استاد شهریار

متن سخنرانی (خلاصه)

م. کریمی

۲۷/۰۶/۱۴۰۱

امروز روز شعر و ادب ایران نام نهاده اند. استاد شهریار بدون تردید بزرگترین شاعر معاصر آذربایجان است و در قله ادبیات فارسی ایران نیز ایستاده است. او نخست بعنوان شاعری فارسی گوی شناخته شده و در اوج شهرت به زبان مادری خویش رجعت دارد. البته در سالهای ۱۳۲۳ غزلی را به ترکی سروده است که از نظر زیبایی، شعریت به ارزش یک دیوان شعر را دارد و آن زمانی است که دل در گرو زیبارخی دارد و چه زیبا سروده است:

اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری

گئج گلمه ده دیر یار، یئنه اولموش گئجه یاری.

گؤزلر آسیلی، یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس

باتمیش قولاغیم گؤر نه دؤشورمکده دی داری.

بیر قوش آییغام! سویلیه رک گاهدان اییلدر

گاهدان اونو دا یئل دئیه لای-لای هوش آپاری.

یاتمیش هامی بیر آللاه اویاقدیر داها بیر من

مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری.

قورخوم بودی یار گلمه یه بیردن یاریلا صبح

باغریم یاریلار صبحوم آچیلما سنی تاری!

دان اولدوزی ایسته ر چیخا گؤز یالواری چیخما

او چیخماسادا اولدوزومون یوخدی چیخاری.

گلمز تانیرام بختیمی ایندی آغارار صبح

قاش بیله آغاردیقجا داها باش دا آغاری

عشقین کی قراریندا وفا اولمیاجاقمیش

بیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری؟

سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی

سینه مده أورک وارسا کسیب قیردی داماری

ریشخندله قیرجاندی سحر سویله دی: دورما

جان قورخوسی وار عشقین اوتوزدون بو قماری

اولدوم قره گون آیریلالی او ساری تئلدن

بونجا قره گونلردی ایدن رنگیمی ساری

گؤز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار

دریایه باخار بللی دی چایلارین آخاری

از بس منی یاپراق کیمی هیجرانلا سارالدیب

باخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدی قیزاری

محراب شفقده ئوزومی سجده ده گؤردوم

قان ایچره غمیم یوخ اوزوم اولسون سنه ساری

عشقی واریدی شهریارین گللی- چیچکلی

افسوس قارا یل اسدی خزان اولدی بهاری

 آری، هر بیت این شعر تصاویری شاعرانه از هیجانات یک شاعر با روح شاعرانه دارد، ایهام، استعاره، ایماژهای زیبا و هنر زبان در اوج است و شاید نمونه ی منحصر بفردی است که نمونه ای در ادبیات جهان ندارد. اما در سالهای ۱۳۲۴ و ۲۵ که آذربایجان در تکاپوی عجیبی بسر می برد و بعد از سالها و دهه ها زیبایی زبان مادریش را در بر قراری حکومت ملی خود حس می کرد شاعر آذربایجان در تهران و مشهد در تبعید است و در بیماری بسر می برد. بیماری وی چنان طولانی می شود که مادرش تیمارداری پسرش را بگردن می گیرد و به تهران می آید و با آمدنش، این فرزند را که بیش از ۴۰ سال دارد دوباره بدنیا می آورد. چون او را با زیبایی های کودکی اش و با وطنش دوباره آشنا می کند. زمزمه های مادرانه و اینکه سخنان فرزندش را چندان با ذوق خویش هماهنگ نمی یابد او را به خود می خواند و شاعر دوباره متولد می شود و حیدربابا را می سراید. حیدربابا تاریخ فرهنگ مردم آذربایجان است، جامعه شناسی یک ملت است، دردها و آلام ملتی است که هزاران سال با غرور و بزرگواری زیسته، ولی آنروز با کشتار ۲۵۰۰۰ از جوانان برومندش، به روزگاری تنگ و دردآور گرفتار شده است. حیدربابایا سلام همتایی در ادبیات جهان ندارد. این اثر چنان تاثیری نهاد که هر شاعر تازه پاگرفته و هر استاد بزرگ شعر و ادب سعی کرده است قدرت شعر خود را در نظیره سازی بر این اثر بیازماید و هیچیک بپای آن نرسیده است. همگی در ناتوانی این امر اعتراف کرده اند. بیش از ۵۰۰ نظیره چاپ شده و به بیش از ۹۰ زبان ترجمه شده است. هنوز هیچ اثری در ایران چه فارسی، چه تورکی به چنین موقعیتی دست نیافته است. از شعر حافظ و سعدی و نظامی و مولوی بسیار فراتر رفته است. امروز حیدربابایا سلام در ۱۸ کشور دنیا در کتابهای درسی وارد شده و خوانده می شود؛ اما در وطن خویش هنوز هم یک بیت از این شاهکار ادبی از فرزندان خود او دریغ می شود. این درد را به کجا باید برد؟ زمان آن نرسیده است با صدای بلند علیه این ضدانسانها بپا خواست؟

