 ديگر منكر ‏زبان مادری(تورکی) و فرهنگ و ادبيات و شعر و تاريخ و عادات و آداب آمده‌ايم.

ديگر عارمان مي‌آيد كه ‏كسی تۆرك‌مان بخواند و حتی بداند.

 آيا همه اين مساعی بر و ثمر داد؟

فاجعه در اين منزل است! لا!

‏بل خسرالدنيا و الاخره شديم.

 تا يك نغمه مخالف خوانديم مغلوب شديم و به تۆركتازی متهم ‏گشتيم. همه ملكوكات را زدوديم الا اين يك لكه تۆرك بودن.

هرگز ما را غير ترك نپذيرفتند. هرچه ‏كرديم باز بيگانه مانديم.

 چندی پيش به منزل استادانم در تبريز رفتم و از همان درگاه تا مصطبه ‏استادم گريستم و اين گريه ندامت و شرمناكی از روح آنها بود.

شرم از روح مادر و زادبومم،

شرم از ‏اينكه همه چيز را باختيم و عاقبت مطرود و رجيم مانديم.»

[۱]) محمدرضا فشاهي، واپسين جنبش قرون وسطايي، تهران،  ۱۳۵۴٫

ارسال دیدگاه