هنر استاد شهریار چنان توانایی را دارد که در یک شعر بیش از ۵۰ تن از اهالی روستا را چنان شناسانده است که گویی تک تک افراد روستا را می شناسی. هر یک را در یک مصرع چنان توصیف کرده است که خواننده با همان تک بیت و تک مصراع گویی سالهاست طرف مورد نظر را می شناسد، وقتی از مزه آلوهای درخت مش ممد سخن می گوید گویی طعم ترش و شیرین آن میوه را زیر زبانش لمس می کند. این هنر اوج شعر آذربایجان است.

اما درد ملت چیز دیگریست. آذربایجان فدا شده است. شاعرانش به فارسی – زبان قاتلان آذربایجان شعر می گویند. شاعری پیدا می شود با نام سهند و نام اصلی اش بولود قره چؤرلو. او به دیدار استاد شهریار می رود. اما شهریار اجازه ورود بدو نمی دهد. برخلاف سریالی که ساخته اند بی حرمتی به استاد شهریار را به اوج رسانده و او را یک فرد مبتلا به شیزوفرنی نشان می دهد. همچنین او را از زمانی که استاد به تبریز آمد تنها و افسرده به نمایش گذاشته در حالی که در تبریز آنچنان استقبالی از او می شد که فرصت اندکی برای تنهایی داشت. دلباختگان شهریار برای دیدارش روزها و هفته ها انتظار می کشیدند.

   شاعر بزرگی چون سهند نیز موفق به دیدار او نمی شود و نهایتا شعری را سروده و توسط یکی از نزدیکانش به استاد شهریار ارسال می کند. در این نامه که بزبان شعر است شهریار را از شعر سرایی به زبان فارسی منصرف می کند.

سهند بدو گفته بود که دیگر روغن چراغ دیگران نباشیم، ما ملتی هستیم که مقتی سفال شکسته ای برای همسایه لازم باشد ما کوزه مان را برای او شکسته ایم تا او محتاج نباشد، اما خودمان در چه حالی سر کرده ایم؟ . . .

دولتلی­یه ساخسی لازیم اولاندا
ووروب سیندیرمیشیق اؤز کوزه میزی
چیخدیغیمیز قینی بَیَنمه میشیک
بیز ائلی آتمیشیق، ائل آتیب بیزی

ائلیمیزه نه گون آغلامیشیق بیز؟
باغین شاختا ووروب، بوستانین یاریب
ائل بیزه نئیله سین، نه گون آغلاسین؟
آغزی اوچوقلاییب، دیلی باغلانیب

اما دیگر بس است، ملت خودمان بیچاره گشته و باید در برابر این نامردمی های مقابل ایستاد:

مرد ایکن، نامرده رحم ائیله میشیک
ایندی نامردلره محتاج اولموشوق

اؤزگه چیراغینا یاغ اولماق بسدیر
دوغما ائللریمیز قارانلیقدادیر
یانیب، یاندیرمایاق یادین اوجاغین
ائویمیز سویوقدور، قیشدیر، شاختادیر

دئمیره م، یانمایاق آلوولانمایاق
یانماسین، نئیله سین یازیق پروانه؟
یانمایاق وفاسیز یارین اودونا
یاناق ائلیمیزه، یاناق وطنه!

سهند در این مکتوب شاعرانه او را با دردهای ملت آذربایجان آشنا می کند، دردهای تبریز را بیان می کند، او را دعوت می کند با صدای دردآلود آذربایجان ندا دردهد، شعرش را سلاحی در برابر ظلمت و تاریکی کند، از هر مصرعش پرچمی بسازد و لوای حقیقت کند، چراغی برافروزد که روشنایی بخش آینده باشد.
و شهریار بر سرِ ذوق می آید، جان می یابد و سهندیه را می سراید. این شعر چنان در استاد تاثیر می کند که نمی تواند کاری کند نه خواب دارد و نه خوراک. بلند می شود و دنبال گوینده ی شعر راه می افتد. شبانه با قطار راهی تهران می شود بدنبال یافتن سراینده ی شعر. شب در قطار تنهاست و برای پاسخ بدو با سیر و سلوک می گذراند و همان شب شعر بلند سهندیه را می سراید که امروز بعد از گذشت پنجاه و خرده ای سال از آن، هنوز هم شاهکاریست که نمونه ندارد. خود شهریار می گوید این شعر را من نسروده ام. اگر دست من بود هر روز دمست داشتم یک سهندیه بسرایم. این الهام بود، شعشعه ی الهی بود، وحی بود . . .

شاه داغیم، چال پاپاغیم،ائل دایاغیم، شانلی سهندیم
باشی توفانلی سهندیم
باشدا حئیدر بابا تک قارلا قیروولا قاریشیبسان
سون ایپک تئللی بولودلارلا اوفوقده ساریشیبسان
ساواشارکن باریشیبسان
گؤیده ن ایلهام آلالی سیرری سماواتا دییه رسن
هله آغ کورکو بورون، یازدا یاشیل دوندا گییه رسن
قورادان حالوا یییه رسن.

و الی آخر.

آری شهریار تازه بدنیا آمده است. تازه با حلاوت زبان مادری آشنا می شود و آنگاه می فهمد که از چه نعمتی محروم بوده است و فریاد برمی دارد که :

تورکون دیلی تک سئوگیلی ایستکلی دیل اولماز

اؤزگه دیله قاتسان بو اصیل دیل اصیل اولماز

اؤز شعرینی فارسا – عربه قاتماسا شاعیر

شعری اوخویانلار ، ائشیدنلر کسیل اولماز

فارس شاعری چوخ سؤزلرینی بیزدن آپارمیش

“صابیر” کیمی بیر سفره لی شاعیر پخیل اولماز

تورکون مثلی ، فولکلوری دونیادا تک دیر

خان یورقانی ، کند ایچره مثل دیر ، میتیل اولماز

آذر قوشونو ، قیصر رومی اسیر ائتمیش

کسری سؤزودور بیر بئله تاریخ ناغیل اولماز

آری او دیگر حلاوت شعر تورکی را درک کرده است. هر بیت از شعر او دشنه ای بر سینه راسیستها و شوونیستهاست.

پیشمیش کیمی شعرین ده گرک داد دوزو اولسون

کند اهلی بیلرلر کی دوشابسیز خشیل اولماز

سؤزلرده جواهیر کیمی دیر ، اصلی بدلدن

تشخیص وئره ن اولسا بو قدر زیر – زیبیل اولماز

شاعیر اولابیلمزسن ، آنان دوغماسا شاعیر

میس سن ، آبالام ، هر ساری کؤینک قییزیل اولماز

چوخ قیسسا بوی اولسان اولیسان جین کیمی شئیطان

چوخ دا اوزون اولما ، کی اوزوندا عاغیل اولماز

مندن ده نه ظالیم چیخار ، اوغلوم ، نه قیصاص چی

بیر دفعه بونی قان کی ایپکدن قیزیل اولماز

آزاد قوی اوغول عشقی طبیعتده بولونسون

داغ – داشدا دوغولموش ده لی جیران حمیل اولماز

انسان اودی دوتسون بو ذلیل خلقین الیندن

الله هی سئوه ر سه ، بئله انسان ذلیل اولماز

چوخ دا کی سرابین سویی وار یاغ – بالی واردیر

باش عرشه ده چاتدیرسا ، سراب اردبیل اولماز

ملت غمی اولسا ، بو جوجوقلار چؤپه دؤنمه ز

اربابلاریمیزدان دا قارینلار طبیل اولماز

دوز واختا دولار تاختا – طاباق ادویه ایله

اونداکی ننه م سانجیلانار زنجفیل اولماز

بو « شهریار » ین طبعی کیمی چیممه لی چشمه

کوثر اولا بیلسه دئمیرم ، سلسبیل اولماز

۱۳۴۸

ارسال دیدگاه